عشق غیر منتظره پارت ۴۵
جاناتان: ها؟! شما کدوم خری باشی!؟
؟: فکر کنم اسم 《دزموند》 به گوشت خورده باشه
جاناتان: د-دزموند!؟...
جک: ن-نکنه...نه...امکان نداره...ت-تو--
؟: درسته...من پسر اول خانواده دزموند هستم... و فکر کنم خوب بدونید این یعنی چی
جاناتان: ه-همونی که تو چند مسابقه علمی رتبه اول رو آورده و توی هر امتحان چند تا استلا میگیره!؟
دمتریوس: میشه بدونم شما دقیقا کی هستید؟
دامیان: داداش اعصابتو با اونا خورد نکن
دمتریوس: لطفا دخالت نکن دامیان
دامیان:...
ذهن ساکورا: این پسر....نه امکان نداره اون باشه...
دمتریوس: جواب منو نمیدید؟
جاناتان: م-ما شاهزاده های--
دمتریوس: پس که شاهزادهاید...
جک: !؟...
دمتریوس: شنیده بودم شاهزاده ها خیلی خوب تربیت میشن...ولی فکر کنم اشتباه کردم
جاناتان: به چه جراتی---
دمتریوس: مزاحمت و مسخره کردن دانش آموزای دیگه...این چیزیه که بهتون آموزش میدن؟
جک: حد خودتو بدون دزموند!
دمتریوس: توی ایدن، این که چه جایگاهی داری مهم نیست، مهم شان و ظرافت و رفتاریه که از خودمون نشون میدیم
جک و جاناتان:...
آنیا: وای! پسر دوم داداشت خیلی پر ابهته 😀
دامیان: معلومه😏 داداش منه دیگه
یوجی: خب...بیخیال بشین...بهتر نیست برگردیم سر کلاس؟ سنسه بهمون تونیتروس میده😅
دمتریوس: درسته...بیاین بریم...و شماها! جایگاه خودتونو توی مدرسه درک کنید! حالا برید
جک و جاناتان: 💨🏃♂️💦
ذهن ساکورا: این جمله...
ساکورا سریع یه تیکه کاغد و یه خودکار از توی کیفش بیرون آورد
ذهن دمیتریوس: این دختره چرا انقدر شبیه اونه؟... لعنتی...بازم یادش افتادم؟...
همه بچه ها رفتن به سمت سالن ورزشگاه
آنیا: اونه چان! تو نمیای؟
ساکورا: چرا، الان میام😄
وقتی دمتریوس داشت از کنار ساکورا رد میشد ساکورا خیلی نامحسوس یه تیکه کاغذ انداخت توی کیفش...
سالن ورزش^
معلم ورزش(فرانک): خب بچه ها! امروز میخوایم ورزش کنیم و بدن خودمون رو ورزیده تر کنیم!
همه: بله!!
خلاصه که دوباره فورجر ها توی ورزش ترکوندن و بالاخره زنگ خونه رسید🗿
رختکن پسرا^
دمتریوس: میگما...دوستات واقعا اعجوبه هایین برای خودشون...
دامیان: میدونم....
دهنش: جاش هنوز درد میکنه...🗿
دامیان: خب دیگه بریم
دمتریوس: نه من باید برم کتابخونه تو تنها برو
دامیان: باشه
آنیا از پشت در: پسر دوممممم!!! امیل و اوین و بکی هم اینجان! تو نمیای!؟ داری کوه میکنی!؟
دامیان: اومدم کله صورتی!
دامیان همراه بقیه رفتن سمت خروجی و دمتریوس رفت کتابخونه...توی یه لحظه...ساکورا از کنار دمتریوس رد شد...اما بعد ایستاد و چند ثانیه به اون نگاه کرد و دوباره به راه افتاد
کتابخونه^ ساعت ۴ بعد از ظهر
دمتریوس: خستم....
دمتریوس یه کش و قوصی به بدنش میده و وقتی میخواد کیفش رو برداره یه کاغذ ازش میوفته
دمتریوس: این دیگه چیه....؟
دمتریوس کاغذ رو برداشت و فقط علامت روی اون رو دید...اما همون علامت باعث شد زانوهاش سست بشن و اون رو روی زمین بنشونن...
ذهنش: ا-این از کجا اومده؟... کی اینو نوشته؟...
اون با ترس و لرز کاغذ رو باز میکنه...محتویات کاغذ، میتونست زندگیش رو عوض کنه...
کاغذ: سلام جناب دزموند...من خواهر بزرگتر آنیا فورجر هستم...بابت اینکه بی خبر این نامه رو توی کیف شما انداختم عذر میخوام...سوالی از شما داشتم، شما علامت روی کارت را شناختید؟ اگر جواب مثبت است لطفا به من خبر بدید...باز هم بابت این نامه عذر میخوام...
دمتریوس: این...از کجا اومده؟....یعنی...اون...
خانه ی فورجر^
آنیا: ما برگشتیم!
یور: خوش اومدید
لوید: خسته نباشید
یوجی: ممنون!😀
آنیا: آنیا میره تکالیفش رو انجام بده!
ساکورا: منم میرم یکم بخوابم...خیلی خسته شدم امروز...
یور: باشه...خوب بخوابی!
ساکورا رفت توی اتاق و در رو بست، لباسش رو عوض کرد و به دیوار کنار تختش تکیه داد...
ساکورا: اگه واقعا اون باشه...
تقتق
آنیا: اونه چان! آنیا باید باهات حرف بزنه!
ساکورا: آ-آها...بیا تو
آنیا اومد داخل و در رو پشت سرش بست
ساکورا: چه خبر آنیا؟
آنیا: من باید این سوالو از تو بپرسم😕
ساکورا: ؟
آنیا: میدونم...هم برای تو...و هم برای من سخته که در مورد اون حرف بزنیم...ولی...
ساکورا: ...
آنیا: تو...اون موقع...کجا رفته بودی؟
؟: فکر کنم اسم 《دزموند》 به گوشت خورده باشه
جاناتان: د-دزموند!؟...
جک: ن-نکنه...نه...امکان نداره...ت-تو--
؟: درسته...من پسر اول خانواده دزموند هستم... و فکر کنم خوب بدونید این یعنی چی
جاناتان: ه-همونی که تو چند مسابقه علمی رتبه اول رو آورده و توی هر امتحان چند تا استلا میگیره!؟
دمتریوس: میشه بدونم شما دقیقا کی هستید؟
دامیان: داداش اعصابتو با اونا خورد نکن
دمتریوس: لطفا دخالت نکن دامیان
دامیان:...
ذهن ساکورا: این پسر....نه امکان نداره اون باشه...
دمتریوس: جواب منو نمیدید؟
جاناتان: م-ما شاهزاده های--
دمتریوس: پس که شاهزادهاید...
جک: !؟...
دمتریوس: شنیده بودم شاهزاده ها خیلی خوب تربیت میشن...ولی فکر کنم اشتباه کردم
جاناتان: به چه جراتی---
دمتریوس: مزاحمت و مسخره کردن دانش آموزای دیگه...این چیزیه که بهتون آموزش میدن؟
جک: حد خودتو بدون دزموند!
دمتریوس: توی ایدن، این که چه جایگاهی داری مهم نیست، مهم شان و ظرافت و رفتاریه که از خودمون نشون میدیم
جک و جاناتان:...
آنیا: وای! پسر دوم داداشت خیلی پر ابهته 😀
دامیان: معلومه😏 داداش منه دیگه
یوجی: خب...بیخیال بشین...بهتر نیست برگردیم سر کلاس؟ سنسه بهمون تونیتروس میده😅
دمتریوس: درسته...بیاین بریم...و شماها! جایگاه خودتونو توی مدرسه درک کنید! حالا برید
جک و جاناتان: 💨🏃♂️💦
ذهن ساکورا: این جمله...
ساکورا سریع یه تیکه کاغد و یه خودکار از توی کیفش بیرون آورد
ذهن دمیتریوس: این دختره چرا انقدر شبیه اونه؟... لعنتی...بازم یادش افتادم؟...
همه بچه ها رفتن به سمت سالن ورزشگاه
آنیا: اونه چان! تو نمیای؟
ساکورا: چرا، الان میام😄
وقتی دمتریوس داشت از کنار ساکورا رد میشد ساکورا خیلی نامحسوس یه تیکه کاغذ انداخت توی کیفش...
سالن ورزش^
معلم ورزش(فرانک): خب بچه ها! امروز میخوایم ورزش کنیم و بدن خودمون رو ورزیده تر کنیم!
همه: بله!!
خلاصه که دوباره فورجر ها توی ورزش ترکوندن و بالاخره زنگ خونه رسید🗿
رختکن پسرا^
دمتریوس: میگما...دوستات واقعا اعجوبه هایین برای خودشون...
دامیان: میدونم....
دهنش: جاش هنوز درد میکنه...🗿
دامیان: خب دیگه بریم
دمتریوس: نه من باید برم کتابخونه تو تنها برو
دامیان: باشه
آنیا از پشت در: پسر دوممممم!!! امیل و اوین و بکی هم اینجان! تو نمیای!؟ داری کوه میکنی!؟
دامیان: اومدم کله صورتی!
دامیان همراه بقیه رفتن سمت خروجی و دمتریوس رفت کتابخونه...توی یه لحظه...ساکورا از کنار دمتریوس رد شد...اما بعد ایستاد و چند ثانیه به اون نگاه کرد و دوباره به راه افتاد
کتابخونه^ ساعت ۴ بعد از ظهر
دمتریوس: خستم....
دمتریوس یه کش و قوصی به بدنش میده و وقتی میخواد کیفش رو برداره یه کاغذ ازش میوفته
دمتریوس: این دیگه چیه....؟
دمتریوس کاغذ رو برداشت و فقط علامت روی اون رو دید...اما همون علامت باعث شد زانوهاش سست بشن و اون رو روی زمین بنشونن...
ذهنش: ا-این از کجا اومده؟... کی اینو نوشته؟...
اون با ترس و لرز کاغذ رو باز میکنه...محتویات کاغذ، میتونست زندگیش رو عوض کنه...
کاغذ: سلام جناب دزموند...من خواهر بزرگتر آنیا فورجر هستم...بابت اینکه بی خبر این نامه رو توی کیف شما انداختم عذر میخوام...سوالی از شما داشتم، شما علامت روی کارت را شناختید؟ اگر جواب مثبت است لطفا به من خبر بدید...باز هم بابت این نامه عذر میخوام...
دمتریوس: این...از کجا اومده؟....یعنی...اون...
خانه ی فورجر^
آنیا: ما برگشتیم!
یور: خوش اومدید
لوید: خسته نباشید
یوجی: ممنون!😀
آنیا: آنیا میره تکالیفش رو انجام بده!
ساکورا: منم میرم یکم بخوابم...خیلی خسته شدم امروز...
یور: باشه...خوب بخوابی!
ساکورا رفت توی اتاق و در رو بست، لباسش رو عوض کرد و به دیوار کنار تختش تکیه داد...
ساکورا: اگه واقعا اون باشه...
تقتق
آنیا: اونه چان! آنیا باید باهات حرف بزنه!
ساکورا: آ-آها...بیا تو
آنیا اومد داخل و در رو پشت سرش بست
ساکورا: چه خبر آنیا؟
آنیا: من باید این سوالو از تو بپرسم😕
ساکورا: ؟
آنیا: میدونم...هم برای تو...و هم برای من سخته که در مورد اون حرف بزنیم...ولی...
ساکورا: ...
آنیا: تو...اون موقع...کجا رفته بودی؟
- ۱۱.۶k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط