.....پارت هجدهم.....
part:18
پارت ۱۸ — یک قدم کوچک
صبح روز بعد...
سوهی زودتر از همیشه بیدار شد.
وقتی وارد آشپزخانه شد، یکی از خدمتکارها برایش قهوه آماده کرد.
— خانم، صبحانه آمادهست.
سوهی تشکر کرد و نشست.
چند دقیقه بعد، صدای قدمهای آرامی از راهرو آمد.
یونا وارد شد.
موهایش کمی بههم ریخته بود و عروسکش را بغل کرده بود.
همین که سوهی را دید، مستقیم سمتش آمد.
سوهی لبخند زد.
— صبح بخیر، کوچولو.
یونا کنار او نشست.
سوهی موهایش را مرتب کرد.
— دیشب بهتر شدی؟
یونا سر تکان داد.
سوهی لبخند زد.
— امروز میخوای با من بیای سر کار؟
یونا فوراً سرش را تکان داد.
سوهی خندید.
— میدونستم.
همان لحظه صدای یونگی از پشت سرشان آمد:
— نمیاد.
سوهی برگشت.
یونگی وارد آشپزخانه شد.
— چرا؟
— امروز باید پیش من بمونه.
یونا با شنیدن این حرف، دست سوهی را محکم گرفت.
سوهی متوجه شد.
— یونگی...
— نگران نباش.
یونگی به یونا نگاه کرد.
— فقط میخوام چند ساعت با دخترم باشم.
سوهی چیزی نگفت.
اما یونا هنوز دستش را رها نکرده بود.
یونگی جلو آمد و کنار دخترش زانو زد.
— یونا.
دختر کوچولو آرام نگاهش کرد.
— میخوام بریم باغ.
یونا به سوهی نگاه کرد.
سوهی لبخند زد.
— اگه خودت دوست داری، برو.
یونا چند لحظه مردد ماند.
بعد...
خیلی آرام دست سوهی را رها کرد.
یونگی دستش را جلو آورد.
یونا دست پدرش را گرفت.
سوهی لبخند زد.
برای اولین بار، یونا خودش انتخاب کرده بود چند قدم به سمت یونگی برود.
---
چند ساعت بعد...
سوهی در محل کارش بود.
اما ذهنش هنوز پیش یونا مانده بود.
روانشناس پروندههایی را روی میز گذاشت و گفت:
— سوهی، امروز حواست خیلی پرته.
سوهی آه کشید.
— ببخشید.
— اتفاقی افتاده؟
سوهی چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— دربارهی یه بچهست.
— چه بچهای؟
— یونا.
روانشناس با دقت گوش داد.
سوهی ادامه داد:
— چهار ساله حرف نمیزنه. قبلش حرف میزده.
— بعد از یک اتفاق خاص؟
سوهی سر تکان داد.
— بله.
— خودش چیزی دربارهی اون اتفاق بهت نشون داده؟
— نه.
روانشناس کمی فکر کرد.
— پس نباید مستقیم ازش دربارهی اون شب سؤال کنی.
سوهی متعجب شد.
— چرا؟
— چون ممکنه هنوز آمادگی روبهرو شدن با اون خاطره رو نداشته باشه.
سوهی آرام پرسید:
— پس چیکار کنم؟
— از چیزهایی شروع کن که احساس امنیت بهش میدن.
سوهی به فکر فرو رفت.
امنیت...
اعتماد...
و ناگهان یاد دیروز افتاد.
یونا وقتی ترسیده بود، خودش را به او چسبانده بود.
سوهی فهمید شاید...
اول باید کاری کند یونا احساس امنیت کند.
بعد حقیقت خودش راهش را نشان میداد.
---
عصر...
وقتی سوهی به عمارت برگشت، چیزی دید که انتظارش را نداشت.
یونا و یونگی در حیاط بودند.
یونگی روی نیمکت نشسته بود و یونا کمی دورتر با توپ بازی میکرد.
دختر کوچولو ناگهان توپ را به سمت یونگی انداخت.
یونگی گرفت.
برای چند ثانیه به توپ نگاه کرد.
بعد آن را آرام به سمت یونا پرت کرد.
یونا لبخند زد.
سوهی از پشت پنجره تماشا میکرد.
برای اولین بار...
یونا کنار پدرش نترسیده بود.
اما هنوز نمیدانست این آرامش چقدر دوام خواهد داشت.
چون درست همان لحظه...
یک ماشین مشکی جلوی دروازهی عمارت توقف کرد.
یکی از بادیگاردها با عجله به سمت یونگی رفت.
چند کلمه در گوشش گفت.
لبخند یونگی محو شد.
و نگاهش به سمت دروازه برگشت.
یک نفر از گذشته برگشته بود.
ادامه دارد....🌙
اسلاید۲ آشپزخونه....اسلاید۳ جایی که سوهی کار میکنه
#فیک#رمان
پارت ۱۸ — یک قدم کوچک
صبح روز بعد...
سوهی زودتر از همیشه بیدار شد.
وقتی وارد آشپزخانه شد، یکی از خدمتکارها برایش قهوه آماده کرد.
— خانم، صبحانه آمادهست.
سوهی تشکر کرد و نشست.
چند دقیقه بعد، صدای قدمهای آرامی از راهرو آمد.
یونا وارد شد.
موهایش کمی بههم ریخته بود و عروسکش را بغل کرده بود.
همین که سوهی را دید، مستقیم سمتش آمد.
سوهی لبخند زد.
— صبح بخیر، کوچولو.
یونا کنار او نشست.
سوهی موهایش را مرتب کرد.
— دیشب بهتر شدی؟
یونا سر تکان داد.
سوهی لبخند زد.
— امروز میخوای با من بیای سر کار؟
یونا فوراً سرش را تکان داد.
سوهی خندید.
— میدونستم.
همان لحظه صدای یونگی از پشت سرشان آمد:
— نمیاد.
سوهی برگشت.
یونگی وارد آشپزخانه شد.
— چرا؟
— امروز باید پیش من بمونه.
یونا با شنیدن این حرف، دست سوهی را محکم گرفت.
سوهی متوجه شد.
— یونگی...
— نگران نباش.
یونگی به یونا نگاه کرد.
— فقط میخوام چند ساعت با دخترم باشم.
سوهی چیزی نگفت.
اما یونا هنوز دستش را رها نکرده بود.
یونگی جلو آمد و کنار دخترش زانو زد.
— یونا.
دختر کوچولو آرام نگاهش کرد.
— میخوام بریم باغ.
یونا به سوهی نگاه کرد.
سوهی لبخند زد.
— اگه خودت دوست داری، برو.
یونا چند لحظه مردد ماند.
بعد...
خیلی آرام دست سوهی را رها کرد.
یونگی دستش را جلو آورد.
یونا دست پدرش را گرفت.
سوهی لبخند زد.
برای اولین بار، یونا خودش انتخاب کرده بود چند قدم به سمت یونگی برود.
---
چند ساعت بعد...
سوهی در محل کارش بود.
اما ذهنش هنوز پیش یونا مانده بود.
روانشناس پروندههایی را روی میز گذاشت و گفت:
— سوهی، امروز حواست خیلی پرته.
سوهی آه کشید.
— ببخشید.
— اتفاقی افتاده؟
سوهی چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— دربارهی یه بچهست.
— چه بچهای؟
— یونا.
روانشناس با دقت گوش داد.
سوهی ادامه داد:
— چهار ساله حرف نمیزنه. قبلش حرف میزده.
— بعد از یک اتفاق خاص؟
سوهی سر تکان داد.
— بله.
— خودش چیزی دربارهی اون اتفاق بهت نشون داده؟
— نه.
روانشناس کمی فکر کرد.
— پس نباید مستقیم ازش دربارهی اون شب سؤال کنی.
سوهی متعجب شد.
— چرا؟
— چون ممکنه هنوز آمادگی روبهرو شدن با اون خاطره رو نداشته باشه.
سوهی آرام پرسید:
— پس چیکار کنم؟
— از چیزهایی شروع کن که احساس امنیت بهش میدن.
سوهی به فکر فرو رفت.
امنیت...
اعتماد...
و ناگهان یاد دیروز افتاد.
یونا وقتی ترسیده بود، خودش را به او چسبانده بود.
سوهی فهمید شاید...
اول باید کاری کند یونا احساس امنیت کند.
بعد حقیقت خودش راهش را نشان میداد.
---
عصر...
وقتی سوهی به عمارت برگشت، چیزی دید که انتظارش را نداشت.
یونا و یونگی در حیاط بودند.
یونگی روی نیمکت نشسته بود و یونا کمی دورتر با توپ بازی میکرد.
دختر کوچولو ناگهان توپ را به سمت یونگی انداخت.
یونگی گرفت.
برای چند ثانیه به توپ نگاه کرد.
بعد آن را آرام به سمت یونا پرت کرد.
یونا لبخند زد.
سوهی از پشت پنجره تماشا میکرد.
برای اولین بار...
یونا کنار پدرش نترسیده بود.
اما هنوز نمیدانست این آرامش چقدر دوام خواهد داشت.
چون درست همان لحظه...
یک ماشین مشکی جلوی دروازهی عمارت توقف کرد.
یکی از بادیگاردها با عجله به سمت یونگی رفت.
چند کلمه در گوشش گفت.
لبخند یونگی محو شد.
و نگاهش به سمت دروازه برگشت.
یک نفر از گذشته برگشته بود.
ادامه دارد....🌙
اسلاید۲ آشپزخونه....اسلاید۳ جایی که سوهی کار میکنه
#فیک#رمان
- ۹.۳k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط