ته ره
من همیشه دوست داشتم..!
ته ره/ا.ت
P:3
بعد از اینکه اجوما رفت بیرون ا.ت یه لباس ساده از تو کمد برداشت تا بپوشه..
دستش به زیپ لباسش نمیرسید..
خیلی تلاش کرد اما نشد..
میخاست بره پایین تا از اجوما کمک بخاد که دستای گرمی رو روی کمرش احساس کرد..
سرشو آورد بالا و تو آینه به شخصی که پشتش بود نگاه کرد..
همون پسر بود..
همونی که الان شوهرش بود..!
اما...اما چطور متوجهش حضورش نشد؟
یعنی انقد درگیر بود؟
بیخیالش..
اهمیتی نداره..
بجاش به چهره اون پسر نگاه کرد..
موهای تقریبا بلندی داشت..
چشماش..
چشماش به طرز غیر قابل قبولی آروم بود..
یجوری بود که انگار یچیزی رو پشت اون نگاها مخفی میکرد..
چرا این نگاها با اون نگاه های تو مراسم فرق داشت؟
اونجا که چشماش خیلی سرد بود...ولی حالا چشماش انقد آروم و گرم بود..!
یلحظه احساس کرد تیکهای از کمرش داغ شده..
میدونست دستای اون پسر رو کمرشه...اما ترسید..
از کاری که میدونست باهاش قرارع بکنه ترسید..!
چشاش بهش اطمینان میداد اما نمیخاست دوباره به کسی اعتماد کنه..!
یه قدم نزدیکش شد..یه قدم آروم..ولی ا.ت ناخودآگاه عقب رفت..
با دستش لباسش رو گرفته بود و منتظر بود تا اون پسر از اتاق بیرون بره تا بتونه لباسش رو عوض کنه..
ولی این چشا..اون یه قدمی که اومد جلو..انگار داشت یچیزی رو میگفت..
انگار داشت میگفت که قرار نیست حالا حالا ها از اتاق بیرون برم..
ولی چرا یه غم عجیبی تو نگاهش بود؟
چرا انگار میخواست گریه کنه؟
هنوزم داشت تو چشماش نگاه میکرد طوری که اصن نفهمید کی افتاد رو تخت..
برای یلحظه به خودش اومد..
ملافه های صاف و یکدست روی تخت در عرض چند ثانیه جمع و چروک شد..
لباس عروسش که با یه دست گرفته بود بخاطر افتادنش رو تخت بهم ریخت..
الان نصف شونه هاش و ترقوه هاش معلوم بود..
اون پسر زانو هاشو گذاشت کنار پاهای ا.ت و روش خم شد..
دستاشو کنار سر اون دختر گذاشت و تک تک اجزای صورتش رو بررسی کرد..
ا.ت: آق...آقا..میشه..میشه بلند شید؟
ته ره: نه نمیتونم
سرشو برد پایین سمت گردنش و شروع کرد به کبود کردنش..
.
.
اون دختر حتی فکرشم نمیکرد که یروزی همچین اتفاقی براش بیفته..
فکر نمیکرد یروزی کسی که دوسش نداره دختر بودنش رو ازش بگیره..
فردای اون روز هنوز روی تخت دراز کشیده بود..
بدنش توان بلند شدن رو نداشت..
تمام بدنش درد میکرد و زانو هاش از شدت فشار هنوز میلرزید..
با کلی سختی بلاخره از جاش بلند شد و با گرفتن دیوار و گوشه تخت بلاخره به حموم رسید..
جلوی آینه وایساد و به خودش نگاه کرد..
موهاش بهم ریخته بود..
رو گردنش لکه های کوچیک قرمز بود..
با دیدن همه اینا و وضعیتی که داشت قطره اشک کوچیکی از گوشه چشمش پایین افتاد..
رفت سمت دوش حموم و ریزش ایستاد و آب رو باز کرد..
با فرود اومدن اون قطره های کوچیک رو بدنش برای لحظهای احساس آرامش کرد..
اما طولی نکشید که دوباره همه اتفاق های دیشب از جلو چشمش رد شد..
دیگه جلوی خودش نگرفت و اون بغضی که خیلی وقت بود تو گلوش گیر کرده بود رو شکست..
گریه کرد..
با صدای بلند گریه کرد..
صداش تو کل محیط حموم اکو میشد..پس قعطا هرکسی که بیرون از حموم بود متوجه میشد اما اهمیتی نداد..
نمیدونست چیکار کرده بود که باید اینجوری تاوانش رو پس میداد..
ته ره/ا.ت
P:3
بعد از اینکه اجوما رفت بیرون ا.ت یه لباس ساده از تو کمد برداشت تا بپوشه..
دستش به زیپ لباسش نمیرسید..
خیلی تلاش کرد اما نشد..
میخاست بره پایین تا از اجوما کمک بخاد که دستای گرمی رو روی کمرش احساس کرد..
سرشو آورد بالا و تو آینه به شخصی که پشتش بود نگاه کرد..
همون پسر بود..
همونی که الان شوهرش بود..!
اما...اما چطور متوجهش حضورش نشد؟
یعنی انقد درگیر بود؟
بیخیالش..
اهمیتی نداره..
بجاش به چهره اون پسر نگاه کرد..
موهای تقریبا بلندی داشت..
چشماش..
چشماش به طرز غیر قابل قبولی آروم بود..
یجوری بود که انگار یچیزی رو پشت اون نگاها مخفی میکرد..
چرا این نگاها با اون نگاه های تو مراسم فرق داشت؟
اونجا که چشماش خیلی سرد بود...ولی حالا چشماش انقد آروم و گرم بود..!
یلحظه احساس کرد تیکهای از کمرش داغ شده..
میدونست دستای اون پسر رو کمرشه...اما ترسید..
از کاری که میدونست باهاش قرارع بکنه ترسید..!
چشاش بهش اطمینان میداد اما نمیخاست دوباره به کسی اعتماد کنه..!
یه قدم نزدیکش شد..یه قدم آروم..ولی ا.ت ناخودآگاه عقب رفت..
با دستش لباسش رو گرفته بود و منتظر بود تا اون پسر از اتاق بیرون بره تا بتونه لباسش رو عوض کنه..
ولی این چشا..اون یه قدمی که اومد جلو..انگار داشت یچیزی رو میگفت..
انگار داشت میگفت که قرار نیست حالا حالا ها از اتاق بیرون برم..
ولی چرا یه غم عجیبی تو نگاهش بود؟
چرا انگار میخواست گریه کنه؟
هنوزم داشت تو چشماش نگاه میکرد طوری که اصن نفهمید کی افتاد رو تخت..
برای یلحظه به خودش اومد..
ملافه های صاف و یکدست روی تخت در عرض چند ثانیه جمع و چروک شد..
لباس عروسش که با یه دست گرفته بود بخاطر افتادنش رو تخت بهم ریخت..
الان نصف شونه هاش و ترقوه هاش معلوم بود..
اون پسر زانو هاشو گذاشت کنار پاهای ا.ت و روش خم شد..
دستاشو کنار سر اون دختر گذاشت و تک تک اجزای صورتش رو بررسی کرد..
ا.ت: آق...آقا..میشه..میشه بلند شید؟
ته ره: نه نمیتونم
سرشو برد پایین سمت گردنش و شروع کرد به کبود کردنش..
.
.
اون دختر حتی فکرشم نمیکرد که یروزی همچین اتفاقی براش بیفته..
فکر نمیکرد یروزی کسی که دوسش نداره دختر بودنش رو ازش بگیره..
فردای اون روز هنوز روی تخت دراز کشیده بود..
بدنش توان بلند شدن رو نداشت..
تمام بدنش درد میکرد و زانو هاش از شدت فشار هنوز میلرزید..
با کلی سختی بلاخره از جاش بلند شد و با گرفتن دیوار و گوشه تخت بلاخره به حموم رسید..
جلوی آینه وایساد و به خودش نگاه کرد..
موهاش بهم ریخته بود..
رو گردنش لکه های کوچیک قرمز بود..
با دیدن همه اینا و وضعیتی که داشت قطره اشک کوچیکی از گوشه چشمش پایین افتاد..
رفت سمت دوش حموم و ریزش ایستاد و آب رو باز کرد..
با فرود اومدن اون قطره های کوچیک رو بدنش برای لحظهای احساس آرامش کرد..
اما طولی نکشید که دوباره همه اتفاق های دیشب از جلو چشمش رد شد..
دیگه جلوی خودش نگرفت و اون بغضی که خیلی وقت بود تو گلوش گیر کرده بود رو شکست..
گریه کرد..
با صدای بلند گریه کرد..
صداش تو کل محیط حموم اکو میشد..پس قعطا هرکسی که بیرون از حموم بود متوجه میشد اما اهمیتی نداد..
نمیدونست چیکار کرده بود که باید اینجوری تاوانش رو پس میداد..
- ۱۰.۵k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط