{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه در چشمت به رقص آمد غزل را باب کرد

ماه در چشمت به رقص آمد غزل را باب کرد
اینچنین شد عاشقی آمد مرا بی‌خواب کرد

من کویرم با تو اما تشنه هرگز نیسـتم
با لبانت می‌شود یک دشت را سیراب کرد

دست بر اندام شعرم می‌کشیدی بارها
دستهایت عشق را در ذهن شعرم قاب کرد

با تو غم خوردن عزیزم آخر دیوانگی‌ست
با تو باید سنگ در دریای غم پرتاب کرد

نوشدارویم تویی از پیش من هرگز نرو
دور گشتن‌ها ندیدی که چه با سهـراب کرد!

باز در باران شعرم خودنمایی می‌کنی
عشوه‌ها و خنده‌هایت قند دل را آب کرد
#مرترک
دیدگاه ها (۱)

ماه در چشمت به رقص آمد غـزل را باب کرداینچنین شد عاشـقی آمد ...

نوشدارویم تویی از پیش من هرگز نرودور گشتن‌ها ندیدی که چه با ...

ماہ در چشمت بہ رقص آمد غـزل را باب ڪرداینچنین شد عاشـقے آمد ...

با تو غم خوردن عزیزم آخرِ دیوانگی ستبا تو باید سنگ در دریای ...

عاشقانه

.شیطون بود، مُدام دیوانگی می کرد، بعضی اوقات هم آنقدر پرحرفی...

تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد واشک من تو را بد...

به قلب ِ من تو با چشمت ، تو هر دم می زنی تیشه نکن با قلب ِ م...

و از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کردو اشک من ترا بدرود خ...

#شاهنامه #۵۱ #رزم_رستم_و_سهرابسهراب عزم جنگ کرد و تا قلب سپا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط