⁸
میسو
یه چند روزی بود که زیاد طرفم نمیومد.
هنوزم همون تیشرت کوتاه تنم بود که باسنم توش به خوبی مشخص بود
الان خونه نبود
از صبح رفته بود بیرون
خیلی خوشحالم امروز بعد از چند روز غذا خوردم خیلی خوشمزه بود اگه امروز خوردم بخاطر این بود که اون خونه نبود اگه بود قطعا نمیزاشت رانت غذامو بخورم
رو مبل نشسته بودم
با صدای در برگشتم
انگار مست بود.
تلو تلو میخورد
درو بست و دوروبرش و نگاه کرد تا چشمش خورد به من
ترسیدم
اومد طرفم و با اون صداش حرف میزد
_میدونی چیه؟بدترین حس دنیا اینه که نتونی یه شخصیت داشته باشی!و هیچکس دوست نداشته باشه.
چی داشت میگفت واسه خودش ینی چی
مگه چند تا شخصیت داره
اومد سمتم و روم خم شد
ضربان قلبم رفت رو هزار.
آروم لباشو گذاشت رو لبام
چشام گرد شده بود
آروم لبامو بوسید و بعدش بلند شدو
بعشد لباشو گذاشت رو گردنم داشت گریم میگرفت
ینی اولین تجربه هام با یه روانی باشه؟
تا اولین مک و زد از گردنم جدا شد
یهو دیدم سرش و گرفت و شروع کرد به داد کشیدن
همونطور که داد میکشید گفت
_یاا گمشو تو اتاقققق
منم که از خدا خواسته سریع فرار کردم تو اتاق درو بستم و پشت در اتاق نشستم
دستمو گذاشتم رو قلبم داشتم میمردم
بعدش دستمو گذاشتم رو گردنم
حس عجیبی بود
کوک
لعنت بهش مشغول بازی باهاش بودم که دوباره اون جان عوضی وارد بدنم شد...
اینم پارت هشتم.
نمیدونم قراره چی بشه ولی امیدوارم بخونی و حمایت کنی:).
یه چند روزی بود که زیاد طرفم نمیومد.
هنوزم همون تیشرت کوتاه تنم بود که باسنم توش به خوبی مشخص بود
الان خونه نبود
از صبح رفته بود بیرون
خیلی خوشحالم امروز بعد از چند روز غذا خوردم خیلی خوشمزه بود اگه امروز خوردم بخاطر این بود که اون خونه نبود اگه بود قطعا نمیزاشت رانت غذامو بخورم
رو مبل نشسته بودم
با صدای در برگشتم
انگار مست بود.
تلو تلو میخورد
درو بست و دوروبرش و نگاه کرد تا چشمش خورد به من
ترسیدم
اومد طرفم و با اون صداش حرف میزد
_میدونی چیه؟بدترین حس دنیا اینه که نتونی یه شخصیت داشته باشی!و هیچکس دوست نداشته باشه.
چی داشت میگفت واسه خودش ینی چی
مگه چند تا شخصیت داره
اومد سمتم و روم خم شد
ضربان قلبم رفت رو هزار.
آروم لباشو گذاشت رو لبام
چشام گرد شده بود
آروم لبامو بوسید و بعدش بلند شدو
بعشد لباشو گذاشت رو گردنم داشت گریم میگرفت
ینی اولین تجربه هام با یه روانی باشه؟
تا اولین مک و زد از گردنم جدا شد
یهو دیدم سرش و گرفت و شروع کرد به داد کشیدن
همونطور که داد میکشید گفت
_یاا گمشو تو اتاقققق
منم که از خدا خواسته سریع فرار کردم تو اتاق درو بستم و پشت در اتاق نشستم
دستمو گذاشتم رو قلبم داشتم میمردم
بعدش دستمو گذاشتم رو گردنم
حس عجیبی بود
کوک
لعنت بهش مشغول بازی باهاش بودم که دوباره اون جان عوضی وارد بدنم شد...
اینم پارت هشتم.
نمیدونم قراره چی بشه ولی امیدوارم بخونی و حمایت کنی:).
۲.۰k
۱۶ فروردین ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.