احساس عاشقی🍷💋
#احساس_عاشقی🍷💋
#Part1۴
یازگی:صب از خواب بلند شدم و اونور کنارم نبود
بلند شدم دیدم اونور برام حوله و اینا گذاشته
رفتم حموم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسامو پوشیدم و یه ارایش کیوت کردم و رفتم پایین
اونور:صب بخیر عشقم
راستی اومدی صبحونه بخوری نیومدی که جایزه خوشگل ترین خانوم دنیارو بگیری که
حسودیم میشه انقدر جیگری
یازگی:اولن که صب بخیر
دومن که خوشگلی دردسر داره
اونور:عهه
یازگی:بلههه
اونور:از زیر باس.نش گرفتم و گذاشتمش روی میز
یازگی
یازگی:هوم
اونور:الان واقعا مال همیم؟
یازگی:بله اگه اون روز چیزی نمیگفتم الان زنت نبودم
اونور:قربونت برم من
بیا صبحونه بخوریم
یازگی:از روی میز بلند شدم و رفتم رو صندلی نشستم و صبحونه خوردیم
پایان فلش بک>>
یازگی:خب الان میخوام براتون توضیح بدم که اون روز به اونور چی گفتم
فلش بک به اون روز😂<<
اونور
صبح از خواب بلند شدم رفتم حموم یه دوش ۵ دقیقه ای گرفتم و رفتم صبحونه اماده کردم
یازگی
از خواب بلند شدم و زیر دلم خیلی درد میکرد
یهو از جام بلند شدم که زیر دلم تیر کشید
یازگی:ايیییی
اونور:عشقم خوبی بریم بیمارستان
یازگی:خوبم خوبم
اونور:بدو بدو رفتم پایین براش مسکن اوردم و خورد
ببخشید عشقم دردت اومد
یازگی:نمیبخشم
اونور:عشقم چرا
دیشب با رضایت خودت اون کار رو کردم
یازگی:اگه میخوای ببخشمت و دوباره دوست داشته باشم
باید یه کاری کنی
اونور:شما جون بخواه
حالا بگو ببینم چیه
یازگی:حالا که من مال تو شدم
باید بیای خاستگاریم
اونور:آو یازگی خانوم من که از خدامه
اونوقت کی؟
یازگی:نمیدونم...خب پس برو بیرون تا من برم حموم بیام صبحونه بخوریم
اونور:چشم عشقم
از اتاق رفتم بیرون
پایان فلش بک>>
یازگی:خب حالا الان فهمیدین چی شد؟
بریم سراغ داستان قبلی😂
فلش بک به 3 سال پیش<<
یازگی:توی این یک سال خیلی چیزا عوض شد
ملیس با دوست اونور،رجب رل زد
ییعت هم با لیزگه
جیهان هم سینگله هنوز
ولی یه حسایی به دیلارا خواهر رجب داره
من و اونور ازدواج کردیم و الان یک ساله که با همیم
و امروز میخوام یه خبر خیلی خوب بهش بگم
ملیس:یازگییییی
یازگی:ها چته
ملیس:چجوری میخوای به اونور بگی که حامله ای؟
یازگی:خب از قبل فکر کردم
به اونور میگم که...
شب
یازگی:نشسته بودم فیلم نگاه میکردم که یه صدایی اومد
اونور عشقم تویی؟
اونور:سلام به ملکه قشنگم
یازگی:سلام عشقم
اونور:بفرما این گل برای شما
یازگی:خیلی ممنونم شاهزادم
رفتیم نشستیم
چندمین بعد
یازگی:اونور
اونور:جونم
یازگی:دلم خیلی درد میکنه میشه یه دمنوش برام درست کنی؟
اونور:حتما ملکم
یازگی:پس عشقم لطفا توی ماگی که عکسمون روشه برام بریز
اونور:چشم
رفتم تو اشپزخونه و در کابینت و باز کردم با یه چیزه خیلی عجبی مواجه شدم
#Part1۴
یازگی:صب از خواب بلند شدم و اونور کنارم نبود
بلند شدم دیدم اونور برام حوله و اینا گذاشته
رفتم حموم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسامو پوشیدم و یه ارایش کیوت کردم و رفتم پایین
اونور:صب بخیر عشقم
راستی اومدی صبحونه بخوری نیومدی که جایزه خوشگل ترین خانوم دنیارو بگیری که
حسودیم میشه انقدر جیگری
یازگی:اولن که صب بخیر
دومن که خوشگلی دردسر داره
اونور:عهه
یازگی:بلههه
اونور:از زیر باس.نش گرفتم و گذاشتمش روی میز
یازگی
یازگی:هوم
اونور:الان واقعا مال همیم؟
یازگی:بله اگه اون روز چیزی نمیگفتم الان زنت نبودم
اونور:قربونت برم من
بیا صبحونه بخوریم
یازگی:از روی میز بلند شدم و رفتم رو صندلی نشستم و صبحونه خوردیم
پایان فلش بک>>
یازگی:خب الان میخوام براتون توضیح بدم که اون روز به اونور چی گفتم
فلش بک به اون روز😂<<
اونور
صبح از خواب بلند شدم رفتم حموم یه دوش ۵ دقیقه ای گرفتم و رفتم صبحونه اماده کردم
یازگی
از خواب بلند شدم و زیر دلم خیلی درد میکرد
یهو از جام بلند شدم که زیر دلم تیر کشید
یازگی:ايیییی
اونور:عشقم خوبی بریم بیمارستان
یازگی:خوبم خوبم
اونور:بدو بدو رفتم پایین براش مسکن اوردم و خورد
ببخشید عشقم دردت اومد
یازگی:نمیبخشم
اونور:عشقم چرا
دیشب با رضایت خودت اون کار رو کردم
یازگی:اگه میخوای ببخشمت و دوباره دوست داشته باشم
باید یه کاری کنی
اونور:شما جون بخواه
حالا بگو ببینم چیه
یازگی:حالا که من مال تو شدم
باید بیای خاستگاریم
اونور:آو یازگی خانوم من که از خدامه
اونوقت کی؟
یازگی:نمیدونم...خب پس برو بیرون تا من برم حموم بیام صبحونه بخوریم
اونور:چشم عشقم
از اتاق رفتم بیرون
پایان فلش بک>>
یازگی:خب حالا الان فهمیدین چی شد؟
بریم سراغ داستان قبلی😂
فلش بک به 3 سال پیش<<
یازگی:توی این یک سال خیلی چیزا عوض شد
ملیس با دوست اونور،رجب رل زد
ییعت هم با لیزگه
جیهان هم سینگله هنوز
ولی یه حسایی به دیلارا خواهر رجب داره
من و اونور ازدواج کردیم و الان یک ساله که با همیم
و امروز میخوام یه خبر خیلی خوب بهش بگم
ملیس:یازگییییی
یازگی:ها چته
ملیس:چجوری میخوای به اونور بگی که حامله ای؟
یازگی:خب از قبل فکر کردم
به اونور میگم که...
شب
یازگی:نشسته بودم فیلم نگاه میکردم که یه صدایی اومد
اونور عشقم تویی؟
اونور:سلام به ملکه قشنگم
یازگی:سلام عشقم
اونور:بفرما این گل برای شما
یازگی:خیلی ممنونم شاهزادم
رفتیم نشستیم
چندمین بعد
یازگی:اونور
اونور:جونم
یازگی:دلم خیلی درد میکنه میشه یه دمنوش برام درست کنی؟
اونور:حتما ملکم
یازگی:پس عشقم لطفا توی ماگی که عکسمون روشه برام بریز
اونور:چشم
رفتم تو اشپزخونه و در کابینت و باز کردم با یه چیزه خیلی عجبی مواجه شدم
۹.۷k
۳۱ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.