P24
با نوری که توی چشمت زد بیدار شدی . درحالی که به اطراف نگاه می کردی ، با دیدن ساعت از جا پریدی . ۱۱ صبح شده بود!
سریع لباس هات رو عوض کردی و رفتی طبقه پایین
《چه عجب بیدار شدین خانم خوش خواب》
《میدونی توی این مدت چقدر خستم کردی؟معلومه که زیاد می خوابم》
لیوانش رو روی میز رو به روتون گذاشت
《تو ۴ روزه که دیگه نمیای مافیا . خستگیت تموم نمیشه؟》
《حالا چه ضرری به تو میزنه؟بیخیال شو دیگه!》
وقتی اینو گفتی ، دیگه حرفی نزد
《خانم ، براتون صبحانه حاضر کردم》
بلند شدی و سمت میز ناهارخوری رفتی . الان تازه یادت اومد که چقدر گرسنه شدی
چند دقیقه بعد ریچارد هم اومد کنارت
《فقط یکشنبه یه مهمونی داریم . برای اعلام اینکه به طور رسمی توی مافیا با من کار میکنی》
《چی؟ واقعا باید اینم اعلام کنین؟》
《قوانین و رسوم مافیای ماست . باید پیروی کنیم و چاره ای نیست》
《خیلی خب باشه》
《خوبه . فردا باید بریم برات خرید کنیم . ساعت ۹ آماده باش》
《اوکی》
اینا واقعا خیلی توی برگزاری مهمونی و همچین چیزایی راحت و سریعن . توی دو روز میتونن همه چیزهای لازم رو برای مهمونی اماده کنن . جالبه
به هرحال ، فردا برای اولین بار میخوای با ریچارد خرید کنی . فقط امیدوار بودی خیلی توی انتخاب لباس سخت نگیره
اینم هم از این پارت 😁
راستی باید بگم که قراره جمعه ، یعنی ۲ روز دیگه ، عصر با خانواده ام بریم کربلا و حدودا ۱۰ یا ۱۲ روز طول میکشه تا برگردیم . احتمال اینکه بتونم نت گیر بیارم و چیزی آپلود کنم واقعا کمه ولی سعی میکنم تا جایی که میتونم پارت بنویسم و هروقت هم که شد ، اپلودشون کنم
میدونم که بعضی اوقات نسبتا دیرتر پارت میدم یا اینکه بعضی پارتها کوتاهن ، ولی واقعا نوشتن برام توی شرایط الانم سخته . خیلی اوقات توی طول روز پیش میاد که ۱۵ دقیقه وقت استراحت داشته باشم ولی من اصلا نمی تونم برای نوشتن یه زمان مشخص بذارم و حتما باید یه زمان بدون کار دیگه ای برای نوشتن پیدا کنم و این سخته
همچنین پیدا کردن ایده ، ویرایش متن و جمع آوری اطلاعات لازم برای بعضی پارتها هم خودش زمان بره
درکل ممنونم که درک می کنین 💞🙏
سریع لباس هات رو عوض کردی و رفتی طبقه پایین
《چه عجب بیدار شدین خانم خوش خواب》
《میدونی توی این مدت چقدر خستم کردی؟معلومه که زیاد می خوابم》
لیوانش رو روی میز رو به روتون گذاشت
《تو ۴ روزه که دیگه نمیای مافیا . خستگیت تموم نمیشه؟》
《حالا چه ضرری به تو میزنه؟بیخیال شو دیگه!》
وقتی اینو گفتی ، دیگه حرفی نزد
《خانم ، براتون صبحانه حاضر کردم》
بلند شدی و سمت میز ناهارخوری رفتی . الان تازه یادت اومد که چقدر گرسنه شدی
چند دقیقه بعد ریچارد هم اومد کنارت
《فقط یکشنبه یه مهمونی داریم . برای اعلام اینکه به طور رسمی توی مافیا با من کار میکنی》
《چی؟ واقعا باید اینم اعلام کنین؟》
《قوانین و رسوم مافیای ماست . باید پیروی کنیم و چاره ای نیست》
《خیلی خب باشه》
《خوبه . فردا باید بریم برات خرید کنیم . ساعت ۹ آماده باش》
《اوکی》
اینا واقعا خیلی توی برگزاری مهمونی و همچین چیزایی راحت و سریعن . توی دو روز میتونن همه چیزهای لازم رو برای مهمونی اماده کنن . جالبه
به هرحال ، فردا برای اولین بار میخوای با ریچارد خرید کنی . فقط امیدوار بودی خیلی توی انتخاب لباس سخت نگیره
اینم هم از این پارت 😁
راستی باید بگم که قراره جمعه ، یعنی ۲ روز دیگه ، عصر با خانواده ام بریم کربلا و حدودا ۱۰ یا ۱۲ روز طول میکشه تا برگردیم . احتمال اینکه بتونم نت گیر بیارم و چیزی آپلود کنم واقعا کمه ولی سعی میکنم تا جایی که میتونم پارت بنویسم و هروقت هم که شد ، اپلودشون کنم
میدونم که بعضی اوقات نسبتا دیرتر پارت میدم یا اینکه بعضی پارتها کوتاهن ، ولی واقعا نوشتن برام توی شرایط الانم سخته . خیلی اوقات توی طول روز پیش میاد که ۱۵ دقیقه وقت استراحت داشته باشم ولی من اصلا نمی تونم برای نوشتن یه زمان مشخص بذارم و حتما باید یه زمان بدون کار دیگه ای برای نوشتن پیدا کنم و این سخته
همچنین پیدا کردن ایده ، ویرایش متن و جمع آوری اطلاعات لازم برای بعضی پارتها هم خودش زمان بره
درکل ممنونم که درک می کنین 💞🙏
- ۱۵.۰k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط