بدون کامنت حرامه ۳۵
نام سناریوی:
《پرنسس دورگه من》
نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫
---
(اتاق کلارا. صبح. نور سرد از لای پردهها.)
(کلارا نخوابیده. تمام شب را به سقف خیره شده. چشمهایش قرمز است. صورتش خسته. اما دیگر اشکی ندارد.)
(صدای قدم از بیرون. سنگین. مال سرنا نیست. مال نگهبان است.)
(در باز میشود. بدون اجازه. بدون کوبیدن. کلارا حتی تکان نمیخورد. دیگر عادت کرده.)
(نگهبان وارد میشود. چهرهاش جدی است. چند قدم جلو میآید. بعد میایستد.)
نگهبان: "شاهدخت. فرمان ملکه."
(کلارا آرام مینشیند. به نگهبان نگاه میکند. هیچ حسی توی صورتش نیست.)
· "بگو."
نگهبان: "از امروز، ندیمه شما سرنا اسمیت به بخش شرقی منتقل شده. ندیمه جدید تا عصر معرفی میشود."
(کلارا یخ میزند. نه تکان میخورد. نه حرف میزند. فقط نگاه میکند.)
نگهبان: "دستور مستقیم ملکه است. اعتراضی ندارید؟"
(کلارا چند ثانیه سکوت میکند. بعد آرام میگوید)
· "سرنا کجاست؟"
نگهبان: "اتاقش را تحویل گرفته. از امروز دیگر اینجا نیست."
· "پرسیدم کجاست؟"
نگهبان: "نمیتوانم بگویم."
· "نمیتوانی یا نمیخواهی؟"
(نگهبان جواب نمیدهد. فقط تعظیم میکند و برمیگردد سمت در.)
(کلارا بلند میشود. صدایش بلند میشود.)
· "ایستاد!"
(نگهبان میایستد. برنمیگردد.)
· "به ملکه بگو... به ملکه بگو..."
(صدایش میگیرد. کلمات ته گلویش قفل میشوند. چه بگوید؟ چه فایدهای دارد؟)
(نگهبان چند ثانیه منتظر میماند. بعد در را باز میکند و میرود.)
(کلارا تنها میماند. توی اتاق سرد. بدون سرنا.)
(روی تخت مینشیند. دستش را میکشد روی ملافه. جای سرنا هنوز گرم است. چند ساعت پیش اینجا بود. چای ریخت. صبحانه آورد. خندید. گفت "کلارا، تو عجیبی.")
(حالا رفته. بدون خداحافظی. بدون اینکه خودش چیزی بگوید. فقط یک دستور. یک فرمان. یک "منتقل شده".)
· (زمزمه میکند) "نه... این اتفاق نداره..."
(بلند میشود. میرود سمت در. دستگیره را میچرخاند. قفل نیست. در باز میشود.)
(توی راهرو را نگاه میکند. خالی است. هیچکس.)
(یک قدم بیرون میگذارد. بعد میایستد.)
(کجا برود؟ پیش ملکه؟ پیش شاه؟ پیش جیمز؟)
(نام جیمز را که میآورد توی ذهنش، دلش میگیرد. نه از عشق. از اینکه میداند جیمز هم مثل بقیه است. شاید بدتر.)·
(برمیگردد توی اتاق. در را میبندد. قفل میکند. پشتش را به در تکیه میدهد. میلغزد پایین. روی زمین مینشیند. زانوهایش را بغل میکند.)
(تنها. واقعاً تنها. بدون سرنا. بدون پدر. بدون مادر. بدون هیچکس.)
(سرش را میگذارد روی زانوهایش. چشمهایش را میبندد.)
(توی ذهنش، صدای ملکه میپیچد: "این بچه رو خفه کن." صدای خدمتکارها: "خنجر فرو کردن توی قلبش." صدای خودش: "مامان! مامان!")
(و حالا، صدای جدید: "ندیمه شما منتقل شد.")
(دستش را میکشد روی صورتش. اشک نیست. خشک شده. دیگر چیزی برای ریختن ندارد.)
---
(چند ساعت بعد. نزدیک ظهر.)
(صدایی در را میکوبد. کلارا هنوز روی زمین نشسته. تکان نمیخورد.)
صدای زن: "شاهدخت؟ من ندیمه جدیدم. اجازه میدهید وارد شوم؟"
(کلارا جواب نمیدهد.)
صدای زن: "شاهدخت؟"
(کلارا چشمهایش را میبندد. باز میکند. نفس عمیق میکشد. بلند میشود. در را باز میکند.)
(زن میانسالی با لباس ندیمهها. صورتش مهربان است. اما برای کلارا فرقی نمیکند. هیچکس جای سرنا را نمیگیرد.)
ندیمه جدید: "اسم من مارگارت است. از امروز..."
· "میدونم."
(کلارا برمیگردد میرود سمت تخت. مینشیند. به پنجره نگاه میکند.)
مارگارت: "چیزی لازم دارید؟"
· "نه."
مارگارت: "غذا؟"
· "نه."
مارگارت: "آب؟"
· "گفتم نه."
(صدایش تند میشود. مارگارت عقب میکشد. چند ثانیه سکوت.)
مارگارت: "من... من توی اتاق کناری هستم. هر وقت نیاز داشتید، صدا کنید."
(میرود. در را میبندد. آرام. محترمانه.)
(کلارا تنها میماند. به پنجره خیره. بیرون هوا ابری است. انگار میخواهد دوباره باران ببارد.)
· (با خودش، آرام) "سرنا... کجایی؟"
(جوابی نیست. فقط صدای باد.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
《پرنسس دورگه من》
نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫
---
(اتاق کلارا. صبح. نور سرد از لای پردهها.)
(کلارا نخوابیده. تمام شب را به سقف خیره شده. چشمهایش قرمز است. صورتش خسته. اما دیگر اشکی ندارد.)
(صدای قدم از بیرون. سنگین. مال سرنا نیست. مال نگهبان است.)
(در باز میشود. بدون اجازه. بدون کوبیدن. کلارا حتی تکان نمیخورد. دیگر عادت کرده.)
(نگهبان وارد میشود. چهرهاش جدی است. چند قدم جلو میآید. بعد میایستد.)
نگهبان: "شاهدخت. فرمان ملکه."
(کلارا آرام مینشیند. به نگهبان نگاه میکند. هیچ حسی توی صورتش نیست.)
· "بگو."
نگهبان: "از امروز، ندیمه شما سرنا اسمیت به بخش شرقی منتقل شده. ندیمه جدید تا عصر معرفی میشود."
(کلارا یخ میزند. نه تکان میخورد. نه حرف میزند. فقط نگاه میکند.)
نگهبان: "دستور مستقیم ملکه است. اعتراضی ندارید؟"
(کلارا چند ثانیه سکوت میکند. بعد آرام میگوید)
· "سرنا کجاست؟"
نگهبان: "اتاقش را تحویل گرفته. از امروز دیگر اینجا نیست."
· "پرسیدم کجاست؟"
نگهبان: "نمیتوانم بگویم."
· "نمیتوانی یا نمیخواهی؟"
(نگهبان جواب نمیدهد. فقط تعظیم میکند و برمیگردد سمت در.)
(کلارا بلند میشود. صدایش بلند میشود.)
· "ایستاد!"
(نگهبان میایستد. برنمیگردد.)
· "به ملکه بگو... به ملکه بگو..."
(صدایش میگیرد. کلمات ته گلویش قفل میشوند. چه بگوید؟ چه فایدهای دارد؟)
(نگهبان چند ثانیه منتظر میماند. بعد در را باز میکند و میرود.)
(کلارا تنها میماند. توی اتاق سرد. بدون سرنا.)
(روی تخت مینشیند. دستش را میکشد روی ملافه. جای سرنا هنوز گرم است. چند ساعت پیش اینجا بود. چای ریخت. صبحانه آورد. خندید. گفت "کلارا، تو عجیبی.")
(حالا رفته. بدون خداحافظی. بدون اینکه خودش چیزی بگوید. فقط یک دستور. یک فرمان. یک "منتقل شده".)
· (زمزمه میکند) "نه... این اتفاق نداره..."
(بلند میشود. میرود سمت در. دستگیره را میچرخاند. قفل نیست. در باز میشود.)
(توی راهرو را نگاه میکند. خالی است. هیچکس.)
(یک قدم بیرون میگذارد. بعد میایستد.)
(کجا برود؟ پیش ملکه؟ پیش شاه؟ پیش جیمز؟)
(نام جیمز را که میآورد توی ذهنش، دلش میگیرد. نه از عشق. از اینکه میداند جیمز هم مثل بقیه است. شاید بدتر.)·
(برمیگردد توی اتاق. در را میبندد. قفل میکند. پشتش را به در تکیه میدهد. میلغزد پایین. روی زمین مینشیند. زانوهایش را بغل میکند.)
(تنها. واقعاً تنها. بدون سرنا. بدون پدر. بدون مادر. بدون هیچکس.)
(سرش را میگذارد روی زانوهایش. چشمهایش را میبندد.)
(توی ذهنش، صدای ملکه میپیچد: "این بچه رو خفه کن." صدای خدمتکارها: "خنجر فرو کردن توی قلبش." صدای خودش: "مامان! مامان!")
(و حالا، صدای جدید: "ندیمه شما منتقل شد.")
(دستش را میکشد روی صورتش. اشک نیست. خشک شده. دیگر چیزی برای ریختن ندارد.)
---
(چند ساعت بعد. نزدیک ظهر.)
(صدایی در را میکوبد. کلارا هنوز روی زمین نشسته. تکان نمیخورد.)
صدای زن: "شاهدخت؟ من ندیمه جدیدم. اجازه میدهید وارد شوم؟"
(کلارا جواب نمیدهد.)
صدای زن: "شاهدخت؟"
(کلارا چشمهایش را میبندد. باز میکند. نفس عمیق میکشد. بلند میشود. در را باز میکند.)
(زن میانسالی با لباس ندیمهها. صورتش مهربان است. اما برای کلارا فرقی نمیکند. هیچکس جای سرنا را نمیگیرد.)
ندیمه جدید: "اسم من مارگارت است. از امروز..."
· "میدونم."
(کلارا برمیگردد میرود سمت تخت. مینشیند. به پنجره نگاه میکند.)
مارگارت: "چیزی لازم دارید؟"
· "نه."
مارگارت: "غذا؟"
· "نه."
مارگارت: "آب؟"
· "گفتم نه."
(صدایش تند میشود. مارگارت عقب میکشد. چند ثانیه سکوت.)
مارگارت: "من... من توی اتاق کناری هستم. هر وقت نیاز داشتید، صدا کنید."
(میرود. در را میبندد. آرام. محترمانه.)
(کلارا تنها میماند. به پنجره خیره. بیرون هوا ابری است. انگار میخواهد دوباره باران ببارد.)
· (با خودش، آرام) "سرنا... کجایی؟"
(جوابی نیست. فقط صدای باد.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
- ۲.۳k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط