چند پارتی جیمین پارت ششم

هانا از صبح منتظر پیام تبریک جیمین بود.
هر سال جیمین اولین نفری بود که تولدش رو تبریک می‌گفت. حتی یه بار ساعت دوازده شب از خواب بیدارش کرده بود تا با یه کیک کوچیک غافلگیرش کنه.
اما امسال...
هیچ خبری نبود.
نه پیام، نه تماس، نه حتی یه شوخی مسخره.
هانا سعی کرد به روی خودش نیاره. با خانواده خندید، کیک برید و به تبریک‌ها جواب داد، اما هر چند دقیقه یک‌بار ناخودآگاه صفحه‌ی گوشیش رو روشن می‌کرد.
عصر، وقتی برای آوردن یه لیوان آب به آشپزخونه رفت، صدای جیمین رو از پشت در شنید.
ـ نه میا، من هیچ‌وقت همچین چیزی بهت نگفتم.
هانا همون‌جا ایستاد.
ـ من از اولم بهت گفتم که رابطه‌مون در حد همکار و دوست معمولیه. چرا داری این موضوع رو بزرگش می‌کنی؟
مکث.
ـ و لطفاً دیگه به هانا پیام نده. من از پیام‌هایی که براش فرستادی خبر دارم.
قلب هانا فرو ریخت.
جیمین خبر داشت؟
یعنی چی؟
صدای میا از پشت تلفن واضح نبود، اما جیمین با لحنی جدی گفت:
ـ عکس‌هامون رو با هوش مصنوعی ساختی؟ و به هانا گفتی ازم فاصله بگیره؟
سکوت.
ـ این اصلاً خنده‌دار نیست، میا.
هانا دستش رو جلوی دهنش گرفت.
جیمین از همه‌چیز خبر داشت.
اما قبل از اینکه بتونه بیشتر بشنوه، گوشی جیمین قطع شد و صدای قدم‌هاش به سمت در اومد.
هانا سریع برگشت تا از اونجا دور بشه، ولی پاش به پایه‌ی صندلی گیر کرد.
ـ آخ!
جیمین فوراً از آشپزخونه بیرون اومد.
ـ هانا؟!
وقتی دید هانا کنار صندلی ایستاده و سعی می‌کنه وانمود کنه اتفاقی نیفتاده، اخم کرد.
ـ تو اینجا چی کار می‌کنی؟
ـ آب می‌خواستم...
ـ و مکالمه‌ی منو شنیدی؟
هانا سکوت کرد.
جیمین آه کشید و آروم گفت:
ـ بیا بشین.
ـ جیمین، من...
ـ هانا، لطفاً.
این بار هانا حرفش رو گوش کرد.
جیمین روبه‌روش نشست.
ـ اون عکس‌ها واقعی نبودن. میا با هوش مصنوعی ساخته بودشون. و من ازش خواستم دیگه مزاحمت نشه.
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت پــنج 𓆪 🖤🥀مرد بدون اینکه چیزی بیشتر...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد پارت۴

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما به یون خیره شد.ـ «یعنی چی؟...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p94شب، جنگل رو بلعیده بود.نور چراغ جلوی ...

با تو! همیشه پارت ۲

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

فصل بیست‌وهشتم: این دیگه کیه؟!شب، وقتی مهمون‌ها رفتن، آرون ت...

پارت 49🌷 ویو آتهانا آروم نزدیکم شد و گفت:هانا:ـ آت، میشه یه ...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط