رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵
☆زندگی من پر شده از شایدها . شایدهای که دارند فرصت زندگی رو از من گرفته اند و الان هم اینکار رو می کنند. شاید اگر شجاعت به خرج می دادم و از پدرم نمیترسیدم و آن روز به رستوران نمی رفتم ، امشب شب عروسیام نبود. یا شاید اگر امشب به او بتوانم نه بگویم شاید بتوانم خودم را از سیاهی نجات دهم. اما شاید خود را وارد سیاهی مطلق کرده و خودم را بدبخت تر کنم.
☆الان در اتاق انتظار نشستهام تا داماد یعنی ویلیام بیاد و عروسش یعنی من را مانند ی کالا مشاهده کند. دیر کرده است، و فرصت خوبی برای فکر کردن به این بود که این مدت چه اتفاقاتی افتاده است ؛ از آن شب که به رستوان رفتیم ، روز ها و شب ها به سرعت گذشتند.طی این فرصت ۲ ماه که فاصله افتاده بود از آن شب تا این شب، ارتباط خوبی بین خانواده هایمان ایجاد شده بود، پدرم در یکی از شرکت های کوچک لوتر مشغول به کار شده و طی همین ۲ماه وضع خانه و خانوادهام از این رو به آن رو شده است. حتا بین خانواده خواهرم و لوترها هم ارتباط خوبی ایجاد شده است اما برای من این تحول ها ایجاد نشده و نتوانستم حتا یکم با ویلیام خو بگیرم. از آن شب به بعد مرا دفعات زیادی بیرون برده و خانوادهاش هم چندبار مرا به خانهشان دعوت کردهاند. مثلا یک بار ویلیام مرا به کافه خواهرزاده اش برد. ویلیام فرزند آخر بود و من هرگز فکر نمی کردم ویلیام خواهرزادهای داشته باشد که ۱۰ سال از خودش بزرگ تر باشد. کافه اش زیبا و فضایی آرام بخشی داشت.ویلیام زیاد صحبت می کنند نسبت به قبل خیلی پر حرف شده،قبلا یک فرد گوشه گیر و کم حرف بود. گاهی اوقات خیلی رو مخم میره این حرف زدنش اما خجالت می کشم بهش بگم خفه شه. اون روز برای اولین بار پس از اولین دیدارمون بحث آن شب که از حد خودش فراتر رفته بود را پیش آورد. گفتم منو می بخشی؟قبل از اینکه جوابش را بدهم برایم سوال شده چرا هیچکس نظر من را نمی پرسد،دربارهی آن شب چرا هیچکس نظرم و حس را نمی پرد؟این سوال برایم روشن کرد که هیچکس به احساسات من محل نمی دهند حتا کسی که پدرم مجبورم کرده باهاش ازدواج کنم. بهش گفتم من به تو اعتماد کردم اما تو از همون نقطه به من ضربه زدی ویلیام. من نمی تونم به چشمای ویلیام نگاه کنم شاید چون ازش می ترسم یا متنفرم یا خجالت می کشم یا هرسه ولی اتفاقی بعد از گفتن این جمله چشمانم به چشمش خوردن و برق چشمانش مرا کور کرد . فکر کنم این برق به خاطر این است که برای اول با اسمش را صدا زدم قبلا هرگز او را به این مستقیمی مخاطب قرار نمی دام . آن روز برای خودم هم روز مهمی بود چون یک بار هم که شده تونستم در مورد آن شب توضیح دهم و بحث کنم ولی بحث اصلی فعلا رخ نداده باید صبر کرد تا بعد از اینکه عروسم رخ دهد بعدا آن را توضیح می دهم.
من هرگز نتونستم به دعوت های ویلیام نه بگویم به همان علت همیشگی یعنی پدر گرامی. وقتی بچه بودم یعنی حدود ۷ سال چون با ماژیک روی ماشین پدرم نقاشی کرده بودم؛ مرا با همان ماشین به کنار یک برکه برد که بسیار خلوت بود و سر من را ۵ بار به مدت طولانی زیر آب می کرد و هر بار که سرم را بیرون می اوردم ماشین را به من نشان می داد و مرا کودن و بی خاصیت نشان می داد. ترس من از پدرم از همان موقع شروع شده.
پدرم در کل مدت ۲ ماه آشنایی هرگز از من نپرسید که می خوای به این ازدواج تن بدی یا نه ؛ جواب خودش مثبت بود پس جواب منم مثبت خواهد بود.
امشب با لباس سفیدی به همراه ی دسته گل لیلیوم زرد که ويليام برام خرید در اتاق نشسته ام تا به داماد به سالن اصلی بروم و زندگی را برای خویش تاریک کنم.
☆الان در اتاق انتظار نشستهام تا داماد یعنی ویلیام بیاد و عروسش یعنی من را مانند ی کالا مشاهده کند. دیر کرده است، و فرصت خوبی برای فکر کردن به این بود که این مدت چه اتفاقاتی افتاده است ؛ از آن شب که به رستوان رفتیم ، روز ها و شب ها به سرعت گذشتند.طی این فرصت ۲ ماه که فاصله افتاده بود از آن شب تا این شب، ارتباط خوبی بین خانواده هایمان ایجاد شده بود، پدرم در یکی از شرکت های کوچک لوتر مشغول به کار شده و طی همین ۲ماه وضع خانه و خانوادهام از این رو به آن رو شده است. حتا بین خانواده خواهرم و لوترها هم ارتباط خوبی ایجاد شده است اما برای من این تحول ها ایجاد نشده و نتوانستم حتا یکم با ویلیام خو بگیرم. از آن شب به بعد مرا دفعات زیادی بیرون برده و خانوادهاش هم چندبار مرا به خانهشان دعوت کردهاند. مثلا یک بار ویلیام مرا به کافه خواهرزاده اش برد. ویلیام فرزند آخر بود و من هرگز فکر نمی کردم ویلیام خواهرزادهای داشته باشد که ۱۰ سال از خودش بزرگ تر باشد. کافه اش زیبا و فضایی آرام بخشی داشت.ویلیام زیاد صحبت می کنند نسبت به قبل خیلی پر حرف شده،قبلا یک فرد گوشه گیر و کم حرف بود. گاهی اوقات خیلی رو مخم میره این حرف زدنش اما خجالت می کشم بهش بگم خفه شه. اون روز برای اولین بار پس از اولین دیدارمون بحث آن شب که از حد خودش فراتر رفته بود را پیش آورد. گفتم منو می بخشی؟قبل از اینکه جوابش را بدهم برایم سوال شده چرا هیچکس نظر من را نمی پرسد،دربارهی آن شب چرا هیچکس نظرم و حس را نمی پرد؟این سوال برایم روشن کرد که هیچکس به احساسات من محل نمی دهند حتا کسی که پدرم مجبورم کرده باهاش ازدواج کنم. بهش گفتم من به تو اعتماد کردم اما تو از همون نقطه به من ضربه زدی ویلیام. من نمی تونم به چشمای ویلیام نگاه کنم شاید چون ازش می ترسم یا متنفرم یا خجالت می کشم یا هرسه ولی اتفاقی بعد از گفتن این جمله چشمانم به چشمش خوردن و برق چشمانش مرا کور کرد . فکر کنم این برق به خاطر این است که برای اول با اسمش را صدا زدم قبلا هرگز او را به این مستقیمی مخاطب قرار نمی دام . آن روز برای خودم هم روز مهمی بود چون یک بار هم که شده تونستم در مورد آن شب توضیح دهم و بحث کنم ولی بحث اصلی فعلا رخ نداده باید صبر کرد تا بعد از اینکه عروسم رخ دهد بعدا آن را توضیح می دهم.
من هرگز نتونستم به دعوت های ویلیام نه بگویم به همان علت همیشگی یعنی پدر گرامی. وقتی بچه بودم یعنی حدود ۷ سال چون با ماژیک روی ماشین پدرم نقاشی کرده بودم؛ مرا با همان ماشین به کنار یک برکه برد که بسیار خلوت بود و سر من را ۵ بار به مدت طولانی زیر آب می کرد و هر بار که سرم را بیرون می اوردم ماشین را به من نشان می داد و مرا کودن و بی خاصیت نشان می داد. ترس من از پدرم از همان موقع شروع شده.
پدرم در کل مدت ۲ ماه آشنایی هرگز از من نپرسید که می خوای به این ازدواج تن بدی یا نه ؛ جواب خودش مثبت بود پس جواب منم مثبت خواهد بود.
امشب با لباس سفیدی به همراه ی دسته گل لیلیوم زرد که ويليام برام خرید در اتاق نشسته ام تا به داماد به سالن اصلی بروم و زندگی را برای خویش تاریک کنم.
- ۱۷.۶k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط