سناریو بلولاک (قفل آبی)
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از بلولاک (قفل آبی)★
موضوع:«اعتراف کردن...»
کاراکترها:«نـــــــــاگــــــــی ســــــــیـــــــــشـــــــــیـــــــــــرو و رئـــــــــــو مـــــــــیــــــــــکــــــــــاگـــــــــه.» (بچهها، رئو توی این داستان هیچ شخصیت خاصی نیست و این راجع به شیپ ناگی و رئو هم نیست! یه جورایی میشه گفت که ناگی و ا.ت شخصیتهای اصلی داستان هستند، رئو یک شخصیت فرعیه 🎀✨)
Part³
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
آن روز، ا.ت و رئو طبق معمول کنار هم تمرین میکردند. هوا گرم بود و تمرین هم حسابی سنگین شده بود.
رئو توپ را برای ا.ت فرستاد. ا.ت سریع دوید تا توپ را بگیرد، اما ناگهان پایش پیچ خورد.
«آخ...!»
تعادلش را از دست داد و نزدیک بود محکم روی زمین بیفتد، اما قبل از اینکه این اتفاق بیفتد، رئو خودش را رساند و دور کمر ا.ت را گرفت.
«مواظب باش! حالت خوبه؟»
ا.ت نفس عمیقی کشید و با خجالت گفت: «آره... ممنون.»
اما چند متر آنطرفتر...ناگی همهچیز را دیده بود.
وقتی دست رئو را دور کمر ا.ت دید، چیزی درونش شکست. قلبش تند میزد و حس عجیبی تمام وجودش را پر کرده بود.
«دیگه بسه...»
بدون اینکه حتی فکر کند، مستقیم به سمت آن دو رفت.
رئو تازه میخواست کمک کند ا.ت درست بایستد که ناگی محکم، او را کنار زد.
«ها؟ ناگی؟»
قبل از اینکه کسی بتواند چیزی بگوید، ناگی ا.ت را براید استایل در آغوشش بلند کرد.
چشمهای ا.ت از تعجب گرد شده بود.
«نـ... ناگی؟! داری چیکار میکنی؟!»
ناگی هیچ جوابی نداد. فقط خیلی آرام از زمین فوتبال دور شد و ا.ت را در آغوشش نگه داشت.
رئو چند لحظه همانجا ایستاد و با ناباوری به آن دو نگاه کرد.
«این دیگه چی بود...؟»
ا.ت هنوز گیج بود. صورتش از خجالت داغ شده بود و حتی نمیدانست باید چیزی بگوید یا نه.
چند قدم بعد، ناگی خیلی آرام سرش را پایین آورد؛ صورتش در حدی به ا.ت نزدیک شده بود که انگار فقط میخواست ا.ت صدایش را بشنود.
«...دوستت دارم.»
صدایش آنقدر آهسته بود که انگار با خودش حرف میزد.
ا.ت برای چند لحظه کاملاً ساکت ماند.
واقعاً این جمله را شنیده بود...؟
یا فقط خیال کرده بود؟
هیچ جوابی نداشت.
فقط به ناگی خیره شده بود، در حالی که او بدون اینکه چیزی بگوید، همچنان آرام به راهش ادامه میداد.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#انیمه #بلولاک #بلو_لاک #قفل_آبی #شیدو #شیدو_ریوسی #ایساگی #ایساگی_یویچی #باچیرا #باچیرا_مگورو #ناگی #ناگی_سیشیرو #رین #رین_ایتوشی #سائه #سائه_ایتوشی #چیگیری #چیگیری_هیوما #نوئل_نوآ #کایزر #مایکل_کایزر #سناریو #سناریو_انیمه #وانشات #وانشات_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«اعتراف کردن...»
کاراکترها:«نـــــــــاگــــــــی ســــــــیـــــــــشـــــــــیـــــــــــرو و رئـــــــــــو مـــــــــیــــــــــکــــــــــاگـــــــــه.» (بچهها، رئو توی این داستان هیچ شخصیت خاصی نیست و این راجع به شیپ ناگی و رئو هم نیست! یه جورایی میشه گفت که ناگی و ا.ت شخصیتهای اصلی داستان هستند، رئو یک شخصیت فرعیه 🎀✨)
Part³
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
آن روز، ا.ت و رئو طبق معمول کنار هم تمرین میکردند. هوا گرم بود و تمرین هم حسابی سنگین شده بود.
رئو توپ را برای ا.ت فرستاد. ا.ت سریع دوید تا توپ را بگیرد، اما ناگهان پایش پیچ خورد.
«آخ...!»
تعادلش را از دست داد و نزدیک بود محکم روی زمین بیفتد، اما قبل از اینکه این اتفاق بیفتد، رئو خودش را رساند و دور کمر ا.ت را گرفت.
«مواظب باش! حالت خوبه؟»
ا.ت نفس عمیقی کشید و با خجالت گفت: «آره... ممنون.»
اما چند متر آنطرفتر...ناگی همهچیز را دیده بود.
وقتی دست رئو را دور کمر ا.ت دید، چیزی درونش شکست. قلبش تند میزد و حس عجیبی تمام وجودش را پر کرده بود.
«دیگه بسه...»
بدون اینکه حتی فکر کند، مستقیم به سمت آن دو رفت.
رئو تازه میخواست کمک کند ا.ت درست بایستد که ناگی محکم، او را کنار زد.
«ها؟ ناگی؟»
قبل از اینکه کسی بتواند چیزی بگوید، ناگی ا.ت را براید استایل در آغوشش بلند کرد.
چشمهای ا.ت از تعجب گرد شده بود.
«نـ... ناگی؟! داری چیکار میکنی؟!»
ناگی هیچ جوابی نداد. فقط خیلی آرام از زمین فوتبال دور شد و ا.ت را در آغوشش نگه داشت.
رئو چند لحظه همانجا ایستاد و با ناباوری به آن دو نگاه کرد.
«این دیگه چی بود...؟»
ا.ت هنوز گیج بود. صورتش از خجالت داغ شده بود و حتی نمیدانست باید چیزی بگوید یا نه.
چند قدم بعد، ناگی خیلی آرام سرش را پایین آورد؛ صورتش در حدی به ا.ت نزدیک شده بود که انگار فقط میخواست ا.ت صدایش را بشنود.
«...دوستت دارم.»
صدایش آنقدر آهسته بود که انگار با خودش حرف میزد.
ا.ت برای چند لحظه کاملاً ساکت ماند.
واقعاً این جمله را شنیده بود...؟
یا فقط خیال کرده بود؟
هیچ جوابی نداشت.
فقط به ناگی خیره شده بود، در حالی که او بدون اینکه چیزی بگوید، همچنان آرام به راهش ادامه میداد.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#انیمه #بلولاک #بلو_لاک #قفل_آبی #شیدو #شیدو_ریوسی #ایساگی #ایساگی_یویچی #باچیرا #باچیرا_مگورو #ناگی #ناگی_سیشیرو #رین #رین_ایتوشی #سائه #سائه_ایتوشی #چیگیری #چیگیری_هیوما #نوئل_نوآ #کایزر #مایکل_کایزر #سناریو #سناریو_انیمه #وانشات #وانشات_انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۲۱.۲k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط