رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی
پارت ۱۲۲
دنیز درحالی که روی پای کایان مینشست گفت:
- Kardeşim, uzun zamandır beni dışarı çıkarmadın!
<<داداش خیلی وقته منو بیرون نبردی!>>
کایان خم شده و بوسهای روی گونهاش زد درحالی که آسلی نیز یکسمتش مینشست گفت:
- Yarın sabah parkta misafirim olacaksın
<<فردا صبح جفتتون هم پارک مهمون من.>>
هر دو خوشحال شده و دستانشان را کودکانه به هم کوبیدند.
کایان دستی به موهای بلند دنیز کشیده و همانطور که خیره چشمان آبیاش شده بود با یادآوری چشمان سوگل رو به دنیز گفت:
- Benim güzel mavi gözlerim!
<<چشم آبی خوشگل من!>>
سپس لبخند زد.
ایلناز نیز با شیطنت درحال بالا رفتن از سر و کول کایان بود که خدمه یکی- یکی جمع شده و صف کشیدند.
همه نگاهها به آن سمت کشیده شد و صدای عمه هاریکا با تحکم به گوش رسید که گفت:
- دیروز وقتی ما خونه نبودیم گردنبند زمرد من گمشده!
همه خدمه دستوپایشان را گم کردند همانلحظه کایان با یادآوری دیروز با خود گفت:
- Dün herkesi kovduğumda kimse evde kalmadı
<<دیروز که من همه رو مرخص کردم، کسی توی خونه نموند.>>
حال اگر عمه هاریکا از موضوع مرخصی خدمه باخبر میشد چه رفتاری میکرد خدا داند.
کایان سری تکان داد و دنیز را گوشهای از بغلش نشاند و منتظر شد تا ببیند چه میشود.
بکتاش با صدای بلند پرسید:
- یکی حرف بزنه، اینطوری لالمونی نگیرید.
سپس به محمد که نفس- نفس میزد و تازه رسیده و کنار هاشم ایستاده بود گفت:
- فیلم دوربینهای کل خونه رو میخوام، از دیروز صبح که ما از خونه رفتیم تا همین الان، سریع!
با اتمام جملهاش کایان بهتزده نگاهی به سوگل که ریلکس ایستاده بود کرده و لبش را گاز گرفت.
با این حرکتش سوگل ابروهایش را جمع کرده و زیر چشمی اشاره کرد که چی شده کایان نگاهی به اطراف انداخت و سعی کرد چیزهایی را مابین لبهایش برای سوگل بازگو کند اما سوگل متوجه نشد پس از این رو گوشی را از داخل جیبش بیرون کشیده و سریع پیامکی حاوی این متن فرستاد:
- Dünkü filmleri izleseler iki ev olduğumuzu anlayacaklar, yani dünümüzün tamamını görecekler
<<اگه فیلمهای دیروز رو ببینن میفهمن ما دو تا خونه بودیم یعنی کل دیروزمون رو میبینن.>>
پیامک که به گوشی سوگل رسید سریع آن را باز کرده و درحالی که موهایش را از دو طرف پشت گوشش میانداخت نگاهی به پیام انداخت و با دیدنش چشمهایش گرد شده و با ترس دستپاچه شد، سعی داشت به کایان بفهماند که یه کاری بکن اما هیچ کاری از دستش بر نمیآمد.
کایان درحالی که به قیافه اخمو و عصبانی بکتاش چشم دوخته بود دل را به دریا زده و گفت:
- Dürüst olmak gerekirse, dün amcam Jon
<<راستش عمو جون من دیروز...>>
محمد نگذاشت حرفش را ادامه دهد و سریع گفت:
- بفرمایید آقا آماده است.
همان موقع بکتاش دستش را بلند کرده و از کایان خواست تا حرفش را بعداً ادامه دهد پخش فیلم دوربینهای دیروز که از قسمت آشپزخانه بود شروع شد.
کایان لبش همانطور به دندانش بوده و پایش را تکان میداد سوگل نیز نگاهش را به جز به جز به افراد حاضر در آنجا میدوخت و مطمئن بود که دروغ دیروزشان برملا میشود درحالی که دستش را مشت کرده بود با خود گفت:
- لعنت به این شانس امروز همه چی خوب گذشته بود حتی فاتح هم لومون نداده بود ولی الان...
دنیز درحالی که روی پای کایان مینشست گفت:
- Kardeşim, uzun zamandır beni dışarı çıkarmadın!
<<داداش خیلی وقته منو بیرون نبردی!>>
کایان خم شده و بوسهای روی گونهاش زد درحالی که آسلی نیز یکسمتش مینشست گفت:
- Yarın sabah parkta misafirim olacaksın
<<فردا صبح جفتتون هم پارک مهمون من.>>
هر دو خوشحال شده و دستانشان را کودکانه به هم کوبیدند.
کایان دستی به موهای بلند دنیز کشیده و همانطور که خیره چشمان آبیاش شده بود با یادآوری چشمان سوگل رو به دنیز گفت:
- Benim güzel mavi gözlerim!
<<چشم آبی خوشگل من!>>
سپس لبخند زد.
ایلناز نیز با شیطنت درحال بالا رفتن از سر و کول کایان بود که خدمه یکی- یکی جمع شده و صف کشیدند.
همه نگاهها به آن سمت کشیده شد و صدای عمه هاریکا با تحکم به گوش رسید که گفت:
- دیروز وقتی ما خونه نبودیم گردنبند زمرد من گمشده!
همه خدمه دستوپایشان را گم کردند همانلحظه کایان با یادآوری دیروز با خود گفت:
- Dün herkesi kovduğumda kimse evde kalmadı
<<دیروز که من همه رو مرخص کردم، کسی توی خونه نموند.>>
حال اگر عمه هاریکا از موضوع مرخصی خدمه باخبر میشد چه رفتاری میکرد خدا داند.
کایان سری تکان داد و دنیز را گوشهای از بغلش نشاند و منتظر شد تا ببیند چه میشود.
بکتاش با صدای بلند پرسید:
- یکی حرف بزنه، اینطوری لالمونی نگیرید.
سپس به محمد که نفس- نفس میزد و تازه رسیده و کنار هاشم ایستاده بود گفت:
- فیلم دوربینهای کل خونه رو میخوام، از دیروز صبح که ما از خونه رفتیم تا همین الان، سریع!
با اتمام جملهاش کایان بهتزده نگاهی به سوگل که ریلکس ایستاده بود کرده و لبش را گاز گرفت.
با این حرکتش سوگل ابروهایش را جمع کرده و زیر چشمی اشاره کرد که چی شده کایان نگاهی به اطراف انداخت و سعی کرد چیزهایی را مابین لبهایش برای سوگل بازگو کند اما سوگل متوجه نشد پس از این رو گوشی را از داخل جیبش بیرون کشیده و سریع پیامکی حاوی این متن فرستاد:
- Dünkü filmleri izleseler iki ev olduğumuzu anlayacaklar, yani dünümüzün tamamını görecekler
<<اگه فیلمهای دیروز رو ببینن میفهمن ما دو تا خونه بودیم یعنی کل دیروزمون رو میبینن.>>
پیامک که به گوشی سوگل رسید سریع آن را باز کرده و درحالی که موهایش را از دو طرف پشت گوشش میانداخت نگاهی به پیام انداخت و با دیدنش چشمهایش گرد شده و با ترس دستپاچه شد، سعی داشت به کایان بفهماند که یه کاری بکن اما هیچ کاری از دستش بر نمیآمد.
کایان درحالی که به قیافه اخمو و عصبانی بکتاش چشم دوخته بود دل را به دریا زده و گفت:
- Dürüst olmak gerekirse, dün amcam Jon
<<راستش عمو جون من دیروز...>>
محمد نگذاشت حرفش را ادامه دهد و سریع گفت:
- بفرمایید آقا آماده است.
همان موقع بکتاش دستش را بلند کرده و از کایان خواست تا حرفش را بعداً ادامه دهد پخش فیلم دوربینهای دیروز که از قسمت آشپزخانه بود شروع شد.
کایان لبش همانطور به دندانش بوده و پایش را تکان میداد سوگل نیز نگاهش را به جز به جز به افراد حاضر در آنجا میدوخت و مطمئن بود که دروغ دیروزشان برملا میشود درحالی که دستش را مشت کرده بود با خود گفت:
- لعنت به این شانس امروز همه چی خوب گذشته بود حتی فاتح هم لومون نداده بود ولی الان...
۱.۶k
۲۹ فروردین ۱۴۰۳
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.