رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_62
فصل بیستوهشتم | شبی که نمیخواست تمام شود
«شب بیستونهم آغاز شد.»
صدای ضبطصوت در تاریکی محو شد.
ساعت دیواری روی دوازده ایستاده بود.
هیونجین هنوز دست فلیکس را گرفته بود.
ـ فکر میکنی امشب چی میشه؟
فلیکس شانه بالا انداخت.
ـ بعد از اتفاقاتی که توی این خونه افتاده، دیگه هیچ نظری ندارم.
هان از گوشهی اتاق گفت:
ـ من یه نظر دارم.
لینو نگاهش کرد.
ـ نه.
ـ هنوز نگفتم!
ـ لازم نیست.
هان آه کشید.
ـ واقعاً با این گروه نمیشه زندگی کرد.
چانگبین گفت:
ـ خودت انتخاب کردی.
ـ اون موقع نمیدونستم شماها اینقدر اعصابخردکن هستید!
سونگمین لبخند زد.
ـ هنوز هم نمیدونی.
آیان خندید.
برای لحظهای، همهچیز شبیه یک شب معمولی بود.
اما هیونجین میدانست این آرامش دوام نخواهد داشت.
خاطرهی ششم
چراغ قرمز ضبطصوت روشن شد.
«خاطرهی ششم در دسترس است.»
بنگچان به دستگاه نزدیک شد.
ـ این بار چی میخواد؟
صدای ضبطصوت پاسخ داد:
«برای بازیابی خاطره، به اتاقی بروید که هیچکس در آن نخوابیده است.»
لینو گفت:
ـ اتاق خالی؟
سونگمین به راهرو اشاره کرد.
ـ این خونه اتاق خالی زیاد داره.
اما روی صفحهی دستگاه، جملهی دیگری ظاهر شد.
«اتاقی که هیچکس در آن نخوابیده، اما همه خواب آن را دیدهاند.»
فلیکس آهسته گفت:
ـ اتاق زیرشیروونی.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ چرا؟
ـ چون از اولین شب، خوابهای عجیبمون از اونجا شروع شد.
بنگچان سر تکان داد.
ـ پس میریم.
پلههای زیرشیروونی تاریک بودند.
هان پشت چانگبین حرکت میکرد.
ـ اگه یه چیزی از سقف بیفته، من مسئولیتش رو قبول نمیکنم.
چانگبین گفت:
ـ تو حتی مسئولیت لیوان خودت رو هم قبول نمیکنی.
ـ اون لیوان خودش شکست!
لینو از جلو گفت:
ـ هان، صدات رو پایین بیار.
ـ چرا؟
ـ شاید چیزی اینجا باشه که صدای تو رو دوست نداشته باشه.
هان فوراً ساکت شد.
فلیکس خندید.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ چی شده؟
ـ هیچچیز.
ـ چرا میخندی؟
فلیکس سرش را نزدیک گوش هیونجین برد.
ـ چون هان از لینو بیشتر میترسه تا از این خونه.
هیونجین لبخند زد.
ـ منطقیه.
در زیرشیروونی باز شد.
همان اتاق قدیمی بود.
جعبهی چوبی، عکسها و پنجرهای که از اولین شب به آن نگاه میکردند.
اما این بار، یک تخت کوچک کنار دیوار قرار داشت.
روی تخت، دفترچهای سفید دیده میشد.
فلیکس آن را برداشت.
صفحهی اول خالی بود.
صفحهی دوم هم.
تا اینکه به صفحهی سوم رسید.
یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«اگر این خاطره را به یاد آوردی، به او نگو که چه اتفاقی افتاد.»
هیونجین دفترچه را از دستش گرفت.
ـ منظورش کیه؟
فلیکس گفت:
ـ احتمالاً تو.
هیونجین صفحه را ورق زد.
در آخرین صفحه، تصویری از دو نفر دیده میشد.
یکی کنار پنجره.
دیگری روی تخت.
چهرهها واضح نبودند.
اما زیر تصویر نوشته شده بود:
«شب بیستونهم، آخرین فرصت برای گفتن حقیقت است.»
ضبطصوت روشن شد.
این بار صدای فلیکس بود.
«هیونجین...»
هیونجین سرش را بلند کرد.
صدا ادامه داد:
«اگه هنوز کنارمی، یعنی این بار موفق شدیم.»
فلیکس به دستگاه خیره شد.
ـ موفق شدیم؟
«اما من هنوز نمیدونم فردا چه اتفاقی میافته.»
مکث.
«و نمیخوام بدونم.»
صدای نفس عمیقی شنیده شد.
«فقط میخوام امشب رو کنار تو بگذرونم.»
ضبطصوت خاموش شد.
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
فلیکس نگاهش را پایین انداخت.
ـ این یکی رو هم من نگفتم.
هیونجین آرام جواب داد:
ـ میدونم.
ـ پس چرا اینقدر آشناست؟
هیونجین به پنجره نگاه کرد.
ـ شاید چون قبلاً همین احساس رو داشتی.
فلیکس آهسته پرسید:
ـ تو هم همین احساس رو داری؟
هیونجین نگاهش کرد.
ـ الان؟
ـ آره.
هیونجین دستش را گرفت.
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_62
فصل بیستوهشتم | شبی که نمیخواست تمام شود
«شب بیستونهم آغاز شد.»
صدای ضبطصوت در تاریکی محو شد.
ساعت دیواری روی دوازده ایستاده بود.
هیونجین هنوز دست فلیکس را گرفته بود.
ـ فکر میکنی امشب چی میشه؟
فلیکس شانه بالا انداخت.
ـ بعد از اتفاقاتی که توی این خونه افتاده، دیگه هیچ نظری ندارم.
هان از گوشهی اتاق گفت:
ـ من یه نظر دارم.
لینو نگاهش کرد.
ـ نه.
ـ هنوز نگفتم!
ـ لازم نیست.
هان آه کشید.
ـ واقعاً با این گروه نمیشه زندگی کرد.
چانگبین گفت:
ـ خودت انتخاب کردی.
ـ اون موقع نمیدونستم شماها اینقدر اعصابخردکن هستید!
سونگمین لبخند زد.
ـ هنوز هم نمیدونی.
آیان خندید.
برای لحظهای، همهچیز شبیه یک شب معمولی بود.
اما هیونجین میدانست این آرامش دوام نخواهد داشت.
خاطرهی ششم
چراغ قرمز ضبطصوت روشن شد.
«خاطرهی ششم در دسترس است.»
بنگچان به دستگاه نزدیک شد.
ـ این بار چی میخواد؟
صدای ضبطصوت پاسخ داد:
«برای بازیابی خاطره، به اتاقی بروید که هیچکس در آن نخوابیده است.»
لینو گفت:
ـ اتاق خالی؟
سونگمین به راهرو اشاره کرد.
ـ این خونه اتاق خالی زیاد داره.
اما روی صفحهی دستگاه، جملهی دیگری ظاهر شد.
«اتاقی که هیچکس در آن نخوابیده، اما همه خواب آن را دیدهاند.»
فلیکس آهسته گفت:
ـ اتاق زیرشیروونی.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ چرا؟
ـ چون از اولین شب، خوابهای عجیبمون از اونجا شروع شد.
بنگچان سر تکان داد.
ـ پس میریم.
پلههای زیرشیروونی تاریک بودند.
هان پشت چانگبین حرکت میکرد.
ـ اگه یه چیزی از سقف بیفته، من مسئولیتش رو قبول نمیکنم.
چانگبین گفت:
ـ تو حتی مسئولیت لیوان خودت رو هم قبول نمیکنی.
ـ اون لیوان خودش شکست!
لینو از جلو گفت:
ـ هان، صدات رو پایین بیار.
ـ چرا؟
ـ شاید چیزی اینجا باشه که صدای تو رو دوست نداشته باشه.
هان فوراً ساکت شد.
فلیکس خندید.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ چی شده؟
ـ هیچچیز.
ـ چرا میخندی؟
فلیکس سرش را نزدیک گوش هیونجین برد.
ـ چون هان از لینو بیشتر میترسه تا از این خونه.
هیونجین لبخند زد.
ـ منطقیه.
در زیرشیروونی باز شد.
همان اتاق قدیمی بود.
جعبهی چوبی، عکسها و پنجرهای که از اولین شب به آن نگاه میکردند.
اما این بار، یک تخت کوچک کنار دیوار قرار داشت.
روی تخت، دفترچهای سفید دیده میشد.
فلیکس آن را برداشت.
صفحهی اول خالی بود.
صفحهی دوم هم.
تا اینکه به صفحهی سوم رسید.
یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«اگر این خاطره را به یاد آوردی، به او نگو که چه اتفاقی افتاد.»
هیونجین دفترچه را از دستش گرفت.
ـ منظورش کیه؟
فلیکس گفت:
ـ احتمالاً تو.
هیونجین صفحه را ورق زد.
در آخرین صفحه، تصویری از دو نفر دیده میشد.
یکی کنار پنجره.
دیگری روی تخت.
چهرهها واضح نبودند.
اما زیر تصویر نوشته شده بود:
«شب بیستونهم، آخرین فرصت برای گفتن حقیقت است.»
ضبطصوت روشن شد.
این بار صدای فلیکس بود.
«هیونجین...»
هیونجین سرش را بلند کرد.
صدا ادامه داد:
«اگه هنوز کنارمی، یعنی این بار موفق شدیم.»
فلیکس به دستگاه خیره شد.
ـ موفق شدیم؟
«اما من هنوز نمیدونم فردا چه اتفاقی میافته.»
مکث.
«و نمیخوام بدونم.»
صدای نفس عمیقی شنیده شد.
«فقط میخوام امشب رو کنار تو بگذرونم.»
ضبطصوت خاموش شد.
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
فلیکس نگاهش را پایین انداخت.
ـ این یکی رو هم من نگفتم.
هیونجین آرام جواب داد:
ـ میدونم.
ـ پس چرا اینقدر آشناست؟
هیونجین به پنجره نگاه کرد.
ـ شاید چون قبلاً همین احساس رو داشتی.
فلیکس آهسته پرسید:
ـ تو هم همین احساس رو داری؟
هیونجین نگاهش کرد.
ـ الان؟
ـ آره.
هیونجین دستش را گرفت.
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
- ۵۶
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط