{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانوم مدیرعامل

خانوم مدیرعامل

پارت ۱۰ | مهمان‌های فرانسوی

یک ساعت از شروع کار گذشته بود.

فضای شرکت برخلاف روزهای عادی، عجیب ساکت و منظم شده بود. همه پشت میزهایشان نشسته بودند و هرکس سعی می‌کرد مشغول کاری به نظر برسد.

نِلا پشت میز خودش نشسته بود و چند پرونده را مرتب می‌کرد که صدای رفت‌وآمد از لابی بلند شد.

چند ثانیه بعد، درهای شیشه‌ای شرکت باز شدند.

نُه نفر وارد شدند.

یک مرد حدوداً پنجاه‌ساله در رأس گروه بود؛ موهایش کمی جوگندمی، صورتش جدی و اندامش نسبتاً درشت بود. لباس رسمی و گران‌قیمتی پوشیده بود خسته و پیر بود.

کنارش دستیارش حرکت می‌کرد و هفت نفر دیگر هم پشت سرشان وارد شدند.

نِلا ناخودآگاه صاف نشست.

لی نِلا

«پس اینا همون تیم Maison Laurent هستن...»

همه‌ی کارکنان طبق دستور صبح، در ردیف ایستاده بودند.

تهیونگ یک قدم جلو رفت.

(مکالمه‌ها به زبان انگلیسی انجام می‌شد)

کیم تهیونگ

«به AURUM ÉTOILE خوش اومدید. باعث افتخاره که امروز میزبان تیم Maison Laurent هستیم.»

مرد میانسال جلو آمد و دستش را برای دست دادن دراز کرد.

الکساندر لوران

«ممنونم. من الکساندر لوران هستم، رئیس Maison Laurent. امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم.»

تهیونگ دستش را فشرد.

کیم تهیونگ

«مطمئناً.»

بعد از معرفی کوتاه چند نفر دیگر، تهیونگ نگاهی به کارکنان انداخت.

کیم تهیونگ

«از امروز، همه‌ی بخش‌ها مستقیماً روی پرونده‌های مربوط به Maison Laurent کار می‌کنن. هر مشکلی داشتید، از هماهنگی خارج نشید و قبل از هر اقدامی گزارش بدید.»

همه با احترام سر تکان دادند.

الکساندر همراه دستیارش به سمت اتاق تهیونگ رفت.

هفت نفر دیگر هم بین بخش‌های مختلف شرکت پخش شدند.

نِلا تازه می‌خواست دوباره سراغ پرونده‌هایش برود که تلفن روی میزش زنگ خورد.

نگاهش به اتاق شیشه‌ای تهیونگ افتاد.

تهیونگ فقط یک جمله گفت.

کیم تهیونگ

«بیا داخل.»

نِلا بلند شد و وارد اتاق شد.

تهیونگ کنار میز خودش نشسته بود. الکساندر روبه‌روی میز نشسته بود و دستیارش هم کنار او قرار داشت.

تهیونگ به صندلی کنار خودش اشاره کرد.

کیم تهیونگ

«اینجا بشین. امروز کنار من کار می‌کنی.»

نِلا نشست و لپ‌تاپش را باز کرد.

حالا چهار نفر داخل اتاق بودند.

تهیونگ و نِلا کنار هم.

الکساندر روبه‌روی نِلا.

و دستیارش در کنارش.

کار شروع شد.

چند ساعت اول تقریباً بدون حرف گذشت.

پرونده‌ها یکی‌یکی بررسی می‌شدند. طرح‌ها روی میز پخش بودند و هرکدام نیاز به بررسی دقیق داشتند.

اما نِلا کم‌کم متوجه چیزی شد.

نگاه الکساندر.

هر بار که سرش را بلند می‌کرد، متوجه می‌شد نگاه مرد برای چند ثانیه بیشتر از حد معمول روی او مانده است.

اول سعی کرد بی‌خیال شود.

شاید اتفاقی بود.

اما بار دوم...

و بار سوم...

دیگر نمی‌توانست نادیده‌اش بگیرد.

نِلا ناخودآگاه کمی صندلی‌اش را عقب کشید.

تهیونگ همچنان مشغول بررسی پرونده‌ها بود و متوجه چیزی نشده بود.

نِلا نفس آرامی کشید و دوباره روی صفحه‌ی لپ‌تاپش تمرکز کرد.

چند ساعت دیگر گذشت.

تا اینکه ناگهان ایده‌ای به ذهنش رسید.

یکی از طرح‌ها را جلو کشید.

لی نِلا

«فکر می‌کنم اگر این قسمت رو ساده‌تر کنیم، فرم اصلی لباس خیلی بهتر دیده می‌شه.»

تهیونگ سرش را بلند کرد.

الکساندر هم به طرح نگاه کرد.

نِلا شروع کرد به توضیح دادن ایده‌اش.

لی نِلا

«اگر این بخش حذف بشه و به‌جاش از خطوط ساده‌تری استفاده کنیم، لباس هم سبک‌تر می‌شه، هم اون حالت لوکسش حفظ می‌شه.»

الکساندر چند لحظه به طرح نگاه کرد.

بعد از جایش بلند شد.

به سمت نِلا آمد.

نِلا انتظار داشت فقط طرح را از نزدیک ببیند.

اما مرد ناگهان دستش را روی شانه‌ی نِلا گذاشت.

نِلا یک لحظه خشکش زد.

الکساندر لوران

«عالیه. ایده‌ی خیلی خوبیه.»

نِلا فوراً یک قدم عقب رفت و فاصله گرفت.

لی نِلا

«ممنون...»

همان لحظه نگاه تهیونگ از روی پرونده بلند شد.

چشمش مستقیم به دستی افتاد که چند لحظه قبل روی شانه‌ی نِلا بود.

چهره‌اش تغییر زیادی نکرد.

اما نگاهش سردتر شد.

الکساندر دوباره سر جای خودش نشست.

نِلا هم به‌آرامی کنار تهیونگ برگشت و نشست.

چند دقیقه سکوت گذشت.

تهیونگ بدون اینکه سرش را کاملاً برگرداند، آرام صدایش کرد.

کیم تهیونگ

«نِلا.»

نِلا کمی به سمتش خم شد.

لی نِلا

«بله؟»

تهیونگ صدایش را پایین آورد؛ طوری که فقط خودش بشنود.

کیم تهیونگ

«نزار نزدیکت بشه.»

نِلا متعجب نگاهش کرد.

کیم تهیونگ

«.مشکوک میزنه مراقب باش.»



نِلا چیزی نگفت.

فقط آرام سر تکان داد.

برای اولین بار فهمید...

آن نگاه‌های عجیب را فقط خودش ندیده بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حمایت؟
دیدگاه ها (۴)

خانوم مدیرعاملپارت ۱۱ | ناهاربالاخره بعد از چند ساعت کار مدا...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۲ | تاریکیپرونده‌ها روی میز پخش بودند و ...

خانوم مدیرعاملپارت نهم | ساعت هفتلی نِلابعد از برگشتن به اتا...

خانوم مدیرعاملپارت هشتم | بی‌نقص‌ترین کارمندلی نِلاتقریباً چ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۶ | خانه‌ی الکساندربعد از ساعت‌ها رانندگ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۳ | تا دیدار بعدی.. صبح روز بعد، شرکت دو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۷ | دیر رسیدنصدای جیغ نِلا هنوز در راهرو...

خانوم مدیرعاملپارت هفتم | پنجاه پروندهلی نِلااز آبدارخونه دو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۴ | دعوت به فرانسهفردای آن روز، شرکت دوب...

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۵ | جاده‌ی فرانسهصبح روز بعد، همه‌چیز بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط