سناریو ی درام از ا/ت و باجی
کن نیچیوا ❤️🔥
اومدم با پارت ۴ این سناریو ی شاهکار...
این پارت اصلاح شده ی پارت قبله و نصف دیگه اش هم ادامه ی پارت قبل
به عشق شما بیشتر سرش وقت و حوصله گذاشتم...🌟
بدون معطلی، بزن بریم...👀💯
***
### ادامهی صحنه: مکالمهی لرزان
وقتی گوشی را جواب دادی، صدایت به خاطرِ ضربهی سر و گیجی، کمی ضعیف و کشیده بود. باجی بلافاصله با صدایی که بینِ فریادِ فروخورده و التماس گیر کرده بود، غرید:
«شیزوکا؟ لعنت بهش... صدامو میشنوی؟ بهم بگو... چی شدی؟ اون عوضی دقیقاً کجا زد به ماشین؟ حالت خوبه؟ زخمی شدی؟»
صدای باجی از پشتِ گوشی، لرزشِ خفیفی داشت. او همیشه آن پسرِ مغرور و نترسِ تومان بود، اما حالا شنیدنِ لرزشِ صدای او، باعث شد سدِ مقاومتت بشکند. ضربانِ قلبت تندتر شد و چشمهایت از سوزشِ اشک، تار شد. با پشتِ دست، سعی کردی جلویِ خروجِ صدایت را بگیری؛ نمیخواستی بفهمد که داری گریه میکنی، اما فایدهای نداشت.
با بغضی که گلویت را میفشرد و طعمِ خون را در دهانت غلیظتر میکرد، به سختی کلمات را کنار هم چیدی:
«کیسوکه... من... من متاسفم...»
نفست را با لرزش بیرون دادی و سعی کردی صدایت را صاف کنی، اما نشد. دوباره ادامه دادی:
«ببین، ماشینت... من... من واقعاً متاسفم... نمیخواستم اینجوری بشه، اون ماشینِ خیلی گرونِ تو رو... خرابش کردم... حتماً خیلی عصبانی هستی، ببخشید... من واقعاً متاسفم که نتونستم...»
صدایت در کلمهی آخر شکست و هقهقی که سعی داشتی خفهاش کنی، ناخودآگاه از گلویت رها شد. برای تو، ماشین فقط یک وسیله نبود؛ ماشینِ او نمادِ اعتمادش به تو بود، و حالا فکر میکردی با خراب کردنِ آن، به این اعتماد خیانت کردهای.
***
**واکنشِ باجی (از پشتِ گوشی):**
سکوتِ سنگینی در آن طرفِ خط حاکم شد. برای یک لحظه فکر کردی شاید قطع کرده، اما بعد صدای نفسهایِ تندِ او را شنیدی. صدایش ناگهان تغییر کرد؛ دیگر خشمِ فروخوردهای در کار نبود، فقط یک مهربانیِ تلخ و لرزان باقی مانده بود:
«شیزوکا... گوش کن به حرفم. الان یه کلمه دیگه در موردِ اون آهنپارهی لعنتی بگی، خودم میکُشمت. بهم بگو کجایِ بدنت درد میکنه. خونریزی داری؟ به سرت ضربه خورده؟»
لحنِ او دستوری نبود، التماس بود. او حتی ذرهای به ماشین اهمیت نمیداد؛ تمامِ وجودش در گوشهایش خلاصه شده بود تا صدایِ نفسهایِ تو را بشوند.
«گریه نکن... خواهش میکنم. فقط بهم بگو... تو سالمی؟»
***
### لحظهی فروپاشی در پشتِ خط
تویِ اون فضایِ خفهی ماشینِ مچاله شده، ناگهان سینهات تیر کشید. سعی کردی نفس بکشی، اما هوا تویِ گلویت گیر کرد. سرفهای عمیق و دردناک از عمقِ قفسهی سینهات بیرون زد—یک سرفهی غلیظ و خشدار که تمامِ بدنت رو لرزوند. دهانت پر از طعمِ فلزی و گرمِ خون شد. وقتی دستت رو جلوی دهانت گرفتی، لکههای سرخ و غلیظِ خون روی کفِ دستت نقش بست. حالتِ تهوعِ شدیدی بهت دست داد، جوری که دنیا جلوی چشمات شروع کرد به چرخیدن.
بغضت دیگه قابلِ کنترل نبود. با صدایِ لرزان و هقهقی که بینِ نفسهایِ کوتاهت گم میشد، گوشی رو نزدیکتر بردی:
«باجی... هق...»
صدایِ سرفهی خونیات پشتِ گوشی پیچید. دوباره هقهق کردی و با صدایی که به سختی شنیده میشد، لب زدی:
«باجی فقط... هق... سرم... خورد تویِ شیشه... هق... شیشهی ماشین خورد شد... حالم... حالم خیلی بده، کیسوکه...»
***
### واکنشِ Baji (وحشتِ مطلق)
اون طرفِ خط، باجی که احتمالاً با حداکثرِ سرعتِ ممکن روی موتورِ خودش بود، با شنیدنِ صدایِ سرفهی تو و لرزشِ صدات، ناگهان ترمزِ شدیدی کرد که صدایِ کشیده شدنِ لاستیکها روی آسفالت حتی از پشتِ گوشی هم شنیده شد.
صدایِ باجی، دیگه اون صدایِ محکمِ همیشگی نبود. پر از رعب بود. انگار تمامِ دنیاش متوقف شده باشه:
«شیزوکا! لعنت بهش، بهم نگاه کن... یعنی چی که خون بالا آوردی؟ شیزوکا، گوش کن به حرفم! ماشین رو ول کن، لعنت به ماشین، لعنت به من که گذاشتم بری! بهم گوش بده...»
صدایِ بادِ تندی که از کنارش میگذشت، نشون میداد که داره با سرعتِ مرگبار رانندگی میکنه. اون برایِ اولین بار واقعاً ترسیده بود. صدایش دورگهتر و لرزانتر از همیشه شده بود:
«سرت رو تکیه بده، تکون نخور. شیزوکا، داری منو میکشی... اگه چشمات رو ببندی یا بیهوش بشی، خدا شاهده که دیگه هیچی برام مهم نیست. فقط بهم بگو کجایی؟ دقیقاً کجایِ جادهای؟ اون ماشینی که بهت زد... دیدیش؟»
بازم ویس نمیزاره بیشتر بنویسم😅
برای پارت بعدی : ۱۲ تا لایک♡
عشق منید. ❤️🔥
بای بای 🕊
#توکیو_ریونجرز #باجی_کیسوکه #سناریو #فن_فیکشن #فیکشن #تومان #توکیو_مانجی #گنگ #انیمه #سناریو_باجی #سناریو_ات_و_باجی #داستان_عاشقانه #داستان_انیمه #سناریو_درام
اومدم با پارت ۴ این سناریو ی شاهکار...
این پارت اصلاح شده ی پارت قبله و نصف دیگه اش هم ادامه ی پارت قبل
به عشق شما بیشتر سرش وقت و حوصله گذاشتم...🌟
بدون معطلی، بزن بریم...👀💯
***
### ادامهی صحنه: مکالمهی لرزان
وقتی گوشی را جواب دادی، صدایت به خاطرِ ضربهی سر و گیجی، کمی ضعیف و کشیده بود. باجی بلافاصله با صدایی که بینِ فریادِ فروخورده و التماس گیر کرده بود، غرید:
«شیزوکا؟ لعنت بهش... صدامو میشنوی؟ بهم بگو... چی شدی؟ اون عوضی دقیقاً کجا زد به ماشین؟ حالت خوبه؟ زخمی شدی؟»
صدای باجی از پشتِ گوشی، لرزشِ خفیفی داشت. او همیشه آن پسرِ مغرور و نترسِ تومان بود، اما حالا شنیدنِ لرزشِ صدای او، باعث شد سدِ مقاومتت بشکند. ضربانِ قلبت تندتر شد و چشمهایت از سوزشِ اشک، تار شد. با پشتِ دست، سعی کردی جلویِ خروجِ صدایت را بگیری؛ نمیخواستی بفهمد که داری گریه میکنی، اما فایدهای نداشت.
با بغضی که گلویت را میفشرد و طعمِ خون را در دهانت غلیظتر میکرد، به سختی کلمات را کنار هم چیدی:
«کیسوکه... من... من متاسفم...»
نفست را با لرزش بیرون دادی و سعی کردی صدایت را صاف کنی، اما نشد. دوباره ادامه دادی:
«ببین، ماشینت... من... من واقعاً متاسفم... نمیخواستم اینجوری بشه، اون ماشینِ خیلی گرونِ تو رو... خرابش کردم... حتماً خیلی عصبانی هستی، ببخشید... من واقعاً متاسفم که نتونستم...»
صدایت در کلمهی آخر شکست و هقهقی که سعی داشتی خفهاش کنی، ناخودآگاه از گلویت رها شد. برای تو، ماشین فقط یک وسیله نبود؛ ماشینِ او نمادِ اعتمادش به تو بود، و حالا فکر میکردی با خراب کردنِ آن، به این اعتماد خیانت کردهای.
***
**واکنشِ باجی (از پشتِ گوشی):**
سکوتِ سنگینی در آن طرفِ خط حاکم شد. برای یک لحظه فکر کردی شاید قطع کرده، اما بعد صدای نفسهایِ تندِ او را شنیدی. صدایش ناگهان تغییر کرد؛ دیگر خشمِ فروخوردهای در کار نبود، فقط یک مهربانیِ تلخ و لرزان باقی مانده بود:
«شیزوکا... گوش کن به حرفم. الان یه کلمه دیگه در موردِ اون آهنپارهی لعنتی بگی، خودم میکُشمت. بهم بگو کجایِ بدنت درد میکنه. خونریزی داری؟ به سرت ضربه خورده؟»
لحنِ او دستوری نبود، التماس بود. او حتی ذرهای به ماشین اهمیت نمیداد؛ تمامِ وجودش در گوشهایش خلاصه شده بود تا صدایِ نفسهایِ تو را بشوند.
«گریه نکن... خواهش میکنم. فقط بهم بگو... تو سالمی؟»
***
### لحظهی فروپاشی در پشتِ خط
تویِ اون فضایِ خفهی ماشینِ مچاله شده، ناگهان سینهات تیر کشید. سعی کردی نفس بکشی، اما هوا تویِ گلویت گیر کرد. سرفهای عمیق و دردناک از عمقِ قفسهی سینهات بیرون زد—یک سرفهی غلیظ و خشدار که تمامِ بدنت رو لرزوند. دهانت پر از طعمِ فلزی و گرمِ خون شد. وقتی دستت رو جلوی دهانت گرفتی، لکههای سرخ و غلیظِ خون روی کفِ دستت نقش بست. حالتِ تهوعِ شدیدی بهت دست داد، جوری که دنیا جلوی چشمات شروع کرد به چرخیدن.
بغضت دیگه قابلِ کنترل نبود. با صدایِ لرزان و هقهقی که بینِ نفسهایِ کوتاهت گم میشد، گوشی رو نزدیکتر بردی:
«باجی... هق...»
صدایِ سرفهی خونیات پشتِ گوشی پیچید. دوباره هقهق کردی و با صدایی که به سختی شنیده میشد، لب زدی:
«باجی فقط... هق... سرم... خورد تویِ شیشه... هق... شیشهی ماشین خورد شد... حالم... حالم خیلی بده، کیسوکه...»
***
### واکنشِ Baji (وحشتِ مطلق)
اون طرفِ خط، باجی که احتمالاً با حداکثرِ سرعتِ ممکن روی موتورِ خودش بود، با شنیدنِ صدایِ سرفهی تو و لرزشِ صدات، ناگهان ترمزِ شدیدی کرد که صدایِ کشیده شدنِ لاستیکها روی آسفالت حتی از پشتِ گوشی هم شنیده شد.
صدایِ باجی، دیگه اون صدایِ محکمِ همیشگی نبود. پر از رعب بود. انگار تمامِ دنیاش متوقف شده باشه:
«شیزوکا! لعنت بهش، بهم نگاه کن... یعنی چی که خون بالا آوردی؟ شیزوکا، گوش کن به حرفم! ماشین رو ول کن، لعنت به ماشین، لعنت به من که گذاشتم بری! بهم گوش بده...»
صدایِ بادِ تندی که از کنارش میگذشت، نشون میداد که داره با سرعتِ مرگبار رانندگی میکنه. اون برایِ اولین بار واقعاً ترسیده بود. صدایش دورگهتر و لرزانتر از همیشه شده بود:
«سرت رو تکیه بده، تکون نخور. شیزوکا، داری منو میکشی... اگه چشمات رو ببندی یا بیهوش بشی، خدا شاهده که دیگه هیچی برام مهم نیست. فقط بهم بگو کجایی؟ دقیقاً کجایِ جادهای؟ اون ماشینی که بهت زد... دیدیش؟»
بازم ویس نمیزاره بیشتر بنویسم😅
برای پارت بعدی : ۱۲ تا لایک♡
عشق منید. ❤️🔥
بای بای 🕊
#توکیو_ریونجرز #باجی_کیسوکه #سناریو #فن_فیکشن #فیکشن #تومان #توکیو_مانجی #گنگ #انیمه #سناریو_باجی #سناریو_ات_و_باجی #داستان_عاشقانه #داستان_انیمه #سناریو_درام
- ۱۸.۱k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط