forever
forever
part4
چند وقتی گذشته بود. مینی یه پارتیتو خونشون گرفته بود که همه بچه های کلاس دعوت بودن. حتی لیسا و جیسو. عجیب بود که چرا با خوش رویی لیسا و جیسورو دعوت کرده بود. اما بنظر نمیرسید بد باشه. خلاصه که کل بچه های کلاس به پارتی رفته بودن. تقریبا آخر شب بود و ساعت از ۱۲ گذشته بود.
بچه ها توحیاط خونه جمع شده بودن و اکثرشون مست بودن.
مینی:*درحالی که مسته اروم نزدیک لیسا میشه
لیسا:...کاری داری؟
مینی:*شرابی که تو دستش بود رو بدون توجه به لیسا ریخت روش*
لیسا:هییی چیکاار میکنیی
مینی: هوم؟*یه لیوان شراب دیگه از رو میز برداشت و بازم ریخت روش*چیزی گفتی؟نشنیدم
لیسا:بسس کننن مینیی اههه ولم کن دیگهه
مینی رو به بقیه:وایی نگاش کنین چقد بامزه شده
لیسا:خسته نمیشی از مسخره بازیات؟
جونگکوک:*نزدیکشون شد و سر مسنی داد کشید*هیی چیکار میکنییی
مینی:عاا اومدیی
جونگکوک:*بی توجه به حرف مینی رفت سمط لیسا*حالت خوبه؟
لیسا:اوهوم..
جونگکوک:میخوای بریم؟
لیسا:اره...لباسم کثیف شده...خودم میرم..
جونگکوک: نه نمیشه من میرسونمت*دستشو گرفت تا برسونتش خونه*
لیسا:باشه...
رفتن تو ماشین نشستن تا برن خونه.
جونگکوک: من یچیزی ازت میخوام
لیسا:عام..بگو
جونگکوک: مال من میشی؟
اون بعد شنیدن حرف جونگکوک واقعا شوکه شد بود.نمیدونست باید چی بگه و فقط با قیافه متعجب به جونگکوک نگاه میکرد.
جونگکوک: جوابمو نمیدی؟
نمیدونست باید چه جوابی بده.هول شده بود و تنها کاری که کرد این بود که لباشو بزاره روی لب های جونگکوک و اونو ببوسه.
جونگکوک:تو اینو میخوای!...
لیسا:دوست دارم...
جونگکوک: اومم منم همینطور...
وسط جاده بودن، که جونگکوک وایساد
نمیخواست این لحظرو از دست بده.
لب هاشو به لب های لیسا نزدیک کرد.خیلی براش حس خوبی داشت.
لب هاشو برای چندثانیه مزه کرد.
لیسا فقط دلش میخواست محو اون باشه. ب فکر چیزی جز دیدن چشمای اون نبود. اون شب براش بهترین لحظه ساخته شد.
part4
چند وقتی گذشته بود. مینی یه پارتیتو خونشون گرفته بود که همه بچه های کلاس دعوت بودن. حتی لیسا و جیسو. عجیب بود که چرا با خوش رویی لیسا و جیسورو دعوت کرده بود. اما بنظر نمیرسید بد باشه. خلاصه که کل بچه های کلاس به پارتی رفته بودن. تقریبا آخر شب بود و ساعت از ۱۲ گذشته بود.
بچه ها توحیاط خونه جمع شده بودن و اکثرشون مست بودن.
مینی:*درحالی که مسته اروم نزدیک لیسا میشه
لیسا:...کاری داری؟
مینی:*شرابی که تو دستش بود رو بدون توجه به لیسا ریخت روش*
لیسا:هییی چیکاار میکنیی
مینی: هوم؟*یه لیوان شراب دیگه از رو میز برداشت و بازم ریخت روش*چیزی گفتی؟نشنیدم
لیسا:بسس کننن مینیی اههه ولم کن دیگهه
مینی رو به بقیه:وایی نگاش کنین چقد بامزه شده
لیسا:خسته نمیشی از مسخره بازیات؟
جونگکوک:*نزدیکشون شد و سر مسنی داد کشید*هیی چیکار میکنییی
مینی:عاا اومدیی
جونگکوک:*بی توجه به حرف مینی رفت سمط لیسا*حالت خوبه؟
لیسا:اوهوم..
جونگکوک:میخوای بریم؟
لیسا:اره...لباسم کثیف شده...خودم میرم..
جونگکوک: نه نمیشه من میرسونمت*دستشو گرفت تا برسونتش خونه*
لیسا:باشه...
رفتن تو ماشین نشستن تا برن خونه.
جونگکوک: من یچیزی ازت میخوام
لیسا:عام..بگو
جونگکوک: مال من میشی؟
اون بعد شنیدن حرف جونگکوک واقعا شوکه شد بود.نمیدونست باید چی بگه و فقط با قیافه متعجب به جونگکوک نگاه میکرد.
جونگکوک: جوابمو نمیدی؟
نمیدونست باید چه جوابی بده.هول شده بود و تنها کاری که کرد این بود که لباشو بزاره روی لب های جونگکوک و اونو ببوسه.
جونگکوک:تو اینو میخوای!...
لیسا:دوست دارم...
جونگکوک: اومم منم همینطور...
وسط جاده بودن، که جونگکوک وایساد
نمیخواست این لحظرو از دست بده.
لب هاشو به لب های لیسا نزدیک کرد.خیلی براش حس خوبی داشت.
لب هاشو برای چندثانیه مزه کرد.
لیسا فقط دلش میخواست محو اون باشه. ب فکر چیزی جز دیدن چشمای اون نبود. اون شب براش بهترین لحظه ساخته شد.
۷.۴k
۲۶ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.