💔p1 💔I fell in love with a spy
داستان از زبان لوسی: از داخل کافه به بیرون زل زده بودم خوشم نمیومد با برایان چشم تو چشم شم😬 برایان گفت:لوسی عشقم بهم نگاه کن چرا اینطوری میکنی؟میخوای برات یه قهوه دیگه بگیرم؟حتما سرد شده دوستش نداری گفتم:نه نه مرسی خوبه /احساس میکنم نباید با برایان باشم(عکس برایان اون بالاست) برایان بهم زل زده بود گفت:تو کلاس کاراته ای که میری خیلی جذاب میشی لوسی یادته زدی کامیلا رو نابود کردی؟ خیلی باحال بود من:از قصد نکردم فقط عصبانی شدم برایان:ببین اگه با این ااستعدادت بری دعوا خیابونی خیلی باحال میشه من:دوست دارم برای اهداف خوب ازش استفاده کنم برایان نه این کارا برایان:دختر به چی زل زدی اون بیرون او فکر کنم بدونم باید چی کارکنم😉 همون لحظه یه کاارت از جیبش در آورد و به از گلدون روی میز یه گل برداشت و گذاشت روش و روی میز به طرف من آورد از روی صندلی بلند شد و روی زمین زانو زد و یک دستش رو به طرف من دراز کرد و گفت:مادمازل مایل هستید شنبه شب همراه من به سالن رقص بیاید صورتم از خجالت سرخ شده بود 😳نمیدونستم چی بگم اگه بهش جواب رد میدادم حتما ناراحت میشد
همه به ما زل زده بودن گفتم :نمیدونم برایان کاری دارم برای اون روز یا نه 🙂 گفت:ازت خواهش میکنم لوسی و شاخه گل رو به صورت افقی روی دندان هایش نگه داشت دستام رو گرفت و کشید و شروع به رقصیدن با من کرد برایان با اون کت شلوارش قشنگ شده بود ولی نه مثل همیشه که لباسای گشاد و خفن می پوشید گفت:به من افتخار یک رقص دیگه در روز شنبه رو میدی؟ گفتم:ببین برایان ما هنوز تصمیم نگرفتیم که واقعا برای هم ساخته شدیم یا نه گفت:لوسی والدینمون هم مشکلی ندارن🙂 گفتم:مشکل والدینمون نیستن مشکل خودمونیم😞 گفت:مگه ما چه مشکلی داریم ؟مگه من چه مشکلی دارم؟🙁 گفتم:مشکل حتی تو هم نیستی مشکل فکر کنم منم🙁 گفت:لوسی خواهش میکنم مشکلت رو بهم بگو
نمی دونستم چه جوابی بدم :( گفتم:مممم.ن نمممی.دونم راستشو بخوا... همون لحظه شیشه کافه منفجر شد و برایان دست منو محکم گرفت و هردوتامون محکم خوردیم زمین سریع بلند شدم ببینم چه خبره ولی برایان بلند نمی شد همش داشتم تکونش میدادم و داد میزدم ولی بلند نمی شد که کم کم چشماشو باز کرد از گونه اش خون میومد .با صدای بلند گفتم:برایااااننن خوبیی؟ گفت:خوبم خوبم و بلند شد گفت:سریع تورو به ماشین خودت میرسونم خودمم میرم برو خونه جات امن تره گفتم:باشه باشه و دیدم یه سایه آدم از پشت دیوار رد شد وقتی برایان منو به ماشین رسوند نخواستم که واقعا از اونجا برم رفتم جلو تر تا نگاهی بیندازم که یکدفعه به خودم اومدم و دیدم گلوله ای درست داره به طرف من میاد ولی یک نفر روی من پرید و منو با خودش به طرف چپ پرت کرد.....................
همه به ما زل زده بودن گفتم :نمیدونم برایان کاری دارم برای اون روز یا نه 🙂 گفت:ازت خواهش میکنم لوسی و شاخه گل رو به صورت افقی روی دندان هایش نگه داشت دستام رو گرفت و کشید و شروع به رقصیدن با من کرد برایان با اون کت شلوارش قشنگ شده بود ولی نه مثل همیشه که لباسای گشاد و خفن می پوشید گفت:به من افتخار یک رقص دیگه در روز شنبه رو میدی؟ گفتم:ببین برایان ما هنوز تصمیم نگرفتیم که واقعا برای هم ساخته شدیم یا نه گفت:لوسی والدینمون هم مشکلی ندارن🙂 گفتم:مشکل والدینمون نیستن مشکل خودمونیم😞 گفت:مگه ما چه مشکلی داریم ؟مگه من چه مشکلی دارم؟🙁 گفتم:مشکل حتی تو هم نیستی مشکل فکر کنم منم🙁 گفت:لوسی خواهش میکنم مشکلت رو بهم بگو
نمی دونستم چه جوابی بدم :( گفتم:مممم.ن نمممی.دونم راستشو بخوا... همون لحظه شیشه کافه منفجر شد و برایان دست منو محکم گرفت و هردوتامون محکم خوردیم زمین سریع بلند شدم ببینم چه خبره ولی برایان بلند نمی شد همش داشتم تکونش میدادم و داد میزدم ولی بلند نمی شد که کم کم چشماشو باز کرد از گونه اش خون میومد .با صدای بلند گفتم:برایااااننن خوبیی؟ گفت:خوبم خوبم و بلند شد گفت:سریع تورو به ماشین خودت میرسونم خودمم میرم برو خونه جات امن تره گفتم:باشه باشه و دیدم یه سایه آدم از پشت دیوار رد شد وقتی برایان منو به ماشین رسوند نخواستم که واقعا از اونجا برم رفتم جلو تر تا نگاهی بیندازم که یکدفعه به خودم اومدم و دیدم گلوله ای درست داره به طرف من میاد ولی یک نفر روی من پرید و منو با خودش به طرف چپ پرت کرد.....................
۳.۶k
۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.