پارت ۱۹۵
نیمههای شب بود.
ات با یه حس سنگینی روی بدنش از خواب پرید.
چند لحظه طول کشید تا بفهمه کجاست. هنوز خوابآلود بود و چشمهاش کامل باز نمیشد.
آروم سرش رو چرخوند.
جونگکوک هنوز بیدار بود... یا بهتر بود بگیم همونطور نشسته خوابش برده بود.
به تاج تخت تکیه داده بود و سرش کمی کج شده بود. گردنش توی یه زاویهی بد قرار داشت و یکی از دستهاش هم هنوز زیر بدن ات گیر کرده بود.
ات چند ثانیه با تعجب نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم دست جونگکوک رو گرفت و سعی کرد از زیر خودش بیرونش بکشه.
هنوز کامل دستش رو آزاد نکرده بود که جونگکوک یهدفعه چشمهاش رو باز کرد.
ـ «کجا؟»
ات سریع نگاهش کرد.
ـ «بیدارت کردم؟»
ـ «آره... چی شده؟»
ات به دستش اشاره کرد.
ـ «دستت زیر منه. دارم درمیارمش.»
جونگکوک با چشمهای نیمهباز به دستش نگاه کرد.
ـ «نمیخواد.»
ات اخم کرد.
ـ «چرا نمیخواد؟ دستت له شده.»
ـ «مهم نیست.»
ـ «برای من مهمه. چند ساعته دستت زیر منه، حداقل بذار درش بیارم.»
جونگکوک بدون اینکه جوابش رو بده، دست دیگهش رو دور کمر ات انداخت و کشیدش سمت خودش.
ات یهدفعه نزدیکش شد.
ـ «جونگکوک...»
ـ «بخواب.»
ـ «ولی دستت...»
ـ «ولش کن.»
ـ «گردنت هم کجه.»
جونگکوک چشمهاش رو بست.
ـ «اونم درست میشه.»
ات چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ «تو وقتی خوابت میاد خیلی غیرمنطقی میشی.»
جونگکوک با صدای خوابآلود گفت:
ـ «الان حوصلهی منطقی بودن ندارم.»
ات با وجود خستگی، خندهی کوتاهی کرد.
ـ «باشه، باشه... فقط صاف بخواب. فردا صبح گردنت نمیتونه تکون بخوره.»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد انگار تازه متوجه چیزی شده باشه، چشمهاش رو باز کرد و به وضعیت خودش نگاه کرد.
ـ «من اینجا نشسته خوابم برده بود؟»
ات لبخند زد.
ـ «آره.»
ـ «چقدر خوابیدم؟»
ـ «نمیدونم. من که خواب بودم.»
جونگکوک دستش رو از پشتش برداشت و روی تخت دراز کشید.
بعد ات رو هم با خودش کشید توی بغلش.
ـ «خب، حالا دیگه دراز کشیدم.»
ات سرش رو روی بالش گذاشت.
ـ «خیلی خوب. حالا بخواب.»
چند لحظه گذشت.
ات که هنوز کاملاً خوابش نبرده بود، دستش رو بالا آورد و گذاشت روی گردن جونگکوک.
عضلات گردنش سفت شده بود.
آروم شروع کرد به ماساژ دادنش.
جونگکوک چشمهاش رو باز نکرد.
ـ «چیکار میکنی؟»
ـ «گردنت گرفته.»
ـ «ولش کن.»
ـ «نه.»
ـ «ات...»
ـ «گفتم نه.»
جونگکوک یه لبخند خیلی کوچیک زد.
ـ «باشه.»
ات انگشتهاش رو آروم روی گردنش حرکت داد.
ـ «خودت مقصری. کی گفته نشسته بخوابی؟»
ـ «تو خواب بودی.»
ـ «خب؟»
ـ «نمیخواستم بیدارت کنم.»
دست ات برای یه لحظه مکث کرد.
ـ «میتونستی حداقل خودت راحت بخوابی.»
ـ «الان راحت خوابیدم.»
ـ «الان که من دارم گردنت رو ماساژ میدم.»
ـ «خب بد هم نیست.»
ات خندید.
ـ «چه آدم پررویی.»
ـ «تو خودت شروع کردی.»
ات دوباره دستش رو روی گردن جونگکوک حرکت داد.
ـ «فقط چون دلم نمیخواد فردا از درد گردن غر بزنی.»
ـ «من غر میزنم؟»
ـ «آره.»
ـ «کی غر زدم؟»
ـ «لازم نیست بگی. قیافت خودش میگه.»
جونگکوک آروم خندید.
ـ «خیلی خب.»
چند دقیقه گذشت.
حرکت دست ات کمکم آرومتر شد.
جونگکوک منتظر بود دوباره چیزی بگه، اما جوابی نشنید.
چشمهاش رو باز کرد.
ات خوابش برده بود.
دستش هنوز روی گردن جونگکوک بود و سرش کمی روی شونهی اون افتاده بود.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد و خندهی آرومی روی لبش نشست.
با صدای خیلی آروم و نامفهومی گفت:
ـ «تو برای اینکه کمک کنی... خیلی تنبلی.»
ات هیچ واکنشی نشون نداد.
جونگکوک دستش رو آروم پایین آورد و دست ات رو کنار خودش گذاشت.
بعد خم شد و یه بوسهی محکم روی شقیقهی ات گذاشت.
ـ «بخواب.»
---
صبح، نور آفتاب از لای پرده افتاده بود توی اتاق.
ات آروم چشمهاش رو باز کرد.
چند لحظه مات به سقف نگاه کرد.
بعد متوجه شد چیزی روی سینهش سنگینی میکنه.
سرش رو پایین آورد.
چشمهاش گرد شد.
جونگکوک توی بغلش خوابیده بود.
سرش روی سینهی ات قرار گرفته بود و دستش هم دور کمر ات مونده بود.
ات چند ثانیه همونطور نگاهش کرد.
بعد آروم دستش رو روی موهای جونگکوک کشید.
ـ «جونگکوک...»
جوابی نیومد.
دوباره دست کشید روی سرش.
ـ «جونگکوک، بیدار شو.»
جونگکوک فقط یه تکون کوچیک خورد.
ات با یه حس سنگینی روی بدنش از خواب پرید.
چند لحظه طول کشید تا بفهمه کجاست. هنوز خوابآلود بود و چشمهاش کامل باز نمیشد.
آروم سرش رو چرخوند.
جونگکوک هنوز بیدار بود... یا بهتر بود بگیم همونطور نشسته خوابش برده بود.
به تاج تخت تکیه داده بود و سرش کمی کج شده بود. گردنش توی یه زاویهی بد قرار داشت و یکی از دستهاش هم هنوز زیر بدن ات گیر کرده بود.
ات چند ثانیه با تعجب نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم دست جونگکوک رو گرفت و سعی کرد از زیر خودش بیرونش بکشه.
هنوز کامل دستش رو آزاد نکرده بود که جونگکوک یهدفعه چشمهاش رو باز کرد.
ـ «کجا؟»
ات سریع نگاهش کرد.
ـ «بیدارت کردم؟»
ـ «آره... چی شده؟»
ات به دستش اشاره کرد.
ـ «دستت زیر منه. دارم درمیارمش.»
جونگکوک با چشمهای نیمهباز به دستش نگاه کرد.
ـ «نمیخواد.»
ات اخم کرد.
ـ «چرا نمیخواد؟ دستت له شده.»
ـ «مهم نیست.»
ـ «برای من مهمه. چند ساعته دستت زیر منه، حداقل بذار درش بیارم.»
جونگکوک بدون اینکه جوابش رو بده، دست دیگهش رو دور کمر ات انداخت و کشیدش سمت خودش.
ات یهدفعه نزدیکش شد.
ـ «جونگکوک...»
ـ «بخواب.»
ـ «ولی دستت...»
ـ «ولش کن.»
ـ «گردنت هم کجه.»
جونگکوک چشمهاش رو بست.
ـ «اونم درست میشه.»
ات چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ «تو وقتی خوابت میاد خیلی غیرمنطقی میشی.»
جونگکوک با صدای خوابآلود گفت:
ـ «الان حوصلهی منطقی بودن ندارم.»
ات با وجود خستگی، خندهی کوتاهی کرد.
ـ «باشه، باشه... فقط صاف بخواب. فردا صبح گردنت نمیتونه تکون بخوره.»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد انگار تازه متوجه چیزی شده باشه، چشمهاش رو باز کرد و به وضعیت خودش نگاه کرد.
ـ «من اینجا نشسته خوابم برده بود؟»
ات لبخند زد.
ـ «آره.»
ـ «چقدر خوابیدم؟»
ـ «نمیدونم. من که خواب بودم.»
جونگکوک دستش رو از پشتش برداشت و روی تخت دراز کشید.
بعد ات رو هم با خودش کشید توی بغلش.
ـ «خب، حالا دیگه دراز کشیدم.»
ات سرش رو روی بالش گذاشت.
ـ «خیلی خوب. حالا بخواب.»
چند لحظه گذشت.
ات که هنوز کاملاً خوابش نبرده بود، دستش رو بالا آورد و گذاشت روی گردن جونگکوک.
عضلات گردنش سفت شده بود.
آروم شروع کرد به ماساژ دادنش.
جونگکوک چشمهاش رو باز نکرد.
ـ «چیکار میکنی؟»
ـ «گردنت گرفته.»
ـ «ولش کن.»
ـ «نه.»
ـ «ات...»
ـ «گفتم نه.»
جونگکوک یه لبخند خیلی کوچیک زد.
ـ «باشه.»
ات انگشتهاش رو آروم روی گردنش حرکت داد.
ـ «خودت مقصری. کی گفته نشسته بخوابی؟»
ـ «تو خواب بودی.»
ـ «خب؟»
ـ «نمیخواستم بیدارت کنم.»
دست ات برای یه لحظه مکث کرد.
ـ «میتونستی حداقل خودت راحت بخوابی.»
ـ «الان راحت خوابیدم.»
ـ «الان که من دارم گردنت رو ماساژ میدم.»
ـ «خب بد هم نیست.»
ات خندید.
ـ «چه آدم پررویی.»
ـ «تو خودت شروع کردی.»
ات دوباره دستش رو روی گردن جونگکوک حرکت داد.
ـ «فقط چون دلم نمیخواد فردا از درد گردن غر بزنی.»
ـ «من غر میزنم؟»
ـ «آره.»
ـ «کی غر زدم؟»
ـ «لازم نیست بگی. قیافت خودش میگه.»
جونگکوک آروم خندید.
ـ «خیلی خب.»
چند دقیقه گذشت.
حرکت دست ات کمکم آرومتر شد.
جونگکوک منتظر بود دوباره چیزی بگه، اما جوابی نشنید.
چشمهاش رو باز کرد.
ات خوابش برده بود.
دستش هنوز روی گردن جونگکوک بود و سرش کمی روی شونهی اون افتاده بود.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد و خندهی آرومی روی لبش نشست.
با صدای خیلی آروم و نامفهومی گفت:
ـ «تو برای اینکه کمک کنی... خیلی تنبلی.»
ات هیچ واکنشی نشون نداد.
جونگکوک دستش رو آروم پایین آورد و دست ات رو کنار خودش گذاشت.
بعد خم شد و یه بوسهی محکم روی شقیقهی ات گذاشت.
ـ «بخواب.»
---
صبح، نور آفتاب از لای پرده افتاده بود توی اتاق.
ات آروم چشمهاش رو باز کرد.
چند لحظه مات به سقف نگاه کرد.
بعد متوجه شد چیزی روی سینهش سنگینی میکنه.
سرش رو پایین آورد.
چشمهاش گرد شد.
جونگکوک توی بغلش خوابیده بود.
سرش روی سینهی ات قرار گرفته بود و دستش هم دور کمر ات مونده بود.
ات چند ثانیه همونطور نگاهش کرد.
بعد آروم دستش رو روی موهای جونگکوک کشید.
ـ «جونگکوک...»
جوابی نیومد.
دوباره دست کشید روی سرش.
ـ «جونگکوک، بیدار شو.»
جونگکوک فقط یه تکون کوچیک خورد.
- ۱۴۴.۴k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط