نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید...

#حافظ
@amirali_5713
دیدگاه ها (۰)

بر سر تربت ما چون گذری...

فکر میکنین شاه با این نخبه مون چه کرده آیا همون بلایی

چرا جدا نمی شود دلم دمی زیادتومگر چه کرده بادلم تیرنگاه پاک ...

غمِ تو هرگز سرد نمى‌شود؛ همچون شعله‌اى که در جانِ زمان زنده ...

تقدیم به زندگیم:خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام به دو چشم تو...

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا راالله الله تو فراموش مکن صحبت...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام...

به نگاهی دل من غرق جمالت شده است بنده‌ی عشق تو آواره‌‌ی خالت...

از دو عالم دردت ای #دلدار بس باشد مراکافر عشقم اگر غیر #تو ک...

گیرم تا اخر عمر تنها بمونی و شریکی برای زندگیت پیدا نکنی. تح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط