سلام بر تو ای جنون ، که می دهی فراریَم

سلام بر تو ای جنون ، که می دهی فراریَم

از این حصار دلشکن ، به جاده می سپاریَم

هزار بار برده ای ، به بادها سپرده ای

دوباره خسته دیده ای ، به دست خود حصاریَم

جنون بیا ! رها مکن که عقل بشکند مرا

به دست کهنه خصم خود ، چگونه می سپاریَم ؟

غریبه ام هنوز هم ، اگر چه دست ِ دوستان -

چو مار می خزد برون ، ز آستین به یاریَم

همیشه بیم داشتم که گَر زِ پا در افکند -

زمانه ام به دشمنی ، ز خاک بر نداریَم

ز خاک بر نداشتی ، نمانده جای آشتی

چه بیهُده است اینکه سر به شانه می گذاریَم

میر شکاک
دیدگاه ها (۲)

بر قامت دلربای مهدی بر چهره جانفزای مهدیبر قائم و انتقام مهد...

آتشی در جگر خود یله دارم فضّه !باز از شهر مدینه گله دارم فضّ...

این شعر فوق العاده زیباستپیشنها میکنم حتما بخونیدش...سحر دهک...

خدا یا جهان پادشاهی توراست زما خدمت آید خدائی تو راستپناه بل...

ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلاپرواز کن به ذروهٔ ایوان کبری...

مرامنامه بسیجیانما دلیران نبردیم #بسیجی هستیم‌ز ولی دور نگرد...

سید کریم امیری

اگر بخواهم ترک دیار و یار کنم کجا روم به که روی آورم چه کار ...

سپیده کاشانی

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت چهارم : در گوشه‌ای نشست و ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط