سلام بر تو ای جنون ، که می دهی فراریَم
سلام بر تو ای جنون ، که می دهی فراریَم
از این حصار دلشکن ، به جاده می سپاریَم
هزار بار برده ای ، به بادها سپرده ای
دوباره خسته دیده ای ، به دست خود حصاریَم
جنون بیا ! رها مکن که عقل بشکند مرا
به دست کهنه خصم خود ، چگونه می سپاریَم ؟
غریبه ام هنوز هم ، اگر چه دست ِ دوستان -
چو مار می خزد برون ، ز آستین به یاریَم
همیشه بیم داشتم که گَر زِ پا در افکند -
زمانه ام به دشمنی ، ز خاک بر نداریَم
ز خاک بر نداشتی ، نمانده جای آشتی
چه بیهُده است اینکه سر به شانه می گذاریَم
میر شکاک
از این حصار دلشکن ، به جاده می سپاریَم
هزار بار برده ای ، به بادها سپرده ای
دوباره خسته دیده ای ، به دست خود حصاریَم
جنون بیا ! رها مکن که عقل بشکند مرا
به دست کهنه خصم خود ، چگونه می سپاریَم ؟
غریبه ام هنوز هم ، اگر چه دست ِ دوستان -
چو مار می خزد برون ، ز آستین به یاریَم
همیشه بیم داشتم که گَر زِ پا در افکند -
زمانه ام به دشمنی ، ز خاک بر نداریَم
ز خاک بر نداشتی ، نمانده جای آشتی
چه بیهُده است اینکه سر به شانه می گذاریَم
میر شکاک
- ۸۲۰
- ۰۴ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط