{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

let the world burn for you...

بعد از پشت سر گذاشتن تمام آن اتفاقات...بعد از نافرمانی از خدا و درست بعد از تبعید شدن به جهنم...
بعد از به وجود آمدن یک عشق نفرین شده و اشتباه میان یک فرشته و شیطانی بزرگ..
همه چیز دگرگون شد.
فقط چون آن شیطان ساخته شده از قلبی آتشین ، هرگز مقابل یک انسان سجده نکرد.
.
چشمان ناامیدش را که مانند قلبی نیزه خورده به سقف غرق در تاریکی ، خیره شده بود..پایین انداخت.
جسم خسته ی مرد که خمیده شده و پشت به او روی تخت نشسته بود ، در مرکز دیدش قرار گرفت..
نمی‌دانست چند وقت است دیگر در قلبش حسی مانند شادی وجود ندارد. آن مرد سابق و آن زندگی دوست داشتنی دیگر رفته بود.
نفس عمیقش را بیرون فرستاد ، از قضا مرد متوجه ی آن نفس دردآور و ناامید شد ، رویش را به سمت زنی که نیمه جون بر روی تخت مانند زیبای خفته ای که توسط یک جادوگر طلسم شده و دراز کشیده بود ،دوخت
در چهره ی مرد ، مخلوطی عجیب از احساست بود ، مثل ذهنی که عاشق بود ، مانند قلبی که عمیق فکر میکرد..آره!..همینقدر عجیب
نگرانی چشمان مرد ، مثل شعله ای از خشم ، او بازیگر خوبی است ولی ، چشمانش که به وضوح رنگی از تلخی لحظات را نشان میداد ، اصلا مانند یک فرد بی احساس نبود.
زن نگاه پیر شده اش را از مرد غافل کرد...به سقف زل زد و توی تاریکی آن اتاق متروکه ، لب های خشک شده اش را از هم فاصله داد
+ هرگز فکر نمی‌کردم ، به یک هیولا تبدیل بشی...یک خون خوار..
مرد با همان چشمان مخالف حالات چهر اش ، سرش را به طرفی دیگر خم کرد..نیم رخ آشفته و چشمان غمناکش ، بر روی آینه ی خاک خورده به سختی مشاهده میشد..
_ هرگز قادر به اینکه درک کنی چرا اینکارو کردم..نمیشی..هرگز نمی‌فهمی چرا...
دندان هایش را بر روی هم فشار داد ، اما نه از سر عصبانیت بلکه بخاطر یادآوری آن طور که عشقش آن را نام گذاری کرده بود "یک هیولا
_ تو هرگز از سختی عشق یک شیطان به یک الهه سر در نمیاری...هیچ وقت قرار نیست بفهمی ، بال های سیاه رنگم رو بخاطر تو قربانی کردم...تو هرگز نمی‌فهمی جهنم رو با تمام اتیشش به خاکستر تبدیل کردم تا فقط همانطور که تو میخواستی بهت یک بهشت هدیه بدم...من..یک شیطان!..و تو هرگز قادر به این نیستی که بفهمی...حاضرم چندین انسان رو برات بکشم...حاضرم برای داشتن الهه ای مثل تو این جهان را با قطره های خون اون موجودات بی مصرف بپوشونم..
قطره ای مانند بخار ، از چشمانش چکید و ردی مانند ریختن آب جوش ، بر روی گونه اش ایجاد کرد
_ و در آخر تو هرگز نمی‌فهمی ، من دنیا رو برات به آتیش میکشم...



(اگر متوجه ی داستان نشدید ، بگم که چان کسی بود که عاشق یک فرشته میشه و چون این یک چیز غیر ممکن بوده، تمام جهنم و بهشت رو براش یکی می‌کنه تا فقط بتونه اون کسی رو که میخواد و دوستش داره رو ، پیش خودش نگه داره )
دیدگاه ها (۱۹)

گرم بود...آرام آرام پایین می آمدچشم هایش را می دیدم...نگاهش ...

پارت ۸

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:3بعد کلی بحث بالاخره تهیونگ توانست پسر ...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ویکم: دیوار---بعد از آن بوسه.در باغ. در...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۵✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

سایه ای در راهرو های نقره ای

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

( last minute )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط