پرنس بی احساس
part:1
در آرام ترین پادشاهی
مردی به اسم جئون مینهیونگ به فکر ازدواج کردن با دختری قدرتمند بود
دختری که بتونه به پادشاهی اون قدرت بیشتری بده
پس پادشاه با دختری از خانواده ای قدرتمند ازدواج کرد که به خاطر ثروت و شهرت باور نکردنیشون شناخته می شدن
اون ملکه ای زیبا بود و به پادشاه وارث ای هدیه داد..
دختر و پسری با موهای مشکی و چشمای زیبا رو به این دنیا هدیه کرد
اسم دختر رو مایا گذاشتن و اسم پسر رو هم جونگ کوک
اونها پرنس و پرنسس پادشاهی بودن پرنس به وارث تاج و تخت تبدیل شد و همه چیز برای شاهدخت زیبا بود
اما پادشاه وارث های بیشتری میخواست پس به دنبال شاهدخت دیگری رفت و با دختری با موهای طلایی و چشمای سبز رنگ ازدواج کرد
تا اینکه شاهدخت دوم صاحب فرزند پسری به اسم جیسونگ شد با موهای طلایی رنگی دقیقا مثل مادرش و حالا پادشاه دو ملکه ..یک پرنسس و دو پرنس داشت که همه به خوبی باهم زندگی می کردن
جیسونگ و مایا و جونگ کوک سه نفری باهم از نوجوانی شون لذت می بردن
همه چیز خوب بود اما یک روز...
پرنس جیسونگ کشته شد ...درست توی نوجوانی و پرنس جونگ کوک تنهای تنها شد و دیگه نتونست مثل قبل لبخند بزنه و شاد باشه...
مایا هم همینطور...اونم مثل جونگ کوک...
بعد از مدتها معلوم نشد چه کسی اون رو کشته اما قصر دیگه چیزی به اسم آرامش نداشت ...
و حالا جئون جونگ کوک مردی سرد و بی احساس بود که پرنس یک تاج تخت بود .. وارث یک پادشاهی....
(میریم به زمان اصلی داستان که جونگ کوک ۲۵ سالشه)
بلاخره بعد از مدتی طولانی پرنس و همراهانش از جنگ برگشته بودند
شوالیه ها و پرنس سوار بر اسب هاشون آروم از میون مردم عبور می کردن
جمعیتی که برای دیدن پرنس جمع شده بودن غیر قابل شمارش بود
پرنس چهره ای جذاب داشت که آرزوی هر دختری ازدواج با اون بود ...
صدایی به گوشش می رسید...
صدای پچ پچ کردن مردم بود که بازهم مثل همیشه شایعه سازی می کردن و چرت و پرت می ساختن
جونگ کوک هوفی کشید و گفت: مردم مثل همیشه خنگ و بیکارن
همراهش جیک که مثل برادرش بود گفت: سرورم اینطور که فکر می کنید نیست.. فقط از حقیقت با خبر نیستن
جونگ کوک پوزخندی زد و گفت: اگه حقیقت مهم بود...باید بعد اینهمه سال می فهمیدم چرا جیسونگ کشته شد...هرچند دیگه مهم نیست..درست نمیگم جیک؟
جیک لبخندی زد و گفت: درسته سرورم
میون اینهمه مردم لحظه ای دختر بچه ای از جمعیت بیرون زد و جلوی اسب جونگ کوک ایستاد
جونگ کوک از ترس اینکه دخترک آسیبی ببینه افسار اسب رو کشید و با عصبانیت گفت:حواست کجاست؟
برادر دختر بچه سمتش اومد و گفت: پرنس خواهر من رو ببخشید اون خیلی کوچیکه و نمیفهمه چطور با ادب باشه
و بعد توی گوش خواهرش گفت: سریع عذرخواهی کن
اما دختر بچه بجای عذرخواهی کردن گفت: اوپا پرنس من بزرگترین طرفدارتم میشه داستانم رو امضا کنی ..لطفا؟
ناگهان همه ی جمعیت جونگ کوک رو با اسم اوپا صدا کردن
چشماش گرد و شد و به جیک گفت: اینجا چه خبر شده؟
جیک لبخندی زد و گفت: میشه دل این دختر بچه رو نشکونی؟
جونگ کوک نگاهی به چشمای براق دختر بچه انداخت که با ذوق بهش خیره شده بود
کتاب رو از دست دختر گرفت و از جیب داخل کتش قلمی برداشت و امضا کرد
در آرام ترین پادشاهی
مردی به اسم جئون مینهیونگ به فکر ازدواج کردن با دختری قدرتمند بود
دختری که بتونه به پادشاهی اون قدرت بیشتری بده
پس پادشاه با دختری از خانواده ای قدرتمند ازدواج کرد که به خاطر ثروت و شهرت باور نکردنیشون شناخته می شدن
اون ملکه ای زیبا بود و به پادشاه وارث ای هدیه داد..
دختر و پسری با موهای مشکی و چشمای زیبا رو به این دنیا هدیه کرد
اسم دختر رو مایا گذاشتن و اسم پسر رو هم جونگ کوک
اونها پرنس و پرنسس پادشاهی بودن پرنس به وارث تاج و تخت تبدیل شد و همه چیز برای شاهدخت زیبا بود
اما پادشاه وارث های بیشتری میخواست پس به دنبال شاهدخت دیگری رفت و با دختری با موهای طلایی و چشمای سبز رنگ ازدواج کرد
تا اینکه شاهدخت دوم صاحب فرزند پسری به اسم جیسونگ شد با موهای طلایی رنگی دقیقا مثل مادرش و حالا پادشاه دو ملکه ..یک پرنسس و دو پرنس داشت که همه به خوبی باهم زندگی می کردن
جیسونگ و مایا و جونگ کوک سه نفری باهم از نوجوانی شون لذت می بردن
همه چیز خوب بود اما یک روز...
پرنس جیسونگ کشته شد ...درست توی نوجوانی و پرنس جونگ کوک تنهای تنها شد و دیگه نتونست مثل قبل لبخند بزنه و شاد باشه...
مایا هم همینطور...اونم مثل جونگ کوک...
بعد از مدتها معلوم نشد چه کسی اون رو کشته اما قصر دیگه چیزی به اسم آرامش نداشت ...
و حالا جئون جونگ کوک مردی سرد و بی احساس بود که پرنس یک تاج تخت بود .. وارث یک پادشاهی....
(میریم به زمان اصلی داستان که جونگ کوک ۲۵ سالشه)
بلاخره بعد از مدتی طولانی پرنس و همراهانش از جنگ برگشته بودند
شوالیه ها و پرنس سوار بر اسب هاشون آروم از میون مردم عبور می کردن
جمعیتی که برای دیدن پرنس جمع شده بودن غیر قابل شمارش بود
پرنس چهره ای جذاب داشت که آرزوی هر دختری ازدواج با اون بود ...
صدایی به گوشش می رسید...
صدای پچ پچ کردن مردم بود که بازهم مثل همیشه شایعه سازی می کردن و چرت و پرت می ساختن
جونگ کوک هوفی کشید و گفت: مردم مثل همیشه خنگ و بیکارن
همراهش جیک که مثل برادرش بود گفت: سرورم اینطور که فکر می کنید نیست.. فقط از حقیقت با خبر نیستن
جونگ کوک پوزخندی زد و گفت: اگه حقیقت مهم بود...باید بعد اینهمه سال می فهمیدم چرا جیسونگ کشته شد...هرچند دیگه مهم نیست..درست نمیگم جیک؟
جیک لبخندی زد و گفت: درسته سرورم
میون اینهمه مردم لحظه ای دختر بچه ای از جمعیت بیرون زد و جلوی اسب جونگ کوک ایستاد
جونگ کوک از ترس اینکه دخترک آسیبی ببینه افسار اسب رو کشید و با عصبانیت گفت:حواست کجاست؟
برادر دختر بچه سمتش اومد و گفت: پرنس خواهر من رو ببخشید اون خیلی کوچیکه و نمیفهمه چطور با ادب باشه
و بعد توی گوش خواهرش گفت: سریع عذرخواهی کن
اما دختر بچه بجای عذرخواهی کردن گفت: اوپا پرنس من بزرگترین طرفدارتم میشه داستانم رو امضا کنی ..لطفا؟
ناگهان همه ی جمعیت جونگ کوک رو با اسم اوپا صدا کردن
چشماش گرد و شد و به جیک گفت: اینجا چه خبر شده؟
جیک لبخندی زد و گفت: میشه دل این دختر بچه رو نشکونی؟
جونگ کوک نگاهی به چشمای براق دختر بچه انداخت که با ذوق بهش خیره شده بود
کتاب رو از دست دختر گرفت و از جیب داخل کتش قلمی برداشت و امضا کرد
۳۰.۰k
۲۷ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.