پارت ۴۷

سه شب گذشت جلوی آینه ایستاده‌ام. لباس قر ساتنِ براق با اون سنگ‌های قرمز که مثل قطره‌های خون روی پارچه می‌درخشه. دامنِ کوتاه و چین‌دارش، پاهام رو کامل نشون میداد . و یک رژ قرمز

پشت سرم، تهیونگ به دیوار تکیه داده. با یه کت و شلوار مشکی و یه پیراهن سفید که دو دکمه‌ش بازه. نگاهش از آینه به من دوخته شده. سرد. ولی یه چیزی تو چشم‌هاشه. یه جور خشمِ فروخورده.

& این چیه؟

· خ... خب، اون آقاهه گفت باید شبیه یه خانم اشرافی باشم. این...

& این لباس خیلی...

حرفش رو خورد. دستش رو آورد و لبه‌ی دامنِ کوتاه لباس رو آروم لمس کرد.
& (زمزمه کرد) خیلی جلب توجه می‌کنه.

· ت... من...

& ولی بدون که هر مردی تو اون سالن بهت نگاه کنه، من چشم‌هاش رو از کاسه درمیارم.

یه شنل مشکی برداشتم و انداختم رو شونه‌هام. تهیونگ ماسکِ صورتش رو برداشت.
& (به من نگاه کرد) من به عنوان محافظت میام. تو باید با ژان وی حرف بزنی. و من از دور مراقبت می‌کنم. اگه یه لحظه احساس خطر کردی، فقط دستت رو روی گردن‌بندت بذار. اون یه دکمه‌ی اضطراریه.

سرم رو تکون دادم.

نمایشگاه هنری تو یه عمارت قدیمی و باشکوه برگزار می‌شد. دیوارهای سفید، مجسمه‌های مرمری، و مردمی که همه با لباس‌های شیک اومده بودن. تهیونگ کنار من راه می‌رفت. با اون ماسک مشکی. سرد و بی‌صدا.

وقتی وارد سالن اصلی شدیم، همه نگاهمون کردن. اون شنل مشکی رو از شونه‌هام انداختم. لباس قرمز تو نور لوسترها می‌درخشید. من شنیدم که یه نفر آروم به دوستش گفت: «این دیگه کیه؟»

تهیونگ یه قدم عقب‌تر رفت. من تنها جلو رفتم.

اون طرف سالن، ژان وی ایستاده بود. بلندقد، با موهای بلوند و کت و شلوار سفید. لبخند سردی زد و به سمتم راه افتاد.
× خب، خب. چه موجود زیبایی

· و تو باید ژان وی باشی. مردی که از پشت دوربین‌ها نگاه می‌کنه.

ژان وی خندید. یه قدم نزدیک‌تر شد.
× پس تهیونگ کجاست؟ نکنه تنهات گذاشته؟

· تهیونگ هر جا که بخواد می‌تونه باشه. من نیازی به نگهبان ندارم.

ژان وی یه ابروش رو بالا انداخت و نگاهم کرد
× چه جالب. پس چرا انقدر دست‌هات می‌لرزه؟

نگاهم رو به دست‌هام انداختم. لعنتی. دستم می‌لرزید. قبل از اینکه بتونم جواب بدم، یه دست سرد و محکم از پشت، دور کمرم حلقه شد. منو محکم به سمت یه بدن سفت کشید. بوی ادکلن آشنا. تهیونگ
با اون چشم‌های سیاه و سرد، به ژان وی زل زد.
& شب بخیر، ژان وی.

ژان وی رنگش پرید. ولی سریع خودش رو جمع کرد و لبخند سردی زد.
× خوش اومدین

(همونطور که لایک میکنید بی زحمت بازنشر هم بزنید💆)
دیدگاه ها (۳۱)

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.11 (روایت از زبان ...

dark life = ۳۷

(خب ادامه داستان کثشعره ما)بعد از سال ها تو سال ۱۹۸۷ دوباره ...

جنگل نفرین شده پارت ۸

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پارت: 15 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*تو چشم‌هام زل زد و خیلی آر...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت شانزدهم: برخوردِ سردِ دو برا...

پارت ۴۵تهیونگ با قدم‌هایِ سنگین و نفس‌هایِ حبس‌شده، وارد اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط