سوکوکو p7
بریم شروع کنیم دیگه
_________________سوکوکو پارت 7____________________
ویو نویسنده
چویا داد زد : اصلا نمی فهمم به تو چه ربطی داره!!
دازای که جا خورده بود ساکت به چویا نگاه کرد چویا هم که انگار عذاب وجدان گرفته بود سرش و پایین گرفت و آروم گفت
چویا : من یکم دیگه بر می گردم
و دازای و با یک پرونده تنها گذاشت و رفت چویا همینطور راه می رفت و فکر می کرد تا به یاد بیاره که چه اتفاقی براش افتاده از همون اول تا صبح یک چیز هایی یادش میومد ولی اصلا واضح نبود کم کم تونست به یاد بیاره که جاهایی که درش بوده چه جور جایی بوده ولی نه صدا نه تصویر واضحی یادش نمیومد
ویو چویا
توی خیابان ها راه می رفتم فکر می کردم که چه اتفاقاتی برام افتاده می تونستم به یاد بیارم اولش رفتم به فروشگاه و یک نوشیدنی گرفتم و بعد داشتم توی خیابان راه می رفتم از اینجا به بعدش و واضح به یاد ندارم فقط یادمه داشتم راه می رفتم توی یک جای خیلی روشن بعد کشیده شدم توی یک جای تارک و نمناک بعد دوباره انگار رفتم به سمت همون جای روشن یادمه داشتم میدویدم و دستم توی دست کسی بود و سرم پایین بود و برای همین به یاد ندارم که کی منو داشت از اونجا بیرون می کشید بعد یادمه لباسی که تنم بود خیس بود بعد یادمه یکی منو انداخت روی کولش و برد وایسا چهرش داره یادم میاد
ویو نویسنده
چویا کم کم چهره ای که اون و داشت روی کولش به یک جایی می برد و به یاد میاورد موهای قرمز همون لحظه یادش اومد با اینکه زیاد اون پسره را نمی شناخت ولی یادش بود که کویو سان اون دو تا را قبلا بهم معرفی کرده بود تا چویا اعضای مافیا را بشناسه اسمش تاچیهارا بود چویا سریع به سمت مافیا برگشت تنها سرنخش تاچیهارا بود
ویو دازای
وقتی چویا داد زد و رفت خیلی جا خوردم اصلا خوبی کردن به بقیه به من نیومده ولی خب اونم حتما اعصابش خورد بوده دیگر هم من یادم رفت ماموریت و بهش بگم
یکم پارازیت:
(نویسنده: داداش بد سوتی دادی بد😆
دازای: من با این آی کیو به این بالایی و سوتی🤨
نویسنده: فعلا که سوتی دادی🤗😝
دازای : خیلی بیشعوری می دونستی؟😑
نویسنده: اره می دونستم نظر لطفته😗🤣
دازای: بابا این دیوونه را ول کنید برید ادامه داستان....)
منم یادم رفت بهش بگم ماموریت داریم و اونم به خاطر اینکه یادش نمیومد اون شب چه اتفاقاتی براش افتاده عصبانی بود ولی در هر صورت من تلافی می کنم 🙃
ویو چویا
وارد مافیا شدم و رفتم به سمت اتاق موری سان و در زدم
موری سان: می تونی بیای داخل
وارد اتاق شدم و روبه روش وایستادم و گفتم
چویا : سلام موری سان ببخشید ولی می تونم بپرسم اتاق اقای تاچیهارا کجاست؟
موری سان که دید چویا سان خیلی عرق کرده و نگران به نظر میاد گفت
موری سان: بله حتما ولی اگر می خواهی اون و زود ببینی بهتره زود بری به انبار مافیا چون همین الان در حال تخلیه بار جدید توی انبار هست
چویا : خیلی ممنون
موری سان: فقط یادت نره پرونده ماموریت فردا را نگاه کنی مرخصی
چویا: چشم
و بعد چویا از اتاق بیرون رفت و به سمت انبار مافیا به راه افتاد
________________اتمام پارت 7_______________
امیدوارم خوشتون اومده اگر خوشتون اومده لایک کنید اگر غلط املایی داشت به بزرگیه خودتون ببخشید
_________________سوکوکو پارت 7____________________
ویو نویسنده
چویا داد زد : اصلا نمی فهمم به تو چه ربطی داره!!
دازای که جا خورده بود ساکت به چویا نگاه کرد چویا هم که انگار عذاب وجدان گرفته بود سرش و پایین گرفت و آروم گفت
چویا : من یکم دیگه بر می گردم
و دازای و با یک پرونده تنها گذاشت و رفت چویا همینطور راه می رفت و فکر می کرد تا به یاد بیاره که چه اتفاقی براش افتاده از همون اول تا صبح یک چیز هایی یادش میومد ولی اصلا واضح نبود کم کم تونست به یاد بیاره که جاهایی که درش بوده چه جور جایی بوده ولی نه صدا نه تصویر واضحی یادش نمیومد
ویو چویا
توی خیابان ها راه می رفتم فکر می کردم که چه اتفاقاتی برام افتاده می تونستم به یاد بیارم اولش رفتم به فروشگاه و یک نوشیدنی گرفتم و بعد داشتم توی خیابان راه می رفتم از اینجا به بعدش و واضح به یاد ندارم فقط یادمه داشتم راه می رفتم توی یک جای خیلی روشن بعد کشیده شدم توی یک جای تارک و نمناک بعد دوباره انگار رفتم به سمت همون جای روشن یادمه داشتم میدویدم و دستم توی دست کسی بود و سرم پایین بود و برای همین به یاد ندارم که کی منو داشت از اونجا بیرون می کشید بعد یادمه لباسی که تنم بود خیس بود بعد یادمه یکی منو انداخت روی کولش و برد وایسا چهرش داره یادم میاد
ویو نویسنده
چویا کم کم چهره ای که اون و داشت روی کولش به یک جایی می برد و به یاد میاورد موهای قرمز همون لحظه یادش اومد با اینکه زیاد اون پسره را نمی شناخت ولی یادش بود که کویو سان اون دو تا را قبلا بهم معرفی کرده بود تا چویا اعضای مافیا را بشناسه اسمش تاچیهارا بود چویا سریع به سمت مافیا برگشت تنها سرنخش تاچیهارا بود
ویو دازای
وقتی چویا داد زد و رفت خیلی جا خوردم اصلا خوبی کردن به بقیه به من نیومده ولی خب اونم حتما اعصابش خورد بوده دیگر هم من یادم رفت ماموریت و بهش بگم
یکم پارازیت:
(نویسنده: داداش بد سوتی دادی بد😆
دازای: من با این آی کیو به این بالایی و سوتی🤨
نویسنده: فعلا که سوتی دادی🤗😝
دازای : خیلی بیشعوری می دونستی؟😑
نویسنده: اره می دونستم نظر لطفته😗🤣
دازای: بابا این دیوونه را ول کنید برید ادامه داستان....)
منم یادم رفت بهش بگم ماموریت داریم و اونم به خاطر اینکه یادش نمیومد اون شب چه اتفاقاتی براش افتاده عصبانی بود ولی در هر صورت من تلافی می کنم 🙃
ویو چویا
وارد مافیا شدم و رفتم به سمت اتاق موری سان و در زدم
موری سان: می تونی بیای داخل
وارد اتاق شدم و روبه روش وایستادم و گفتم
چویا : سلام موری سان ببخشید ولی می تونم بپرسم اتاق اقای تاچیهارا کجاست؟
موری سان که دید چویا سان خیلی عرق کرده و نگران به نظر میاد گفت
موری سان: بله حتما ولی اگر می خواهی اون و زود ببینی بهتره زود بری به انبار مافیا چون همین الان در حال تخلیه بار جدید توی انبار هست
چویا : خیلی ممنون
موری سان: فقط یادت نره پرونده ماموریت فردا را نگاه کنی مرخصی
چویا: چشم
و بعد چویا از اتاق بیرون رفت و به سمت انبار مافیا به راه افتاد
________________اتمام پارت 7_______________
امیدوارم خوشتون اومده اگر خوشتون اومده لایک کنید اگر غلط املایی داشت به بزرگیه خودتون ببخشید
- ۱۰.۷k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط