این روزها هیچچیز عوض نمیشه. انگار زمان به یه نقطه بیپا
این روزها هیچچیز عوض نمیشه. انگار زمان به یه نقطه بیپایان رسیده که همهچیز توش تکراریه. وقتی صبح از خواب بیدار میشم، حس میکنم یه روز دیگه از دست رفته. هیچ خبری نیست. هیچ چیزی تازهای نمیاد. فقط همون کارهای همیشگی، همون خیابونهای شلوغ که هیچ وقت چیزی از توش نمیفهمم، همون صداهای بیخود و درهم که هیچ چیزی ازشون نمیفهمم.
آدمها میگن زندگی همینطوره. همه میگن هر روز یه فرصت جدیده. ولی برای من، این «فرصت» فقط یه کلمه است. نه بیشتر. یه چیزی که هیچ وقت حس نکردم. من همیشه توی همین دنیای تکراری گیر کردم. هر روز صبح، همون دنیای بیرونی و همون آدمهایی که هیچ وقت نمیفهمن. هیچکس نمیدونه که درونم چه غوغایی میگذره. همه فکر میکنن من آدمیام که به راحتی با همه کنار میاد، ولی هیچکس نمیدونه که هر لحظه، در تنهایی خودم، میشکنم.
آره، من آرومم. من هیچ وقت سر و صدا نمیکنم. من اون آدمیام که همیشه توی گوشهی اتاق مینشینم، با کتاب یا با فکر خودم. ولی این آرامش، یه نوع درد خودشه. یه سکوتی که درونش پر از سوالات بیجوابه، ازش به هیچکسی نمیگم. نمیدونم چرا زندگی اینطور شده. چرا همه چیز یه جور شده که هیچکس نمیتونه بفهمه؟ هیچکس نمیدونه که من وقتی هیچ کس نیست کنارم، چطور به خودم حس میکنم. انگار حتی وجودم به چشمم یه چیزی اضافه است. یه چیزی که هیچ کسی بهش احتیاج نداره.
هر روز، وقتی همه خواب هستن، من هنوز بیدارم. به سقف نگاه میکنم و میپرسیم از خودم: «این همه وقت برای چی؟ چرا من هیچ وقت نمیتونم کسی رو پیدا کنم که بفهمه؟»
خسته شدم از بازی کردن نقش آدمی که همه چیزش خوبه، از تظاهر به خوشبخت بودن. خسته شدم از این که درگیر روزهایی بشم که هیچ رنگی ندارن. خسته شدم از زندگیای که هیچ وقت نمیدونم برای چی دارم توش نفس میکشم.
آدمها فکر میکنن من خوشحالم. فکر میکنن من با هر کسی که دوست دارم راحت حرف میزنم. ولی هیچکس نمیدونه این همه حرفهایی که توی دلم جمع میشه و هیچ وقت نمیتونم بگم، چطور قلبمو میشکونه. هیچکس نمیدونه شبهایی رو که توی سکوت، فقط به صداهای خودم گوش میدم، و احساس میکنم خیلی تنها هستم، حتی توی جمع.
تازه این زندگی... این روزها که هیچ اتفاقی نمیفته، هیچ پیشرفتی نیست، شاید حتی همون تغییرات کوچیکم هم دیگه برام معنای خودشونو از دست دادن. به همون رفتارهای تکراری دست کشیدم. چون هیچ چیزی دیگه برام مهم نیست. تنها چیزی که مهمه اینه که این تکرار رو با خودم بگذرونم.
چطور میتونم به کسی بگم که درونم خالی شده؟ چطور میتونم بگم که تنهایی یه چیزی نیست که همیشه باهاش دست و پنجه نرم کنی، بلکه یه چیزی میشه که بهش عادت میکنی و ازش ترس نداری؟
همه چی آرامه، ولی همون آرامش، دردی بزرگتر از هر فریادیه که بتونی بزنیش.
آدمها میگن زندگی همینطوره. همه میگن هر روز یه فرصت جدیده. ولی برای من، این «فرصت» فقط یه کلمه است. نه بیشتر. یه چیزی که هیچ وقت حس نکردم. من همیشه توی همین دنیای تکراری گیر کردم. هر روز صبح، همون دنیای بیرونی و همون آدمهایی که هیچ وقت نمیفهمن. هیچکس نمیدونه که درونم چه غوغایی میگذره. همه فکر میکنن من آدمیام که به راحتی با همه کنار میاد، ولی هیچکس نمیدونه که هر لحظه، در تنهایی خودم، میشکنم.
آره، من آرومم. من هیچ وقت سر و صدا نمیکنم. من اون آدمیام که همیشه توی گوشهی اتاق مینشینم، با کتاب یا با فکر خودم. ولی این آرامش، یه نوع درد خودشه. یه سکوتی که درونش پر از سوالات بیجوابه، ازش به هیچکسی نمیگم. نمیدونم چرا زندگی اینطور شده. چرا همه چیز یه جور شده که هیچکس نمیتونه بفهمه؟ هیچکس نمیدونه که من وقتی هیچ کس نیست کنارم، چطور به خودم حس میکنم. انگار حتی وجودم به چشمم یه چیزی اضافه است. یه چیزی که هیچ کسی بهش احتیاج نداره.
هر روز، وقتی همه خواب هستن، من هنوز بیدارم. به سقف نگاه میکنم و میپرسیم از خودم: «این همه وقت برای چی؟ چرا من هیچ وقت نمیتونم کسی رو پیدا کنم که بفهمه؟»
خسته شدم از بازی کردن نقش آدمی که همه چیزش خوبه، از تظاهر به خوشبخت بودن. خسته شدم از این که درگیر روزهایی بشم که هیچ رنگی ندارن. خسته شدم از زندگیای که هیچ وقت نمیدونم برای چی دارم توش نفس میکشم.
آدمها فکر میکنن من خوشحالم. فکر میکنن من با هر کسی که دوست دارم راحت حرف میزنم. ولی هیچکس نمیدونه این همه حرفهایی که توی دلم جمع میشه و هیچ وقت نمیتونم بگم، چطور قلبمو میشکونه. هیچکس نمیدونه شبهایی رو که توی سکوت، فقط به صداهای خودم گوش میدم، و احساس میکنم خیلی تنها هستم، حتی توی جمع.
تازه این زندگی... این روزها که هیچ اتفاقی نمیفته، هیچ پیشرفتی نیست، شاید حتی همون تغییرات کوچیکم هم دیگه برام معنای خودشونو از دست دادن. به همون رفتارهای تکراری دست کشیدم. چون هیچ چیزی دیگه برام مهم نیست. تنها چیزی که مهمه اینه که این تکرار رو با خودم بگذرونم.
چطور میتونم به کسی بگم که درونم خالی شده؟ چطور میتونم بگم که تنهایی یه چیزی نیست که همیشه باهاش دست و پنجه نرم کنی، بلکه یه چیزی میشه که بهش عادت میکنی و ازش ترس نداری؟
همه چی آرامه، ولی همون آرامش، دردی بزرگتر از هر فریادیه که بتونی بزنیش.
- ۷.۴k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط