قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)
از راهب مسیحی تا غلام سیاه؛ سپاهی که قبیله نمیشناخت
بسم الله الرحمن الرحیم
تا اینجا از مسلم گفتیم، از حر، از حبیب و زهیر.
اما یک سوال اساسی باقی مانده:
مگر یاران امام حسین (ع) چه ویژگیای داشتند که در تاریخ ماندگار شدند؟ فقط شجاعت؟ فقط وفاداری؟
نه. یک چیز دیگر هم بود:
تنوع.
در سپاهی که صبح عاشورا مقابل امام حسین (ع) ایستاد، از هر قشر و نژاد و سنی آدم پیدا میشد. پیرمرد هفتاد ساله کنار نوجوان سیزده ساله. غلام آفریقایی کنار بزرگزاده عرب. راهب تازهمسلمان کنار کسی که از کودکی در خانه امام علی (ع) بزرگ شده بود. این تنوع، تصادفی نبود. پیامی در دل خود داشت که هنوز هم زنده است.
وهب نصرانی؛ تازهمسلمانی که تازهعروسش هم آمد
وهب بن عبدالله کلبی، یک مسیحی بود. تازه مسلمان شده بود. هنوز بوی اسلام آوردنش از تنش میبارید. با مادرش در مسیر کربلا به حسین (ع) پیوست. مادرش هم همراهش بود. وهب جوان بود و تازه ازدواج کرده بود. همسرش را هم با خودش آورده بود.
صبح عاشورا، مادرش به او گفت: «پسرم! برخیز و به یاری فرزند پیامبر برو.» وهب به میدان رفت. جنگید. زخمها برداشت، اما کم نیاورد. وقتی برگشت، مادرش گفت: «برگرد و بجنگ تا شهید شوی.» همسر جوانش جلو آمد و گفت: «اگر تو شهید شوی، من در کنار تو میمانم.»
وهب دوباره به میدان رفت و جنگید تا شهید شد. سرش را از تن جدا کردند و به سوی خیمههای حسین (ع) پرتاب کردند. همسر جوانش سر را گرفت و بوسید و گفت: «به بهشت میروم.» یکی از غلامان عمر سعد با گرزی بر سرش کوبید و او هم شهید شد.
جریان امروز:
هنوز هم کسانی هستند که تازه به حقیقت پیوستهاند، اما از کهنهکاران وفادارترند. آنها را دستکم نگیر. تازهواردها گاهی آتشافروزتر از قدیمیها هستند.
جون؛ غلام سیاهی که امام او را «آزاده» خواند
جون، غلام سیاهپوستی بود که ابتدا در خدمت ابوذر غفاری بود. بعد از مرگ ابوذر، به خانه امام علی (ع) آمد و خدمتکار خانواده شد. حالا در کربلا، کنار امام حسین (ع) ایستاده بود. صبح عاشورا، وقتی جنگ شروع شد، آمد خدمت امام و گفت: «ای فرزند رسول خدا! آیا من هم میتوانم به میدان بروم؟»
امام به او نگاه کرد و فرمود: «جون! تو را به خاطر خدمت نیاوردهام. تو آزادی. اگر میخواهی برو و جانت را نجات بده.» و برای اینکه او را از بیعتش آزاد کند، ادامه داد: «تو از سوی من آزادی. برو. من تو را برای جنگ نیاوردهام.»
جون به گریه افتاد. خودش را روی پای امام انداخت و گفت: «در زمان خوشی، کنارتان بودم. حالا در سختی رهایتان کنم؟ بوی بدن من بد است؟ نژادم پست است؟ بهشتم حرام است؟ نه. من از شما جدا نمیشوم. خون سیاهم را با خون سفیدتان میآمیزم تا ببینند رنگ، یعنی هیچ.»
امام اجازه داد. جون به میدان رفت. جنگید تا به شهادت رسید. امام خود را به بالینش رساند و دعایی خواند که در شأن یک شهید بود. امام حسین (ع) نمیدید غلام است یا ارباب. میدید یک مسلمان است که جانش را فدای حق کرده.
جریان امروز:
نژاد، رنگ، قومیت، هیچکدام معیار نیست. در جریان حق، هر که ایمانش قویتر است، جلوتر است. این را از کربلا یاد گرفتیم.
🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعدهگاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
#خسف #تنوع_یاران_حسین #وهب_نصرانی #جون #عاشورا #جبهه_حق #کربلا #قرارگاه_بصیرت
بسم الله الرحمن الرحیم
تا اینجا از مسلم گفتیم، از حر، از حبیب و زهیر.
اما یک سوال اساسی باقی مانده:
مگر یاران امام حسین (ع) چه ویژگیای داشتند که در تاریخ ماندگار شدند؟ فقط شجاعت؟ فقط وفاداری؟
نه. یک چیز دیگر هم بود:
تنوع.
در سپاهی که صبح عاشورا مقابل امام حسین (ع) ایستاد، از هر قشر و نژاد و سنی آدم پیدا میشد. پیرمرد هفتاد ساله کنار نوجوان سیزده ساله. غلام آفریقایی کنار بزرگزاده عرب. راهب تازهمسلمان کنار کسی که از کودکی در خانه امام علی (ع) بزرگ شده بود. این تنوع، تصادفی نبود. پیامی در دل خود داشت که هنوز هم زنده است.
وهب نصرانی؛ تازهمسلمانی که تازهعروسش هم آمد
وهب بن عبدالله کلبی، یک مسیحی بود. تازه مسلمان شده بود. هنوز بوی اسلام آوردنش از تنش میبارید. با مادرش در مسیر کربلا به حسین (ع) پیوست. مادرش هم همراهش بود. وهب جوان بود و تازه ازدواج کرده بود. همسرش را هم با خودش آورده بود.
صبح عاشورا، مادرش به او گفت: «پسرم! برخیز و به یاری فرزند پیامبر برو.» وهب به میدان رفت. جنگید. زخمها برداشت، اما کم نیاورد. وقتی برگشت، مادرش گفت: «برگرد و بجنگ تا شهید شوی.» همسر جوانش جلو آمد و گفت: «اگر تو شهید شوی، من در کنار تو میمانم.»
وهب دوباره به میدان رفت و جنگید تا شهید شد. سرش را از تن جدا کردند و به سوی خیمههای حسین (ع) پرتاب کردند. همسر جوانش سر را گرفت و بوسید و گفت: «به بهشت میروم.» یکی از غلامان عمر سعد با گرزی بر سرش کوبید و او هم شهید شد.
جریان امروز:
هنوز هم کسانی هستند که تازه به حقیقت پیوستهاند، اما از کهنهکاران وفادارترند. آنها را دستکم نگیر. تازهواردها گاهی آتشافروزتر از قدیمیها هستند.
جون؛ غلام سیاهی که امام او را «آزاده» خواند
جون، غلام سیاهپوستی بود که ابتدا در خدمت ابوذر غفاری بود. بعد از مرگ ابوذر، به خانه امام علی (ع) آمد و خدمتکار خانواده شد. حالا در کربلا، کنار امام حسین (ع) ایستاده بود. صبح عاشورا، وقتی جنگ شروع شد، آمد خدمت امام و گفت: «ای فرزند رسول خدا! آیا من هم میتوانم به میدان بروم؟»
امام به او نگاه کرد و فرمود: «جون! تو را به خاطر خدمت نیاوردهام. تو آزادی. اگر میخواهی برو و جانت را نجات بده.» و برای اینکه او را از بیعتش آزاد کند، ادامه داد: «تو از سوی من آزادی. برو. من تو را برای جنگ نیاوردهام.»
جون به گریه افتاد. خودش را روی پای امام انداخت و گفت: «در زمان خوشی، کنارتان بودم. حالا در سختی رهایتان کنم؟ بوی بدن من بد است؟ نژادم پست است؟ بهشتم حرام است؟ نه. من از شما جدا نمیشوم. خون سیاهم را با خون سفیدتان میآمیزم تا ببینند رنگ، یعنی هیچ.»
امام اجازه داد. جون به میدان رفت. جنگید تا به شهادت رسید. امام خود را به بالینش رساند و دعایی خواند که در شأن یک شهید بود. امام حسین (ع) نمیدید غلام است یا ارباب. میدید یک مسلمان است که جانش را فدای حق کرده.
جریان امروز:
نژاد، رنگ، قومیت، هیچکدام معیار نیست. در جریان حق، هر که ایمانش قویتر است، جلوتر است. این را از کربلا یاد گرفتیم.
🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعدهگاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
#خسف #تنوع_یاران_حسین #وهب_نصرانی #جون #عاشورا #جبهه_حق #کربلا #قرارگاه_بصیرت
- ۴۲.۸k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط