چند پارتی
پارت ۴
قلبم چنان میکوبید که صدایش را در گوشهایم میشنیدم.
به مردی که چند دقیقه پیش فکر میکردم یک دلقک عجیبوغریب است، خیره شدم.
حالا میفهمیدم چرا مردم از این سیرک حرف میزدند.
چرا هیچکس جرئت نزدیکشدن به آن را نداشت.
و چرا هرکس او را میدید، دیگر مثل قبل به خانه برنمیگشت.
او یک دلقک معمولی نبود.
او همان قاتل افسانهای بود.
دلقک سیاهپوش.
جونگکوک لبخند زد.
ـ حالا که همدیگه رو شناختیم، فکر کنم وقتشه نمایش خصوصیمون رو شروع کنیم.
با تمام قدرتی که در پاهایم باقی مانده بود، برگشتم و دویدم.
از راهرو گذشتم، پردهها را کنار زدم و به سمت در خروجی رفتم.
فقط چند متر مانده بود.
فقط چند متر تا آزادی.
دستم به دستگیره رسید.
اما پیش از آنکه بتوانم در را باز کنم، دستی دور مچم حلقه شد.
با وحشت برگشتم.
جونگکوک بود.
نمیدانستم چطور اینقدر سریع خودش را به من رسانده بود.
ـ ولم کن! ولم کن!
مچم را رها نکرد.
ـ این چه طرز رفتاره؟ هنوز نمایشمون تموم نشده.
سعی کردم دستم را بیرون بکشم.
ـ تو دیوونهای! کمک! یکی کمک کنه!
جونگکوک خندید.
ـ داد بزن، عزیزم. اینجا صدای کسی به کسی نمیرسه.
ـ ازت متنفرم! بذار برم!
لبخندش برای لحظهای محو شد.
بعد بهآرامی نزدیکتر آمد و گفت:
ـ هنوز منو نشناختی که ازم متنفری.
اشک در چشمهایم جمع شده بود.
ـ تو آدمها رو میکشی!
نگاهش سرد شد.
ـ و تو چیزی دیدی که نباید میدیدی.
با دست دیگرم سعی کردم خودم را از او دور کنم، اما او مرا به سمت راهروی تاریک کشاند.
ـ خواهش میکنم... من چیزی به کسی نمیگم. قول میدم!
جونگکوک ایستاد.
برای لحظهای فکر کردم حرفم را باور کرده است.
اما بعد، آرام سرش را چرخاند و با لبخندی ترسناک نگاهم کرد.
ـ مشکل اینجاست، کوچولو...
مکث کرد.
ـ من به قول آدمها اعتماد ندارم.
دوباره جیغ زدم و تلاش کردم فرار کنم، اما در سنگین پشت سرمان بسته شد.
صدای قفل در فضای خالی سیرک پیچید.
تق!
جونگکوک دستش را روی شانهام گذاشت و مرا به سمت صحنه برگرداند.
ـ خب، مهمون کوچولوی من...
چراغ قرمز بالای سرمان روشن شد.
ـ آمادهای برای آخرین نمایشت؟
و من، درحالیکه به چشمهای بیرحمش نگاه میکردم، برای اولین بار در زندگیام آرزو کردم کاش هیچوقت کنجکاوی نمیکردم.
چون حالا دیگر میدانستم...
از سیرک ماه سیاه، راه خروجی وجود داشت؛ اما شاید برای من خیلی دیر شده بود.
قلبم چنان میکوبید که صدایش را در گوشهایم میشنیدم.
به مردی که چند دقیقه پیش فکر میکردم یک دلقک عجیبوغریب است، خیره شدم.
حالا میفهمیدم چرا مردم از این سیرک حرف میزدند.
چرا هیچکس جرئت نزدیکشدن به آن را نداشت.
و چرا هرکس او را میدید، دیگر مثل قبل به خانه برنمیگشت.
او یک دلقک معمولی نبود.
او همان قاتل افسانهای بود.
دلقک سیاهپوش.
جونگکوک لبخند زد.
ـ حالا که همدیگه رو شناختیم، فکر کنم وقتشه نمایش خصوصیمون رو شروع کنیم.
با تمام قدرتی که در پاهایم باقی مانده بود، برگشتم و دویدم.
از راهرو گذشتم، پردهها را کنار زدم و به سمت در خروجی رفتم.
فقط چند متر مانده بود.
فقط چند متر تا آزادی.
دستم به دستگیره رسید.
اما پیش از آنکه بتوانم در را باز کنم، دستی دور مچم حلقه شد.
با وحشت برگشتم.
جونگکوک بود.
نمیدانستم چطور اینقدر سریع خودش را به من رسانده بود.
ـ ولم کن! ولم کن!
مچم را رها نکرد.
ـ این چه طرز رفتاره؟ هنوز نمایشمون تموم نشده.
سعی کردم دستم را بیرون بکشم.
ـ تو دیوونهای! کمک! یکی کمک کنه!
جونگکوک خندید.
ـ داد بزن، عزیزم. اینجا صدای کسی به کسی نمیرسه.
ـ ازت متنفرم! بذار برم!
لبخندش برای لحظهای محو شد.
بعد بهآرامی نزدیکتر آمد و گفت:
ـ هنوز منو نشناختی که ازم متنفری.
اشک در چشمهایم جمع شده بود.
ـ تو آدمها رو میکشی!
نگاهش سرد شد.
ـ و تو چیزی دیدی که نباید میدیدی.
با دست دیگرم سعی کردم خودم را از او دور کنم، اما او مرا به سمت راهروی تاریک کشاند.
ـ خواهش میکنم... من چیزی به کسی نمیگم. قول میدم!
جونگکوک ایستاد.
برای لحظهای فکر کردم حرفم را باور کرده است.
اما بعد، آرام سرش را چرخاند و با لبخندی ترسناک نگاهم کرد.
ـ مشکل اینجاست، کوچولو...
مکث کرد.
ـ من به قول آدمها اعتماد ندارم.
دوباره جیغ زدم و تلاش کردم فرار کنم، اما در سنگین پشت سرمان بسته شد.
صدای قفل در فضای خالی سیرک پیچید.
تق!
جونگکوک دستش را روی شانهام گذاشت و مرا به سمت صحنه برگرداند.
ـ خب، مهمون کوچولوی من...
چراغ قرمز بالای سرمان روشن شد.
ـ آمادهای برای آخرین نمایشت؟
و من، درحالیکه به چشمهای بیرحمش نگاه میکردم، برای اولین بار در زندگیام آرزو کردم کاش هیچوقت کنجکاوی نمیکردم.
چون حالا دیگر میدانستم...
از سیرک ماه سیاه، راه خروجی وجود داشت؛ اما شاید برای من خیلی دیر شده بود.
- ۷.۲k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط