پارت نهم راز خون

دایانا هنوز لیوان آبمیوه‌اش را در دست داشت که ناگهان صدای ساعت بزرگ سالن بلند شد.

یک ضربه...

دو ضربه...

صدای ساعت در فضای ساکت عمارت می‌پیچید.

دایانا آرام شروع به شمردن کرد.

دوازده ضربه.

آخرین ضربه که خورد، دایانا نگاهش را به تهیونگ دوخت.

«پس الان نیمه‌شبه.»

تهیونگ سر تکان داد.

«آره.»

دایانا چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

«یه چیزی بپرسم؟»

«بپرس.»

«اون قانون سومی که گفتی...»

تهیونگ نگاهش کرد.

«اگه شب صدای کسی رو شنیدم که اسمم رو صدا می‌زد، نباید جواب بدم. درسته؟»

لبخند از صورت تهیونگ محو شد.

«درسته.»

دایانا کمی خودش را جلو کشید.

«چرا؟»

تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد آرام جواب داد:

«چون همه‌ی چیزهایی که صدات می‌زنن، نمی‌خوان فقط باهات حرف بزنن.»

دایانا با اخم کوچکی گفت:

«این توضیح بیشتر ترسوند منو تا اینکه آرومم کنه.»

تهیونگ لبخند کوتاهی زد.

«قرار نبود آرومت کنم. قرار بود یادت بمونه.»

دایانا زیر لب گفت:

«خیلی ممنون از این همه آرامش‌بخشی.»

تهیونگ چیزی نگفت.

چند ثانیه سکوت گذشت.

بعد...

از طبقه‌ی بالا صدایی آرام در عمارت پیچید.

صدایی که آن‌قدر واضح بود که هر دو شنیدند.

«دایانا...»

دایانا همان‌جا خشک شد.

نگاهش آرام به سمت پله‌ها رفت.

تهیونگ فوراً از جایش بلند شد.

«جواب نده.»

دایانا آهسته گفت:

«من که چیزی نگفتم.»

صدای قدم‌هایی از طبقه‌ی بالا شنیده شد.

آرام...

یکی...

دو تا...

دایانا ناخودآگاه از جا بلند شد.

تهیونگ جلویش ایستاد.

«گفتم جواب نده.»

دایانا با صدای پایین گفت:

«ولی کیه؟»

تهیونگ برای اولین بار آن شب، واقعاً نگران به نظر می‌رسید.

نگاهش را به تاریکی راه‌پله دوخت.

«نمی‌دونم.»

دایانا با تعجب نگاهش کرد.

«تو نمی‌دونی؟»

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«و همین چیزیه که منو نگران می‌کنه.»

از طبقه‌ی بالا دوباره همان صدا آمد.

این بار کمی نزدیک‌تر:

«دایانا...»

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از پله‌ها بردارد، دستش را جلوی دایانا گرفت.

«اینجا بمون.»

و خودش یک قدم به سمت تاریکی برداشت
خداوکیلی لایک کن دیگههههه برای پارت بعد شما به
۶ تا لایک
۲ تا بازنشر
۳ تا کامنت نیاز دارینننن
برین حال کنین باهاشون فعلاا
فعلا خداحافظظظظظظظ آها آها یادم رفت بگم
بیا این گل و بگیر🌷😐 خدافیظظظظظ
دیدگاه ها (۱۳)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا دست پاندورا را محکم گرفت.«باید بریم.»ا...

جنگل نفرین شده پارت ۱۷

پارت ۱۹۷

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

فیک تهکوک وارث زار

به راهروی طولانی طبقه‌ی اول نگاه کردم.در انتهای راهرو، یک تا...

فاصله یک لبخند تا جنون

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

#عقد_با_رئیس_مافیاعقد با رئیس مافیا پارت 28ات هنوز به صفحه‌ی...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط