.
.
.
. .
یک روز، بلی گفتم و امروز تو اینجا،
همراه منی، هم سفر مشهد آقا
.
باریدن برف و حرم و دست تو در دست
پرواز کنم ... من نه! کنار تو شوم ما...
.
یک چادر خیس و تو که دلواپس مایی
لبخند من و اینکه: «خوشم مرد دل آرا! » .
پاکیْ تو و این عشق، مرا سوی خدا برد
من روی زمین هم، بشوم حضرت حوا...
.
چشمان ترم، دست تو و گنبدی از زر
با صوت برایم تو بخوان حرف خدا را...
.
وقتی که تو هستی و کنارم نفست هست،
آرام شوم... بی خبر از قصه ی فردا...
.
آنها که فقط غصه چشیدند در این راه
حتما چو من و تو ، نچشیدند سفر را
.
. .
یک روز، بلی گفتم و امروز تو اینجا،
همراه منی، هم سفر مشهد آقا
.
باریدن برف و حرم و دست تو در دست
پرواز کنم ... من نه! کنار تو شوم ما...
.
یک چادر خیس و تو که دلواپس مایی
لبخند من و اینکه: «خوشم مرد دل آرا! » .
پاکیْ تو و این عشق، مرا سوی خدا برد
من روی زمین هم، بشوم حضرت حوا...
.
چشمان ترم، دست تو و گنبدی از زر
با صوت برایم تو بخوان حرف خدا را...
.
وقتی که تو هستی و کنارم نفست هست،
آرام شوم... بی خبر از قصه ی فردا...
.
آنها که فقط غصه چشیدند در این راه
حتما چو من و تو ، نچشیدند سفر را
- ۸۰۵
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط