بس است غروری مکن

بس است غروری مکن
آید آن آفت این زمانه
چو سایه به جان اش افتم
در سینه اش دیدم خدا ره
هرچند بختم سیاه است
این قسمت من در زمانه
لیکن او نی افتید بر سوی من نیم نگاهش
ای یار من تو آری در فکر به سر چی داری
گر نزد حرم بی آینده آیی
مرد با حیا، چی❤️‍🔥
تو گر راه خود روی بر سوی من
نگاه چی🕊️
تا شاهدی نیآید هستم در زیر سایه اش
تا یاران زمان بی آینده هستم به دوره خانه اش🌪️
دیدگاه ها (۰)

عباس فرات

یوسفعلی میرشکاک

مناظره خسرو و فرهاد (خسرو و شیرین)نخستین بار گفتش کز کجائیبگ...

دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانمهمه هستی تویی، فی‌ا...

نخستین بار گفتش کز کجائی<بگفت از دار ملک آشنائیبگفت آنجا به ...

بسم الله الرحمن الرحیمداستان ظهورقسمت دهملشکر ده هزار نفری م...

ماه روزه گشت در عهد عمربر سر کوهی دویدند آن نفرتا هلال روزه ...

بدامان گلستانی شبانگاهچنین میکرد بلبل راز با ماهکه ای امید ب...

زینب بسطامی

شعری در وصف شهدای امنیت و شهدای فتنه 1401 شهدای بسیجی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط