نشسته ام!
نشسته ام!
اینجا
زیردرخت انجیر
علف ها ساق پایم رانوازش میکنند
وتنه ی انجیرسرم رادراغوش کشیده
به خیالم اینجانشسته ام تاکمی ارام گیرم غافل ازاینکه هربرگ درخت...
نشسته ام اینجا
مثله همان روز
پیراهنی ابی وبلند
موهایی خیس ورهاروی شانه
وچشمانی...
وانتظارمیکشم
انتظارمیکشم بودنی راهرچندکه بویی ازنبودن دارد
انتظارمیکشم دیدنی راکه درست عین ندیدن است
انتظارمیکشم ارامشی راکه عین ناارامی ست
انتظارمیکشم رفتی راکه عین ماندن است
انتظارمیکشم نبودنی راکه باب میل توست
انتظارمیکشم خاکی راکه عجیب سرداست
بی خیال!
حرفهایم سراسر...
خیلی حرفهاروی دلم سنگینی میکند
خیلی حرفها
امامهربردهان زده ام
هیچکس صدایم رانشنید
روزی صدای خدایم به گوش میرسد
سکوتم درمیان سایه سردوسنگین این شاخه های صف کشیده سربراسمان بلندکرده وصدایش فقط گوش خدارانشانه دارد
ادمیان هیچند
ادمیان هیچند
ادمیان هیچند!
الهه ی اتش
21خرداد1393خورشیدی
اینجا
زیردرخت انجیر
علف ها ساق پایم رانوازش میکنند
وتنه ی انجیرسرم رادراغوش کشیده
به خیالم اینجانشسته ام تاکمی ارام گیرم غافل ازاینکه هربرگ درخت...
نشسته ام اینجا
مثله همان روز
پیراهنی ابی وبلند
موهایی خیس ورهاروی شانه
وچشمانی...
وانتظارمیکشم
انتظارمیکشم بودنی راهرچندکه بویی ازنبودن دارد
انتظارمیکشم دیدنی راکه درست عین ندیدن است
انتظارمیکشم ارامشی راکه عین ناارامی ست
انتظارمیکشم رفتی راکه عین ماندن است
انتظارمیکشم نبودنی راکه باب میل توست
انتظارمیکشم خاکی راکه عجیب سرداست
بی خیال!
حرفهایم سراسر...
خیلی حرفهاروی دلم سنگینی میکند
خیلی حرفها
امامهربردهان زده ام
هیچکس صدایم رانشنید
روزی صدای خدایم به گوش میرسد
سکوتم درمیان سایه سردوسنگین این شاخه های صف کشیده سربراسمان بلندکرده وصدایش فقط گوش خدارانشانه دارد
ادمیان هیچند
ادمیان هیچند
ادمیان هیچند!
الهه ی اتش
21خرداد1393خورشیدی
- ۵۷۸
- ۲۱ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط