تیکه ی دوم پارت 22 شرطا: ۱۶0 لایک 60 کامنت 40 بازنشر

#disguise
#دیسگایز

#Part_22

#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina



داخل اتاق، چند نفر ایستاده بودند.
لباس‌های تیره پوشیده بودند و اطرافشان میز فلزی، چراغ‌های سرد و وسایل پزشکی دیده می‌شد.
روی تختی وسط اتاق، فردی نیمه‌هوشیار افتاده بود.
چشم‌هایش باز بود.
نگاهش وحشت‌زده و بی‌دفاع.

جونگکوک نزدیک‌تر کرد.
تا جایی که تصویر لرزان دوربین، تبدیل به حقیقتی چندش‌آور شد.

آن‌ها داشتند آماده‌اش می‌کردند.

نه برای درمان.
نه برای نجات.
برای **برداشت عضو**.

و بدتر از همه؟
آن فرد هنوز زنده بود.
نه کاملاً زنده، نه کاملاً مرده.
و هیچ اثری از بیهوشی هم نبود.

جونگکوک چند ثانیه به صفحه زل زد و بعد از جا پرید.
انگار مغزش تازه فهمیده بود چه چیزی را دیده.

«نه… نه، این دیگه…»

روی یکی از تجهیزات، نشانه‌ای کوچک و محو از لوگوی بابل دیده می‌شد.
همان لوگوی تمیز و شیک، حالا شبیه لکه‌ی خون روی دیوار سفید بود.
همه‌چیز روشن شد.
قاچاق عضو.
پوششِ شرکت.
جابه‌جایی‌های مشکوک.
و آن افراد گمشده…

جونگکوک سریع گوشی را برداشت و به جاناتان زنگ زد.
این‌بار حتی یک ذره هم در صدایش شوخی نبود.

چند بوق کوتاه.
بعد جاناتان جواب داد:

«الو؟»

جونگکوک با صدای پایین، محکم و کاملاً جدی گفت:

«جاناتان…
همین الان بیا اینجا.»

جاناتان مکث کرد.
«چی شده؟»

جونگکوک نگاهش را از صفحه برنداشت.

«فقط بیا.
فوراً.
یه چیزایی دیدم که اگه خودت نبینی، باور نمی‌کنی.»

---

جاناتان کمتر از چیزی که خودش فکر می‌کرد، رسید.
وقتی وارد محل کار جونگکوک شد، هوا سنگین بود.
درها بسته بودند، چراغ‌ها کم‌نور بودند، و از همان لحظه‌ی اول معلوم بود که اینجا قرار نیست یک گفت‌وگوی عادی باشد.

جونگکوک از پشت مانیتورها بلند شد.
صورتش رنگ‌پریده بود، چشم‌هایش خسته اما مصمم.

«بیا اینجا.»

جاناتان نزدیک شد.
«جونگکوک… دقیقاً چی پیدا کردی؟»

جونگکوک بدون حرف، فایل ویدئویی را باز کرد.
صفحه‌ی بزرگ روشن شد.
تصویر کمی تار بود، ولی آن‌قدر واضح بود که بشود فهمید چه خبر است.

چند مرد با لباس تیره، در یک فضای شبیه اتاق عمل، کنار هم ایستاده بودند.
روی تخت فلزی، فردی نیمه‌زنده و وحشت‌زده دراز کشیده بود.
چشم‌هایش باز بود.
بدنش می‌لرزید.
و هیچ اثری از بیهوشی دیده نمی‌شد.

جاناتان چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:

«نه…»

جونگکوک تصویر را کمی جلو برد.
نشانه‌های شرکت بابل روی لباس یکی از آدم‌ها، روی جعبه‌های کناری، و روی تجهیزات دیده می‌شد.
و با هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، حقیقت واضح‌تر می‌شد؛
این فقط یک عملیات پنهانی نبود.
این قاچاق عضو بود.
خودِ خودِ کثافت، با کراواتِ شیکِ شرکتی.

جونگکوک با صدایی که از خشم کنترل‌شده می‌لرزید، گفت:

«این‌ها دارن اعضای بدن رو قاچاق می‌کنن، جاناتان.
و این آدم… هنوز زنده‌ست.
دارن بدون بیهوشی روش کار می‌کنن.»

جاناتان رنگش پرید.
چشم‌هایش از روی صفحه جدا نمی‌شد.

«یا خدا…»

و همان‌جا، میان آن سکوتِ سنگین و تصویرِ هولناک، همه‌چیز برای جاناتان معنای تازه‌ای پیدا کرد؛
آن جدول‌ها، آن ساعت‌ها، آن آدم‌های گمشده…
همه‌شان حالا به یک تصویر ختم می‌شدند.
یک تصویرِ وحشتناک که نفس را توی سینه حبس می‌کرد.
دیدگاه ها (۸۰)

**پارت ۳۲**جونگکوک همون‌طور که مچ‌هام رو بالای سرم قفل کرده ...

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۴پشت درِ بستهجونگکوک هنوز کنار پنجره ایس...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

عضو اتاق بازرگانی: دولت ناگهان قیمت گاز واحدهای تولیدی کشور ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

فاصله یک لبخند تا جنون

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌وهشتم 𓆪 🖤🥀تصویر روی صفحه ثابت ماند.اسما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط