MIDNIGHT BET

PART:17
°°°°°°°°°°

(فردا شب)
خانه ساکت بود. سکوتی که نه آرامش داشت و نه امن بود؛ بیشتر شبیه مکثی قبل از باز شدن زخم‌های قدیمی. میکا روی مبل نشسته بود، زانوهایش را کمی جمع کرده بود و به صفحه‌ی گوشی‌ خاموشش خیره مانده بود. هنوز تصویر چشم‌های خشمگین جونگکوک در ذهنش گیر کرده بود و هر بار پلک می‌زد، آن نگاه دوباره و دوباره تکرار می‌شد.

سورا از آشپزخانه بیرون آمد و دو لیوان نوشیدنی روی میز گذاشت. صورتش خسته بود، اما چشم‌هایش برق یک چیزی را داشت چیزی که میکا همیشه از آن می‌ترسید: ایده‌ی جدید. «یه چیزی به ذهنم رسیده.»

سورا مثل کسی که خودش هم مطمئن نیست، روی مبل کنار میکا نشست. میکا حتی سرش را بلند نکرد. «اگه قراره حرفت درباره جونگکوک باشه… نمی‌خوام.»

سورا یک لحظه مکث کرد، بعد آرام گفت: «نه. درباره جونگکوک نیست. درباره خودمونه.»

میکا سرش را کمی بلند کرد. سورا ادامه داد: «یادت میاد گروه ما چی بود؟»

میکا لب‌هایش محکم به‌هم فشرده شدند. اسم گروهشان… زخمی بود که یک سال بود سعی کرده بودند نبینند، اما هنوز داشت می‌سوخت. «VYX»

سورا خودش گفت، چون میکا نمی‌خواست بگوید. اسم کوتاه و ترسناکشان روی استیج. گروهی که یک سال پیش مثل آتش صحنه‌ها را می‌بلعید… تا شب آخر. میکا نگاهش را پایین انداخت. «چرا حرفشو می‌زنی؟»

«چون ما هنوز اونیم، میکا. فقط… یه چیزایی خرابش کرد.»

خرابش کرده بود… یک تیم رقیب فریبکار، یک نقشه، یک اجرای پر از خطای ساختگی که با دقت برایشان چیده شده بود. وسط موسیقی، جایی که همه روی نفسشان حساب باز کرده بودند، نورپردازی خراب شد، زمین سر خورد، صدای موسیقی قطع شد… و آنها جلوی صدها نفر زمین خوردند.

صدها دوربین. هزاران کلیپ وایرال شده. هزاران نظر مسخره‌وار.

«قهرمانای همیشه‌برنده؟ ببین چطور خوردن زمین.»
«این دوتا فقط ادعا داشتن.»
«گروه VYX نابود شد.»

بعد از آن، همان شب، تصمیم گرفتند کنار بگذارند. بدون خداحافظی. بدون اعلام رسمی. فقط… ناپدید شدند. میکا هنوز وقتی به آن فکر می‌کرد، انگشت‌هایش ناخودآگاه می‌لرزیدند. «سورا، چرا… چرا بازش می‌کنی؟»

صدایش کمی شکست. سورا آرام شانه‌اش را گرفت. «چون… ما داریم از یه چیز فرار می‌کنیم که دنبالمونه. و این فرار باعث شد تو وسط دعوای یه مرد زخمی گیر بیفتی و نصف شب به دیوار کلاب تکیه بدی و بری خونه با گریه.»

میکا چشمانش را بست. «وقتی ذهن پره، آدم گیر می‌کنه تو چیزای احمقانه. ما یه ساله توی خودمون موندیم، میکا. من می‌خوام از این خفگی بیام بیرون.»

میکا به او نگاه کرد. «می‌خوای چی کار کنیم؟ برگردیم به استیج؟ ما که دیگه…»

سورا آهسته اما با اطمینان گفت: «نه. نمی‌گم دوباره کار حرفه‌ای. فقط… یه استیج کوچیک. یه رقص کوچیک. برای تفریح.»

میکا ساکت ماند. سورا ادامه داد: «دیشب گفتی نمی‌خوای جونگکوک رو ببینی. پس ذهن تو هنوز بسته‌ست. راه باز کردنش اینه که یه نفس عمیق بکشی و برگردی چیزی رو انجام بدی که تو رو تعریف می‌کرد.»

میکا سرش را پایین انداخت. «می‌ترسم.»

«می‌دونم.»
سورا لبخند محوی زد. «برای همین با هم می‌ریم. کلاب nova یه بتل استیج داره امشب. خیلی هم بزرگ نیست. چندتا گروه آماتور می‌رن. زیاد کسی نمی‌شناسدت. فقط یه اجرای کوتاه. فقط برای… نفس کشیدن.»

میکا دست‌هایش را در هم گره کرد. به گذشته، به ترس، به نگاه خشمگین جونگکوک…و به خستگی‌ای که داشت از پا می‌انداختش. بعد از یک مکث طولانی، آرام گفت: «باشه ولی فقط… برای امشب.»

سورا لبخندش کامل شد. «همین رو می‌خواستم.»
دیدگاه ها (۹)

...پارت اول...

رمان هفتمین سایه

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

قسمت هفده

پارت 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط