فیک
☆BETWEEN US☆
P♡25
___________
*این چند سال، هاری انگار یواشیواش از بقیهی دنیا خودش را جمع کرده بود و گذاشته بود کنار.
نه اینکه یکشبه عوض شده باشد، نه. از همان روزی که فهمید بعضی حرفها زیادی توی آدم میمانند و بعضی خندهها زیادی دیر از گوشش بیرون میروند، کمکم یاد گرفت کمتر حرف بزند، کمتر نزدیک شود، کمتر خودش را وسط چیزی بگذارد که آخرش ممکن است دوباره خردش کند.
برای همین فقط چسبید به درس.
اولش شاید از روی لجبازی بود، شاید از روی ترس، شاید هم چون هیچ چیز دیگری نداشت که محکم نگهش دارد. اما بعدتر، درس خواندن شد تنها چیزی که میشد بهش اعتماد کرد.
آدمها میرفتند، عوض میشدند، پشت سرت حرف میزدند، نگاهت میکردند، قضاوتت میکردند… اما کتاب این کار را نمیکرد. سؤال اگر سخت بود، لااقل صادق بود. جواب اگر درست بود، دیگر کسی نمیتوانست ازت بگیردش.
هاری هم پناه برده بود به همین دنیای ساده و بیصدای خودش.
زنگ تفریحها بیشتر وقتها سر جایش میماند.
وقت ناهار یا بهانه میآورد، یا آرام یک گوشه مینشست، طوری که انگار اگر زیادی دیده نشود، کسی هم کاری به کارش نخواهد داشت.
نه با کسی دعوا میکرد، نه با کسی صمیمی میشد.
فقط بود. ساکت، مرتب، دور.
کمکم همه هم به نبودنش در جمع عادت کرده بودند.
دیگر کسی جدی صدایش نمیکرد.
دیگر کسی ازش نمیپرسید چرا نمیآید، چرا نمیخندد، چرا همیشه تنهاست.
انگار هاری خودش با دستهای خودش دور خودش یک خط کشیده بود و به بقیه فهمانده بود که از این نزدیکتر نشوند.
و راستش… خودش هم دیگر بلد نبود کسی را راه بدهد.
این چند سال فقط درس خواند.
نه از آن مدل قشنگش که آدم با امید و اشتیاق برای آینده تلاش میکند.
نه.
از آن مدل خسته و بیصداش.
از آن مدل که آدم شب تا دیر وقت بیدار میماند نه فقط برای اینکه نمرهی خوب بگیرد، برای اینکه فکر نکند. برای اینکه ذهنش آنقدر درگیر فرمول و متن و مسئله باشد که نرسد به چیزهایی که هنوز ته دلش زندهاند.
شاید خیلیها فکر میکردند هاری فقط بچهدرسخوان است.
فقط ساکت است.
فقط سرد است.
اما هیچکس نمیدید که این همه درس خواندن، این همه دوری کردن، این همه "من خوبم" گفتن، درواقع یک جور قایم شدن بود.
هاری خودش را بین صفحههای کتاب پنهان کرده بود، چون بیرون از آن صفحات، دنیا زیادی بلند بود، زیادی تیز بود، زیادی بیرحم بود.
و بدترین بخشش این بود که خودش هم کمکم به این تنهایی عادت کرده بود.
آنقدر که بعضی وقتها وقتی کسی باهاش مهربان میشد، نمیدانست باید چه کار کند.
وقتی یکی کنارش مینشست، دلش بیدلیل جمع میشد.
وقتی کسی زیادی خوب بود، ته دلش میترسید.
چون یاد گرفته بود هر چیزی که برایش خوب به نظر برسد، ممکن است یکجایی تبدیل شود به همان چیزی که بیشتر از همه درد میدهد.
برای همین هاری در تمام این سالها فقط رفت جلو.
با چشمهای خسته، با شانههای افتاده، با دلِ ساکتی که خیلی چیزها را قورت داده بود.
دوست پیدا نکرد، دل نبست، خودش را به کسی نسپرد.
فقط درس خواند، فقط تحمل کرد، فقط هر روز یکجوری از خودش رد شد تا برسد به فردایی که امیدوار بود شاید بالاخره یک جای امن باشد.
ولی تهِ تمام آن روزها، تهِ تمام آن نمرههای خوب و برگههای مرتب و شببیداریهای طولانی، هنوز یک دختر تنها بود… دختری که فقط یاد گرفته بود برای زنده ماندن، احساساتش را ساکت کند.
▪︎پایان سال 2018▪︎
‼️[کسایی که متوجه نشدن به تاریخ بالای پارت ۱ توجه کنن🦋✨️]‼️
__________
فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک
P♡25
___________
*این چند سال، هاری انگار یواشیواش از بقیهی دنیا خودش را جمع کرده بود و گذاشته بود کنار.
نه اینکه یکشبه عوض شده باشد، نه. از همان روزی که فهمید بعضی حرفها زیادی توی آدم میمانند و بعضی خندهها زیادی دیر از گوشش بیرون میروند، کمکم یاد گرفت کمتر حرف بزند، کمتر نزدیک شود، کمتر خودش را وسط چیزی بگذارد که آخرش ممکن است دوباره خردش کند.
برای همین فقط چسبید به درس.
اولش شاید از روی لجبازی بود، شاید از روی ترس، شاید هم چون هیچ چیز دیگری نداشت که محکم نگهش دارد. اما بعدتر، درس خواندن شد تنها چیزی که میشد بهش اعتماد کرد.
آدمها میرفتند، عوض میشدند، پشت سرت حرف میزدند، نگاهت میکردند، قضاوتت میکردند… اما کتاب این کار را نمیکرد. سؤال اگر سخت بود، لااقل صادق بود. جواب اگر درست بود، دیگر کسی نمیتوانست ازت بگیردش.
هاری هم پناه برده بود به همین دنیای ساده و بیصدای خودش.
زنگ تفریحها بیشتر وقتها سر جایش میماند.
وقت ناهار یا بهانه میآورد، یا آرام یک گوشه مینشست، طوری که انگار اگر زیادی دیده نشود، کسی هم کاری به کارش نخواهد داشت.
نه با کسی دعوا میکرد، نه با کسی صمیمی میشد.
فقط بود. ساکت، مرتب، دور.
کمکم همه هم به نبودنش در جمع عادت کرده بودند.
دیگر کسی جدی صدایش نمیکرد.
دیگر کسی ازش نمیپرسید چرا نمیآید، چرا نمیخندد، چرا همیشه تنهاست.
انگار هاری خودش با دستهای خودش دور خودش یک خط کشیده بود و به بقیه فهمانده بود که از این نزدیکتر نشوند.
و راستش… خودش هم دیگر بلد نبود کسی را راه بدهد.
این چند سال فقط درس خواند.
نه از آن مدل قشنگش که آدم با امید و اشتیاق برای آینده تلاش میکند.
نه.
از آن مدل خسته و بیصداش.
از آن مدل که آدم شب تا دیر وقت بیدار میماند نه فقط برای اینکه نمرهی خوب بگیرد، برای اینکه فکر نکند. برای اینکه ذهنش آنقدر درگیر فرمول و متن و مسئله باشد که نرسد به چیزهایی که هنوز ته دلش زندهاند.
شاید خیلیها فکر میکردند هاری فقط بچهدرسخوان است.
فقط ساکت است.
فقط سرد است.
اما هیچکس نمیدید که این همه درس خواندن، این همه دوری کردن، این همه "من خوبم" گفتن، درواقع یک جور قایم شدن بود.
هاری خودش را بین صفحههای کتاب پنهان کرده بود، چون بیرون از آن صفحات، دنیا زیادی بلند بود، زیادی تیز بود، زیادی بیرحم بود.
و بدترین بخشش این بود که خودش هم کمکم به این تنهایی عادت کرده بود.
آنقدر که بعضی وقتها وقتی کسی باهاش مهربان میشد، نمیدانست باید چه کار کند.
وقتی یکی کنارش مینشست، دلش بیدلیل جمع میشد.
وقتی کسی زیادی خوب بود، ته دلش میترسید.
چون یاد گرفته بود هر چیزی که برایش خوب به نظر برسد، ممکن است یکجایی تبدیل شود به همان چیزی که بیشتر از همه درد میدهد.
برای همین هاری در تمام این سالها فقط رفت جلو.
با چشمهای خسته، با شانههای افتاده، با دلِ ساکتی که خیلی چیزها را قورت داده بود.
دوست پیدا نکرد، دل نبست، خودش را به کسی نسپرد.
فقط درس خواند، فقط تحمل کرد، فقط هر روز یکجوری از خودش رد شد تا برسد به فردایی که امیدوار بود شاید بالاخره یک جای امن باشد.
ولی تهِ تمام آن روزها، تهِ تمام آن نمرههای خوب و برگههای مرتب و شببیداریهای طولانی، هنوز یک دختر تنها بود… دختری که فقط یاد گرفته بود برای زنده ماندن، احساساتش را ساکت کند.
▪︎پایان سال 2018▪︎
‼️[کسایی که متوجه نشدن به تاریخ بالای پارت ۱ توجه کنن🦋✨️]‼️
__________
فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک
- ۷.۹k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط