سناریو
وقتی فلیکس پیشت بیدار میشههه
صبح شده بود و نور آفتاب آروم از لای پرده وارد اتاق میشد.
تو چشماتو باز کردی و دیدی فلیکس هنوز سرش روی شونهات گذاشته و خوابیده. موهاش هم از همیشه نامرتبتر بود. 😭
آروم زمزمه کردی: «فلیکس؟»
فلیکس با صدای خوابآلود: «پنج دقیقه دیگه...»
همون لحظه در اتاق باز شد و چان وارد شد.
چان چند ثانیه به شما نگاه کرد.
«...من چیزی ندیدم.»
تو سریع: «چان، صبر کن! اینجوری که فکر میکنی نیست!»
چان با خنده: «من اصلاً چیزی نگفتم! 😂»
صدای خندهی هیونجین از پشت سرش بلند شد: «ولی من دیدم!»
هیونجین وارد اتاق شد، دست به سینه ایستاد و با شیطنت گفت: «خب خب... صبح زود چه خبرهاست؟»
تو: «هیونجینننن! 😭»
فلیکس هنوز نصفهخواب بود: «صبح بخیر...»
هیونجین: «صبح بخیر؟! تو چرا روی شونهی ایشونی؟»
فلیکس چند ثانیه فکر کرد.
«...نمیدونم.»
لینو از پشت سر هیونجین سرک کشید: «این دیگه چه وضعیه؟ من پنج دقیقه خوابیدم، برگشتم و این صحنه رو دیدم؟»
بعد رو به فلیکس گفت: «بلند شو.»
فلیکس: «نه.»
لینو: «چرا؟»
فلیکس: «راحتـه.»
لینو: «...من دیگه حرفی ندارم.» 😭
هان که از اول پشت در ایستاده بود، ناگهان وارد شد و با صدای بلند گفت: «من میدونستم! من همیشه میدونستم!»
تو: «هان تو چی میدونستی؟!»
هان: «هیچی، ولی الان خیلی مشکوکه!» 😂
چانگبین با خنده وارد شد: «خب، فلیکس حداقل بذار طرف نفس بکشه!»
فلیکس بالاخره سرشو بلند کرد و با چشمهای خوابآلود به همه نگاه کرد.
«...چرا همه اینجان؟»
چان: «چون شما دو تا سوژهی صبحگاهی شدین.»
سونگمین که تا اون لحظه ساکت بود، یه نگاه به فلیکس کرد و گفت: «فلیکس، تو دیشب گفتی فقط میری آب بخوری.»
فلیکس: «رفتم آب بخورم.»
سونگمین: «پس چطور سر از اینجا درآوردی؟»
فلیکس چند لحظه ساکت موند.
«...آب خیلی پیچیده بود.»
همه منفجر شدن از خنده. 😂😭
آیان هم که تازه از خواب بیدار شده بود، وارد شد و با تعجب گفت: «چی شده؟»
هان سریع جواب داد: «فلیکس دیشب گم شده بود، صبح پیداش کردیم اینجا.»
آیان: «اوه... پس خوب شد پیداش کردین.»
لینو: «آیان، تو هم باور کردی؟!»
آیان: «نه؟» 😭
تو فقط صورتتو با دستات پوشوندی و گفتی: «من دیگه با هیچکدومتون حرف نمیزنم.»
فلیکس خندید و آروم گفت: «ولی من که هنوز میتونم باهات حرف بزنم، نه؟»
همه: «اووووووووووه! 👀😂»
فلیکس: «...منظورم این نبود!»
و اتاق دوباره پر از خنده شد. 💗
صبح شده بود و نور آفتاب آروم از لای پرده وارد اتاق میشد.
تو چشماتو باز کردی و دیدی فلیکس هنوز سرش روی شونهات گذاشته و خوابیده. موهاش هم از همیشه نامرتبتر بود. 😭
آروم زمزمه کردی: «فلیکس؟»
فلیکس با صدای خوابآلود: «پنج دقیقه دیگه...»
همون لحظه در اتاق باز شد و چان وارد شد.
چان چند ثانیه به شما نگاه کرد.
«...من چیزی ندیدم.»
تو سریع: «چان، صبر کن! اینجوری که فکر میکنی نیست!»
چان با خنده: «من اصلاً چیزی نگفتم! 😂»
صدای خندهی هیونجین از پشت سرش بلند شد: «ولی من دیدم!»
هیونجین وارد اتاق شد، دست به سینه ایستاد و با شیطنت گفت: «خب خب... صبح زود چه خبرهاست؟»
تو: «هیونجینننن! 😭»
فلیکس هنوز نصفهخواب بود: «صبح بخیر...»
هیونجین: «صبح بخیر؟! تو چرا روی شونهی ایشونی؟»
فلیکس چند ثانیه فکر کرد.
«...نمیدونم.»
لینو از پشت سر هیونجین سرک کشید: «این دیگه چه وضعیه؟ من پنج دقیقه خوابیدم، برگشتم و این صحنه رو دیدم؟»
بعد رو به فلیکس گفت: «بلند شو.»
فلیکس: «نه.»
لینو: «چرا؟»
فلیکس: «راحتـه.»
لینو: «...من دیگه حرفی ندارم.» 😭
هان که از اول پشت در ایستاده بود، ناگهان وارد شد و با صدای بلند گفت: «من میدونستم! من همیشه میدونستم!»
تو: «هان تو چی میدونستی؟!»
هان: «هیچی، ولی الان خیلی مشکوکه!» 😂
چانگبین با خنده وارد شد: «خب، فلیکس حداقل بذار طرف نفس بکشه!»
فلیکس بالاخره سرشو بلند کرد و با چشمهای خوابآلود به همه نگاه کرد.
«...چرا همه اینجان؟»
چان: «چون شما دو تا سوژهی صبحگاهی شدین.»
سونگمین که تا اون لحظه ساکت بود، یه نگاه به فلیکس کرد و گفت: «فلیکس، تو دیشب گفتی فقط میری آب بخوری.»
فلیکس: «رفتم آب بخورم.»
سونگمین: «پس چطور سر از اینجا درآوردی؟»
فلیکس چند لحظه ساکت موند.
«...آب خیلی پیچیده بود.»
همه منفجر شدن از خنده. 😂😭
آیان هم که تازه از خواب بیدار شده بود، وارد شد و با تعجب گفت: «چی شده؟»
هان سریع جواب داد: «فلیکس دیشب گم شده بود، صبح پیداش کردیم اینجا.»
آیان: «اوه... پس خوب شد پیداش کردین.»
لینو: «آیان، تو هم باور کردی؟!»
آیان: «نه؟» 😭
تو فقط صورتتو با دستات پوشوندی و گفتی: «من دیگه با هیچکدومتون حرف نمیزنم.»
فلیکس خندید و آروم گفت: «ولی من که هنوز میتونم باهات حرف بزنم، نه؟»
همه: «اووووووووووه! 👀😂»
فلیکس: «...منظورم این نبود!»
و اتاق دوباره پر از خنده شد. 💗
- ۲.۶k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط