دستهای دور

دستهای ما دور است یارجان...
دور...
و من هر از گاهی که دلتنگ میشوم دستم را به سمت دکمه های سرد کیبورد میبرم تا بگویمت که دلتنگی چه میتواند به سر آدم بیاورد...
بگویمت که موهایم از داغ نبودنت سفید شد دانه دانه...
بگویمت که از گریه هایم خسته شده ام...
که دکتر میگوید چشمهایت کم سو شده دختر...
نگفتم یارجان؟
گفته بودم...
یادت نیست؟
#به_وقت_دلتنگی
#الهام_جعفری
#ممنوعه
دیدگاه ها (۵)

باید یاد بگیرم موهایم را تنها ببافم...

دارم پا به پای نرفتن صبوری میکنم...

حکایت دو دست

دنیای موازی من

شانه هایت امن ترین حریم عالم است

عروس مردگان

ارزشش را داشت؟

بغض ها عطر دارند

خوب من اضطراب کافی نیستجسدم را برایت آوردمهی بریدی سکوت باری...

خوب من اضطراب کافی نیستجسدم را برایت آوردمهی بریدی سکوت باری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط