تهیونگ و دختر رزمی پوش ۴
تهیونگ : ببینم میتونی منو شکست بدی بعد شمشیر رو از روی گردنش برداشتم . سو : باشه . شروع کردیم به مبارزه کردن. تهیونگ : اگر هردومون ادامه بدیم تا اگر همینطوری ادامه بدیم تا هر وقت خسته از مبارزه دست بر نمیداشتیم . همینطوری که داشتیم بارزه میکردیم چشمم خورد به خونی که روی زمین ریخته بود بعد گفتم سو یه لحظه صبر کن . بازی رو متوقف کردیم . سو : تهیونگ چیزی شده؟ . تهیونگ : روی زمین خون ریخته ولی شمشیر من و تو اصلا خونی نیست . سو : نگاه کردم به بازوم چون رگن لباسم مشکی بود خون روش معلوم نبود بعد دیدم بازوم خیسه . تهیونگ : دیدم سو سریع دوید
( ببخشید مجبور شدم یه قسمت داستان رو بصورت عکس بزارم )
کردیم . سو : ما همه ادای احترام کردیم ولی ولیعهد چین حتی به خودش زحمت نداد از سر جاش بلند بشه . تهیونگ : شاهزاده ما فکر کردیم که پادشاه چین بیان و مشکل بین دو کشور رو حل کنن. (چانگ اسم ولیعهد چین هست). چانگ : پدرم دستور داده که من مشکل رو با شما حل کنم در ضمن من براتون داخل قصر دو اتاق اماده کردم میتونید برید اونجا استراحت کنید والان هم خودم نیاز به استراح دارم میتونید برید . تهیونگ: از بی احترامیش بدم اود که یهو سو اود کنارم و تو گوشم گفت خودتو کنترل کن . سو : ممنونیم ازتون . چانگ : تو باید زن شاهزاده تهیونگ باشی . سو : بله بعد از اونجا رفتیم به سمت اتاق هایی که برامون اماده کرده بودن . تهیونگ شب رو اصلا خوابم نمیبرد از اتاق اومدم بیرون که دیدم چانگ سو وسه تا سربازها رو گروگان گرفته و با طناب بسته بودشون . هی چانگ پاتو از گلیمت دراز تر نکن . چانگ : برای فردا اماده باش که میخوام باهات مباره کنم اگر پیروز شدم همه اینها رو میکشم ولی اگر تو پیروز شدی هر کاری بگی برات انجام میدم . تهیونگ : وقتی چانگ این حرفارو زد سو و سربازها رو باخودش برد . روز بعد . تهیونگ : رفتم دیدم که سو و سه تا سرباز هامون زانو زده بودن . مسابقه شروع شد اون چانگ احمق در برابر من هیچ بود سریع شکستش دادم و گفتم سریع ازادشون کن . چانگ : تو خیلی احمقی فکر کردی من به قولم عمل میکنم .نوشنیشکب (سریع برعکس) سو :سه تا سربازها کشته شدن نوبت من که من رو بکشن ولی از زیر دستشون در رفتم شمشیری که افتاده بود زمین رو برداشتم و به طرف چانگ حمله کردم محکم کوبوندمش روی زمین و گفتم تو اسم خودت رو میزاری مرد لعنتی بعد شمشیر رو بردم بالا ......
( ببخشید مجبور شدم یه قسمت داستان رو بصورت عکس بزارم )
کردیم . سو : ما همه ادای احترام کردیم ولی ولیعهد چین حتی به خودش زحمت نداد از سر جاش بلند بشه . تهیونگ : شاهزاده ما فکر کردیم که پادشاه چین بیان و مشکل بین دو کشور رو حل کنن. (چانگ اسم ولیعهد چین هست). چانگ : پدرم دستور داده که من مشکل رو با شما حل کنم در ضمن من براتون داخل قصر دو اتاق اماده کردم میتونید برید اونجا استراحت کنید والان هم خودم نیاز به استراح دارم میتونید برید . تهیونگ: از بی احترامیش بدم اود که یهو سو اود کنارم و تو گوشم گفت خودتو کنترل کن . سو : ممنونیم ازتون . چانگ : تو باید زن شاهزاده تهیونگ باشی . سو : بله بعد از اونجا رفتیم به سمت اتاق هایی که برامون اماده کرده بودن . تهیونگ شب رو اصلا خوابم نمیبرد از اتاق اومدم بیرون که دیدم چانگ سو وسه تا سربازها رو گروگان گرفته و با طناب بسته بودشون . هی چانگ پاتو از گلیمت دراز تر نکن . چانگ : برای فردا اماده باش که میخوام باهات مباره کنم اگر پیروز شدم همه اینها رو میکشم ولی اگر تو پیروز شدی هر کاری بگی برات انجام میدم . تهیونگ : وقتی چانگ این حرفارو زد سو و سربازها رو باخودش برد . روز بعد . تهیونگ : رفتم دیدم که سو و سه تا سرباز هامون زانو زده بودن . مسابقه شروع شد اون چانگ احمق در برابر من هیچ بود سریع شکستش دادم و گفتم سریع ازادشون کن . چانگ : تو خیلی احمقی فکر کردی من به قولم عمل میکنم .نوشنیشکب (سریع برعکس) سو :سه تا سربازها کشته شدن نوبت من که من رو بکشن ولی از زیر دستشون در رفتم شمشیری که افتاده بود زمین رو برداشتم و به طرف چانگ حمله کردم محکم کوبوندمش روی زمین و گفتم تو اسم خودت رو میزاری مرد لعنتی بعد شمشیر رو بردم بالا ......
۳۲.۴k
۰۱ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.