یک صفحه سفید گذاشت جلوی دختر و گفتː

یک صفحه سفید گذاشت جلوی دختر و گفتː

بنویس، هر چه می خواهی بنویس!
بد، زشت، احساسی، هیجان انگیز، دوست داشتنی،
هی بنویس و پاک کن ..

چند دقیقه بعد صفحه سفید کاغذ پر از علامت و حرف بود.

چروک و خط خطی و کثیف. جای پاک کردن ها و نوشتن های مکرر رویش دیده می شد. کاغذ را گرفت.

اینبار استاد یک کاغذ سیاه به او داد و گفتː

بنویس، همان هایی که آنجا نوشتی پاک کن ، خط خطی کن ..

دختر گفتː نمی شود استاد، روی برگه سیاه چیزی نوشته نمی شود!

استاد چادرش را سرکرد و لبخند ملیحی زد. نگاه دختر به سیاهی چادر خیره ماند.
دیدگاه ها (۴)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۳: سایه‌هایی که با هم آشنا می‌شنسکوت کلاس با صدای ملایم...

🔴🧪🩺 جواب آزمایشت رو خودت بخون! 😍🔬📋🤔💚 تا حالا برگه آزمایشت رو...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

فاصله یک لبخند تا جنون

Like Swan 🦢#like_swan#𝑃𝑇20ویو هویج:روز بعد، مدرسه مثل همیشه ...

(^o^) (^o^) مردی که روبروش وایساده بود ظاهری ناخوشایند داشت....

چند پارتی نامجون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط