⋆ تکپارتی دریکو ⋆
اگه باهم تو کتابخونه گیر بیفتین..
⋆
شب شده بود،یه شب خیلی سرد و برفی.برای خودت قهوه درست کردی و روی مبل روبهروی شومینه نشستی تا گرمت بشه.هنوز یک دقیقه نشده بود یادت اومد که چندوقت پیش چندتا کتاب از کتابخونه گرفته بودی و امشب آخرین مهلت برای برگردوندن کتاباست و اگه کتابارو برنگردونی جریمه میشی.بعد از اینکه مطمئن شدی ساعت خاموشی نشده یونیفرمت رو پوشیدی و سریع به سمت کتابخونه رفتی.کتابخونه خلوت خلوت بود و فقط بلیز و پنسی رو دیدی که دارن از کتابخونه خارج میشن.باعجله کتابارو تو قفسه های نامربوط گذاشتی و تا خواستی برگردی صدای بسته شدن در اومد.سریع دویدی سمت در ولی قبل از اینکه به در برسی بسته شده بود.با دستات محکم به در میکوبیدی:
+ من هنوز اینجام!درو باز کنیننن..
بعد از اینکه دیدی کسی درو باز نمیکنه طلسم الوهومورا رو امتحان کردی که اونم کار نکرد و این باعث شد تو عصبانی بشی و یه لگد محکم به در زدی.
+ فاکککک!
در همین حین صدایی از ته کتابخونه اومد:
- ظاهرا یکی قرص اعصابشو نخورده
دریکو بود.با دیدنش تو کتابخونه تعجب کردی.
+ ت..تو اینجا چیکار میکنی؟
- فکر نمیکنم برای کتابخونه اومدن نیاز باشه ازت اجازه بگیرم.
+ اتفاقا نیازه،چون مطمئنم اصلا چیزی به اسم کتاب نمیشناسی و اهل کتاب خوندن هم نیستی،پس این تویی که باید بگی اینجا چیکار میکنی.
- خیلی برات مهمه دلیلشو بدونی،اینطور نیست؟
+ شاید..
دریکو جلو اومد و شروع کرد به امتحان طلسم های مختلف که هیچکدوم ازونا کار نمیکرد.تو ترجیح دادی بجای اینکه به طلسم های دریکو امیدوار بشی با شرایط کنار بیای و کتاب بخونی.سمت قفسهها رفتی تا یه کتاب برداری و بخونی تا شبت زودتر بگذره.
*دریکو در حال امتحان کردن اسپل های مختلف*
+ میشه یه ثانیه آروم بگیری تا حداقل بتونم شب آرومی داشته باشم و یه کتاب خوب بردارم؟
دریکو بدون اینکه چیزی بگه آروم نفس عمیقی کشید و پشت یه میز نشست.تو یه کتاب از بخش دارک رومنس انتخاب کردی، روی زمین نشستی و پاهاتو تو شکمت جمع کردی البته قبلش دامنتو با دستت گرفتی تا لباس زیرت دیده نشه.دریکو با دیدن اینکارت نیشخندی زد:
- نگران نباش من دیدت نمیزنم
+ چرا باید بهت اعتماد کنم؟
- شاید چون من نمیخوام ازم ناراحت باشی
+ چرا اونوقت؟
- نمیدونم...شاید بخاطر اینه که ازت خوشم میاد
کمی تعجب کردی ولی به روی خودت نیاوردی و با طعنه گفتی:
+ همه از من خوششون میاد،نکنه غیب گویی چیزی هستی؟
دریکو چیزی نگفت و فقط نیشخندش عمیقتر شد.دریکو زیاد اهل کتاب نبود ولی ظاهراً کتاب خوندن رو به ادامه دادن این مکالمه مسخره ترجیح داد.
هر کتابی رو که برمیداشت فقط چند صفحشو میخوند و اونو برمیگردوند سر جای قبلیش.حدودا یک ربع گذشت و تو کمی خوابآلود شده بودی و قطعا دیگه حوصله کتاب خوندن نداشتی.بعلاوه اینکه نه جوراب پوشیده بودی نه ژاکت پس خیلی سردت شده بود و ترجیح دادی روی یه صندلی بشینی.کتابو روی میز رها کردی و کلاه رداتو سرت کردی و روی یه صندلی لش کردی.دریکو الان دیگه دست از کتاب خوندن برداشته بود و مشغول ور رفتن با انگشترش بود.
- میشه انقدر غر نزنی؟به خاطر همینه که با دخترا میونهٔ خوبی ندارم
+ منکه چیزی نگفتم..تو رسما دیوونهای!
- شاید باشم،دیوونه تو
+ اینو نمی گفتی به عقلت شک میکردم
- و قراره تورو مال خودم بکنم
تو لباتو بالا میدی و سرتو با حالت متفکرانه ای تکون میدی:
+ هوممم..جالبه
*کمی بعد*
+ میشه بگی چرا عین بز بهم زل زدی؟
- چون تو خوشگلی،و من از نگاه کردن به آدمای خوشگل لذت میبرم
+ هو*ل!
- اشکالی داره به دوست دختر آیندم نگاه کنم؟
+ قوهی تخیلتو دوست دارم
- یه روز واقعی میشه کیتنی
+ اونجوری صدام نکن!
- باشه...ولی چرا بهم نمیگی که سردته؟
+ چی؟
- فکر کردی نمیفهمم سردته؟
- تو فکر کن سردمه..چرا باید همچین چیزیو به تو بگم؟
+ اونوقت شاید بتونم ژاکتمو بهت بدم
- حاضرم از سرما یخ بزنم ولی از یه آدمی مثل تو لباس نگیرم چون مطمئنم از بوی عطرش خفه میشم
- باشه...هرجور صلاحه
*دو ثانیه بعد*
+ خیله خب من سردمه خیلی هم سردمه حالا ژاکتتو بده
- میبینم که یکی اینجا پشیمونه
+ مثل اینکه خوشت میاد اذیتم کنی نه؟
- باشه باشه بهت میدمش..
*تو ژاکت دریکو رو پوشیدی*
- بهت میاد
+ میدونم،حالا میشه حرف زدنو تمومش کنی؟چون نمیخوام دوثانیه بعد که داشتی از سرما یخ میزدی ازم بخوای ژاکتتو پس بدم
- نگران نباش،درضمن چرا باید سردم بشه وقتی تو توبغلمی؟
+ زهی خیال باطل دریکوعلی..
...
⋆
فعلا ایده ای برای ادامه دادنش ندارم درخواستی دارین بگین:))
#سناریو
#اسلیترین
#دراکو
#ریکشن
#هری_پاتر
#تک_پارتی
⋆
شب شده بود،یه شب خیلی سرد و برفی.برای خودت قهوه درست کردی و روی مبل روبهروی شومینه نشستی تا گرمت بشه.هنوز یک دقیقه نشده بود یادت اومد که چندوقت پیش چندتا کتاب از کتابخونه گرفته بودی و امشب آخرین مهلت برای برگردوندن کتاباست و اگه کتابارو برنگردونی جریمه میشی.بعد از اینکه مطمئن شدی ساعت خاموشی نشده یونیفرمت رو پوشیدی و سریع به سمت کتابخونه رفتی.کتابخونه خلوت خلوت بود و فقط بلیز و پنسی رو دیدی که دارن از کتابخونه خارج میشن.باعجله کتابارو تو قفسه های نامربوط گذاشتی و تا خواستی برگردی صدای بسته شدن در اومد.سریع دویدی سمت در ولی قبل از اینکه به در برسی بسته شده بود.با دستات محکم به در میکوبیدی:
+ من هنوز اینجام!درو باز کنیننن..
بعد از اینکه دیدی کسی درو باز نمیکنه طلسم الوهومورا رو امتحان کردی که اونم کار نکرد و این باعث شد تو عصبانی بشی و یه لگد محکم به در زدی.
+ فاکککک!
در همین حین صدایی از ته کتابخونه اومد:
- ظاهرا یکی قرص اعصابشو نخورده
دریکو بود.با دیدنش تو کتابخونه تعجب کردی.
+ ت..تو اینجا چیکار میکنی؟
- فکر نمیکنم برای کتابخونه اومدن نیاز باشه ازت اجازه بگیرم.
+ اتفاقا نیازه،چون مطمئنم اصلا چیزی به اسم کتاب نمیشناسی و اهل کتاب خوندن هم نیستی،پس این تویی که باید بگی اینجا چیکار میکنی.
- خیلی برات مهمه دلیلشو بدونی،اینطور نیست؟
+ شاید..
دریکو جلو اومد و شروع کرد به امتحان طلسم های مختلف که هیچکدوم ازونا کار نمیکرد.تو ترجیح دادی بجای اینکه به طلسم های دریکو امیدوار بشی با شرایط کنار بیای و کتاب بخونی.سمت قفسهها رفتی تا یه کتاب برداری و بخونی تا شبت زودتر بگذره.
*دریکو در حال امتحان کردن اسپل های مختلف*
+ میشه یه ثانیه آروم بگیری تا حداقل بتونم شب آرومی داشته باشم و یه کتاب خوب بردارم؟
دریکو بدون اینکه چیزی بگه آروم نفس عمیقی کشید و پشت یه میز نشست.تو یه کتاب از بخش دارک رومنس انتخاب کردی، روی زمین نشستی و پاهاتو تو شکمت جمع کردی البته قبلش دامنتو با دستت گرفتی تا لباس زیرت دیده نشه.دریکو با دیدن اینکارت نیشخندی زد:
- نگران نباش من دیدت نمیزنم
+ چرا باید بهت اعتماد کنم؟
- شاید چون من نمیخوام ازم ناراحت باشی
+ چرا اونوقت؟
- نمیدونم...شاید بخاطر اینه که ازت خوشم میاد
کمی تعجب کردی ولی به روی خودت نیاوردی و با طعنه گفتی:
+ همه از من خوششون میاد،نکنه غیب گویی چیزی هستی؟
دریکو چیزی نگفت و فقط نیشخندش عمیقتر شد.دریکو زیاد اهل کتاب نبود ولی ظاهراً کتاب خوندن رو به ادامه دادن این مکالمه مسخره ترجیح داد.
هر کتابی رو که برمیداشت فقط چند صفحشو میخوند و اونو برمیگردوند سر جای قبلیش.حدودا یک ربع گذشت و تو کمی خوابآلود شده بودی و قطعا دیگه حوصله کتاب خوندن نداشتی.بعلاوه اینکه نه جوراب پوشیده بودی نه ژاکت پس خیلی سردت شده بود و ترجیح دادی روی یه صندلی بشینی.کتابو روی میز رها کردی و کلاه رداتو سرت کردی و روی یه صندلی لش کردی.دریکو الان دیگه دست از کتاب خوندن برداشته بود و مشغول ور رفتن با انگشترش بود.
- میشه انقدر غر نزنی؟به خاطر همینه که با دخترا میونهٔ خوبی ندارم
+ منکه چیزی نگفتم..تو رسما دیوونهای!
- شاید باشم،دیوونه تو
+ اینو نمی گفتی به عقلت شک میکردم
- و قراره تورو مال خودم بکنم
تو لباتو بالا میدی و سرتو با حالت متفکرانه ای تکون میدی:
+ هوممم..جالبه
*کمی بعد*
+ میشه بگی چرا عین بز بهم زل زدی؟
- چون تو خوشگلی،و من از نگاه کردن به آدمای خوشگل لذت میبرم
+ هو*ل!
- اشکالی داره به دوست دختر آیندم نگاه کنم؟
+ قوهی تخیلتو دوست دارم
- یه روز واقعی میشه کیتنی
+ اونجوری صدام نکن!
- باشه...ولی چرا بهم نمیگی که سردته؟
+ چی؟
- فکر کردی نمیفهمم سردته؟
- تو فکر کن سردمه..چرا باید همچین چیزیو به تو بگم؟
+ اونوقت شاید بتونم ژاکتمو بهت بدم
- حاضرم از سرما یخ بزنم ولی از یه آدمی مثل تو لباس نگیرم چون مطمئنم از بوی عطرش خفه میشم
- باشه...هرجور صلاحه
*دو ثانیه بعد*
+ خیله خب من سردمه خیلی هم سردمه حالا ژاکتتو بده
- میبینم که یکی اینجا پشیمونه
+ مثل اینکه خوشت میاد اذیتم کنی نه؟
- باشه باشه بهت میدمش..
*تو ژاکت دریکو رو پوشیدی*
- بهت میاد
+ میدونم،حالا میشه حرف زدنو تمومش کنی؟چون نمیخوام دوثانیه بعد که داشتی از سرما یخ میزدی ازم بخوای ژاکتتو پس بدم
- نگران نباش،درضمن چرا باید سردم بشه وقتی تو توبغلمی؟
+ زهی خیال باطل دریکوعلی..
...
⋆
فعلا ایده ای برای ادامه دادنش ندارم درخواستی دارین بگین:))
#سناریو
#اسلیترین
#دراکو
#ریکشن
#هری_پاتر
#تک_پارتی
- ۳۷.۷k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط