**پارت ۱۵: زیر بارانِ نیمهشب**
**پارت ۱۵: زیر بارانِ نیمهشب**
نفسهایم حبس شده بود. صدای برخورد قطرات باران به پنجرهی کلاس، تنها صدایی بود که سکوت سنگینِ فضای خالیِ مدرسه را میشکست. چرا هنوز اینجا بودم؟ ساعت از ۷ عصر گذشته بود و راهروها تاریک و ترسناک به نظر میرسیدند.
درِ کلاس با صدای آرامی باز شد. سایهای بلند روی تختهسیاه افتاد. قلبم شروع کرد به تپیدن؛ انگار داشت از قفسهی سینهام بیرون میزد. برگشتم. خودش بود. با همان لبخندِ کجِ همیشگیاش که همیشه باعث میشد نفسم بند بیاید. گیتار الکتریکش را روی دوشش انداخته بود و موهای خیسش روی پیشانیاش ریخته بود.
- «هنوز نرفتی خونه؟» صدایش در فضای کلاس پیچید. کمی به سمت من قدم برداشت و بوی باران و عطر همیشگیاش فضای اطرافم را پر کرد.
سرم را به نشانه نفی تکان دادم، چون زبانم بند آمده بود. فشار درسهای مدرسه و سختگیریهای والدینم در طول روز، آنقدر در ذهنم سنگینی میکرد که حضور او، تنها پناهگاهی بود که داشتم.
او نزدیکتر شد و کنار میزم ایستاد. با لحنی که دیگر آن ابهت و سرسختی مربی باشگاه را نداشت، پرسید: «دوباره داری به اون چیزهایی فکر میکنی که نباید؟»
به چشمانش نگاه کردم. انگار تمام دردهای مزمنِ شکمم، تمام خستگیها و تمامِ آن فشارها برای لحظهای محو شد. او ادامه داد: «میدونی... همیشه لازم نیست قوی باشی. گاهی فقط کافیه... کنار کسی باشی که درکت میکنه.»
او دستش را به سمت گیتارش برد. میدانستم قرار است بنوازد. آن ملودیِ آرامبخش، همان چیزی بود که در این لحظاتِ تاریک، تنها راه نجاتم بود.
نفسهایم حبس شده بود. صدای برخورد قطرات باران به پنجرهی کلاس، تنها صدایی بود که سکوت سنگینِ فضای خالیِ مدرسه را میشکست. چرا هنوز اینجا بودم؟ ساعت از ۷ عصر گذشته بود و راهروها تاریک و ترسناک به نظر میرسیدند.
درِ کلاس با صدای آرامی باز شد. سایهای بلند روی تختهسیاه افتاد. قلبم شروع کرد به تپیدن؛ انگار داشت از قفسهی سینهام بیرون میزد. برگشتم. خودش بود. با همان لبخندِ کجِ همیشگیاش که همیشه باعث میشد نفسم بند بیاید. گیتار الکتریکش را روی دوشش انداخته بود و موهای خیسش روی پیشانیاش ریخته بود.
- «هنوز نرفتی خونه؟» صدایش در فضای کلاس پیچید. کمی به سمت من قدم برداشت و بوی باران و عطر همیشگیاش فضای اطرافم را پر کرد.
سرم را به نشانه نفی تکان دادم، چون زبانم بند آمده بود. فشار درسهای مدرسه و سختگیریهای والدینم در طول روز، آنقدر در ذهنم سنگینی میکرد که حضور او، تنها پناهگاهی بود که داشتم.
او نزدیکتر شد و کنار میزم ایستاد. با لحنی که دیگر آن ابهت و سرسختی مربی باشگاه را نداشت، پرسید: «دوباره داری به اون چیزهایی فکر میکنی که نباید؟»
به چشمانش نگاه کردم. انگار تمام دردهای مزمنِ شکمم، تمام خستگیها و تمامِ آن فشارها برای لحظهای محو شد. او ادامه داد: «میدونی... همیشه لازم نیست قوی باشی. گاهی فقط کافیه... کنار کسی باشی که درکت میکنه.»
او دستش را به سمت گیتارش برد. میدانستم قرار است بنوازد. آن ملودیِ آرامبخش، همان چیزی بود که در این لحظاتِ تاریک، تنها راه نجاتم بود.
- ۷۰
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط