پارت 14
(معلومه این فیکه رو خیلی دوست دارین از اون یکی فیک شرایطش زودتر انجام میشه😵💫😂از اونجایی که داره حساس میشه پس شرایطش یه کوچولو سنگین تره🤌😁عاشق تک تکتونم😘)
بعد از چند دقیقه مامانم اومد توی پذیرایی... با دیدن جی وو چند لحظه مکث کرد و بعد با لبخند گفت
÷ دخترم؟ معرفی نمیکنی؟
+ اووو... ایشون جی وو هستن!... همون که بهتون گفته بودم!
جی وو هم به نشونه احترام سرشو خم کرد..
÷ خوشحالم میبینمت پسر جون! ازت ممنونم که اونجا هوای دخترمون رو داری.... ببینم تو.... زن.. یا دوست دختر نداری؟
جی وو در حالیکه داشت خندش میگرفت گفت..
× خب... من اگه داشتم که الان پیش اینا نبودم یا نمیتونستم انقد حواسم به لیرین باشه😅
÷ اووو... خب.. چه خبر از داداشت؟
سرشو انداخت پایین و یکم فکر کرد...
میدونستم چون خیلی با شرفه نمیخواد آبرو ریزی کنه..
× خب... چندباری سراغ لیرین رو گرفت.. واقعا نگرانش شده و چون خودش روش نمیشد منو فرستاد از حالش مطمئن شم..
÷ خب... بگو خودش بیاد!... اینکه یه نفر دیگه رو فقط چون روش نمیشه جای خودش بفرسته که نمیشه دلیل! همینجوریش هم تو تا الان جلوی مامانتون حواست بهش بود حالا هم زورش اومده بیاد از حال زنش مطمئن بشه؟ حتی بهش نگفته که برگرد..
یکم مکث کرد و لب پایینش رو میگزید... مونده بود چی بگه..
× امم.. خب... اگه مشکلی هست میتونم برم به خودش بگم که بیاد... میخواین؟ من که دروغ نمیگم.. توی اون مدت ها هم چون سرش به خاطر کارش شلوغ بوده و ذهنش درگیر بوده نمیتونسته زیاد مواظب لیرین باشه ولی الان که سال نوعه و دیگه دورش خلوت شده میتونن با لیرین سال نو رو وقت بگذرونن..
÷ من نمیدونم... اینا داشتن تصمیم میگرفتن که لیرین و جیمین رو از هم جدا کنن... در این حد بی فکر بوده یعنی!
با شنیدن اون جمله چشمای جی وو گرد شد..
× میخواین... جداشون کنید؟
÷ اگه بشه.. که فکر نکنم!... ولی خب تصمیمشون شده..
رو کرد به من و با تعجب گفت..
× آره لیرین؟
با فیس ناراحت سرمو انداختم پایین..
× تو که... نمیخوای.. اینکار و کنی نه؟... لیرین.. جیمین دوستت داره...
+ درسته... اون منو دوست داره... ولی..
رفتم در گوشش و زمزمه کردم..
+ ولی نه به اندازه مادرش..
جی وو با تعجب شونه هام رو گرفت..
× لیرین.... لیرین اینکار و نکن.. اصلا اگه لازم باشه یه کاری میکنم بیاد بیوفته به پات.. یه کاری میکنم دستتو بگیره کلا از این کشور بره فقط... فقط اینکار و نکن!
+ من.. من نمیدونم... ولی بابام دیگه از این وصلت راضی نیست..
× باباتو راضی کن!!... من آدمش میکنم! لیرین تو..
اومد در گوشم و یواش گفت..
× تو بارداری!.. بچش داره توی وجود تو رشد میکنه!... حتی اگه جدا شی هم بازم یه تیکه از وجود اون پیشه توعه!
+ بهش فکر میکنم..
× خوبه.... بهت خبر میدم..
دوباره بغلم کرد و از خونه بیرون رفت..
꧁꧂
جیمین روی مبل نشسته بود و کتاب میخوند... و مادرش اونور داشت با خودش زمزمه میکرد..
& میگم جیمین..
_ هوم؟
& این.... زنت نمیخواد برگرده؟
_ چه میدونم... حتماً جاش خوبه..
& میگم... حالا که رفته.. شایدم دیگه بر نگرده... نظرت چیه... با دخترخالت..
_ نــــــــه!(داد)
& عه وا چته؟
_ همچین فکرای مریضی رو از ذهنت بیرون کن..
که یهو هانا کنترلش از دستش در رفت و دهنشو باز کرد..
& یعنی میخوای تمام زحمات من رو هدر بدی؟ من اون همه تلاش کردم تا ازمون زده بشه و شرش کم شه و حالا که موفق شدم داری.....
وقتی فهمید چیکار کرد سریع جلو دهنشو گرفت..
_ چی.... چی گفتی؟
& ببین... به من گوش کن.. من فقط..
جیمین کتاب دستش رو محکم پرت کرد سمت دیوار رو به روش و هانا ساکت شد..
از جاش بلند و شد صاف تو چشمای مادرش نگاه کرد..
_ پس... تمام مدت... مقصر همه چی تو بودی؟.... بد نبود که هی جی وو خونه رو میزاشت رو سرش... نگو تمام حرفاش درست بوده!... واقعاً... چطور دلم اومد.. با اون فرشته همچین کاری کنم...
& ولی تو..
_ ساکت شووو!!(عربده)
که همون لحظه در خونه باز شد..
next part:
Like: 17
Coment: 19
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
بعد از چند دقیقه مامانم اومد توی پذیرایی... با دیدن جی وو چند لحظه مکث کرد و بعد با لبخند گفت
÷ دخترم؟ معرفی نمیکنی؟
+ اووو... ایشون جی وو هستن!... همون که بهتون گفته بودم!
جی وو هم به نشونه احترام سرشو خم کرد..
÷ خوشحالم میبینمت پسر جون! ازت ممنونم که اونجا هوای دخترمون رو داری.... ببینم تو.... زن.. یا دوست دختر نداری؟
جی وو در حالیکه داشت خندش میگرفت گفت..
× خب... من اگه داشتم که الان پیش اینا نبودم یا نمیتونستم انقد حواسم به لیرین باشه😅
÷ اووو... خب.. چه خبر از داداشت؟
سرشو انداخت پایین و یکم فکر کرد...
میدونستم چون خیلی با شرفه نمیخواد آبرو ریزی کنه..
× خب... چندباری سراغ لیرین رو گرفت.. واقعا نگرانش شده و چون خودش روش نمیشد منو فرستاد از حالش مطمئن شم..
÷ خب... بگو خودش بیاد!... اینکه یه نفر دیگه رو فقط چون روش نمیشه جای خودش بفرسته که نمیشه دلیل! همینجوریش هم تو تا الان جلوی مامانتون حواست بهش بود حالا هم زورش اومده بیاد از حال زنش مطمئن بشه؟ حتی بهش نگفته که برگرد..
یکم مکث کرد و لب پایینش رو میگزید... مونده بود چی بگه..
× امم.. خب... اگه مشکلی هست میتونم برم به خودش بگم که بیاد... میخواین؟ من که دروغ نمیگم.. توی اون مدت ها هم چون سرش به خاطر کارش شلوغ بوده و ذهنش درگیر بوده نمیتونسته زیاد مواظب لیرین باشه ولی الان که سال نوعه و دیگه دورش خلوت شده میتونن با لیرین سال نو رو وقت بگذرونن..
÷ من نمیدونم... اینا داشتن تصمیم میگرفتن که لیرین و جیمین رو از هم جدا کنن... در این حد بی فکر بوده یعنی!
با شنیدن اون جمله چشمای جی وو گرد شد..
× میخواین... جداشون کنید؟
÷ اگه بشه.. که فکر نکنم!... ولی خب تصمیمشون شده..
رو کرد به من و با تعجب گفت..
× آره لیرین؟
با فیس ناراحت سرمو انداختم پایین..
× تو که... نمیخوای.. اینکار و کنی نه؟... لیرین.. جیمین دوستت داره...
+ درسته... اون منو دوست داره... ولی..
رفتم در گوشش و زمزمه کردم..
+ ولی نه به اندازه مادرش..
جی وو با تعجب شونه هام رو گرفت..
× لیرین.... لیرین اینکار و نکن.. اصلا اگه لازم باشه یه کاری میکنم بیاد بیوفته به پات.. یه کاری میکنم دستتو بگیره کلا از این کشور بره فقط... فقط اینکار و نکن!
+ من.. من نمیدونم... ولی بابام دیگه از این وصلت راضی نیست..
× باباتو راضی کن!!... من آدمش میکنم! لیرین تو..
اومد در گوشم و یواش گفت..
× تو بارداری!.. بچش داره توی وجود تو رشد میکنه!... حتی اگه جدا شی هم بازم یه تیکه از وجود اون پیشه توعه!
+ بهش فکر میکنم..
× خوبه.... بهت خبر میدم..
دوباره بغلم کرد و از خونه بیرون رفت..
꧁꧂
جیمین روی مبل نشسته بود و کتاب میخوند... و مادرش اونور داشت با خودش زمزمه میکرد..
& میگم جیمین..
_ هوم؟
& این.... زنت نمیخواد برگرده؟
_ چه میدونم... حتماً جاش خوبه..
& میگم... حالا که رفته.. شایدم دیگه بر نگرده... نظرت چیه... با دخترخالت..
_ نــــــــه!(داد)
& عه وا چته؟
_ همچین فکرای مریضی رو از ذهنت بیرون کن..
که یهو هانا کنترلش از دستش در رفت و دهنشو باز کرد..
& یعنی میخوای تمام زحمات من رو هدر بدی؟ من اون همه تلاش کردم تا ازمون زده بشه و شرش کم شه و حالا که موفق شدم داری.....
وقتی فهمید چیکار کرد سریع جلو دهنشو گرفت..
_ چی.... چی گفتی؟
& ببین... به من گوش کن.. من فقط..
جیمین کتاب دستش رو محکم پرت کرد سمت دیوار رو به روش و هانا ساکت شد..
از جاش بلند و شد صاف تو چشمای مادرش نگاه کرد..
_ پس... تمام مدت... مقصر همه چی تو بودی؟.... بد نبود که هی جی وو خونه رو میزاشت رو سرش... نگو تمام حرفاش درست بوده!... واقعاً... چطور دلم اومد.. با اون فرشته همچین کاری کنم...
& ولی تو..
_ ساکت شووو!!(عربده)
که همون لحظه در خونه باز شد..
next part:
Like: 17
Coment: 19
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
- ۲۴.۶k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط