{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گویند پدر و پسر را نزد حاکم بردند که چوب بزنند اول پدر را

گویند پدر و پسر را نزد حاکم بردند که چوب بزنند اول پدر را بر زمین انداخته و صد چوب زدند آه نکرد و دم نزد بعد از آن پسرش را انداخته و چون یک چوب زدند پدرش آغاز ناله و فریاد کرد حاکم گفت: «تو صد چوب خوردی و دم نزدی به یک چوب که پسرت خورد این ناله و فریاد چیست؟» گفت:« آن چوب‌ها که بر تن می‌آمد تحمل می‌کردم اکنون که بر جگرم می‌آید تحمل ندارم»
دیدگاه ها (۴۴)

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

🖤 قسمت سوم وقتی حق انتخاب از فاطمه گرفته شد...هنوز داغ پد...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

با خارها راهش رامیبندم:شباهت غاصبان فدک و بهائیت درغصب

# فصل اول: اعتراف در تاریکینمای بیرونی ویلای پدر سینا، زیر ن...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۷

خسف | قصه بیست و هشتم: امام صادق (ع) (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط