زندکی مافیایی 💜
زندکی مافیایی 💜
p. ³
ا. ت: چشمامو باز کردم دیدم توی یه اتاق بزرگم ولی اتاق سیاهی بود چنتا وسیله هم اونجا بود شبیه وسایل شکنجه بود دست پامو بسته بودم ولی دهنم باز بود که داد میزدم کمک کمک که یکی درو باز کرد با کفشای سیاه براق کت شلوار شیک و بله همون مردی بود که تو او مغازه دیدمش تا چند دقیقه تو شوک بودن که گفتم دستامو باز کن عوضی چرا منو دزدیدی با عصبانیت
گفت اول درست حرف بزن دومن من رئیس تو هستم پارک جیمین حالا هر خری (خر خودتی زبونتو گاز بگیر 😅)
ا. ت: بیا دستمو بازکن زود
جیمین: مگه نگفتم دهنتو ببند
که اروم اروم داشت میومد سمت که نزدیک لبم بود بایه نگاه ترسناک نگاهم میکرد که از ترس داشتم میمردم ولی به رو خودم نیوردم
جیمین: از این ببد منو ددی صدا میکنی و بل بل زبونی هم نمیکی مگر نه برات بد میشه
ا. ت: ولم کن دیونه چی میگی
جیمین: عصبی نگاهم کرد
جیمین: مثل اینه ادم نمیشی
ا. ت: از ترس داشتم میمردم
که دیدن جیمین داره میره سمت یه وسیله ای از ترس داشتم میمردم
که دستشو کشید روی یکی از میله ها و داشت میومد سمت من
همینطور داشت میومد
جیمین: حالا که تنبیهت کردم میفهمی عصبی
ا. ت: از ترس وقت بود گریه کنم ولی خودمو کنترل کردم
که یه چیز داغ رو کمر حس کردم اینگار یه سیخ داگو بکنن تو کمرت
یهو یه جیغ بلند کشیدم داشتم از درد میمردم از خاهش میکردم کردن بس کنه ولی اینه خیالش نبود به کارش ادامه میداد که بعد مین ولم کرد از زور درد وقت گریه میکردم
جیمین اومد سمتم در گوشم گفت نبینم اینجوری بل بل زبونی بکنی مگر نه از این بیشتر درد میکشی جیمین رفت
اجوما اومد دستامو باز کرد بردم داخل یه اتاقی که خیلی خیلی بزرگ بود که از خونه منم بزرگ تر بود 😐
که اجوما منو گذاشت سر تخت و جعبه کمکای اولیه رو اورد کمر خیلی درد میکرد بعد زخمومو پانسمان کرد بعد رفت برام غذا اورد خردم خوابیدم بعد مینی چشمامو باز کردم که یکی درد میزدی
ا. ت: بیا تو
اجوما: خانم این لباسو اوردم بپوشید (استایل بعدی لباسو گذاستم)
ا. ت: چرا من باید این لباسو بپوشم
اجوما: امشب اقا مهمونی ترتیب دادن گفتن که شما این لباسو بپوشید
ا. ت.: اقا غلط کرد باتو (زبانت را گاز بگیر 😑)
اجوما: ولی اقا....
ا. ت: ولی اما نداره برو بیرون
اجوما : چشم
اوفی کشیدم ای خدا اینجا کجاست هر جوری شده باید از اینجا فرار کنم که یه پنجره اونجا دیدیم در پنجره رو باز کردم
پشمام ریخت خیلی ارتفاع داشت خدا مگه این اسمش چی بود اها جیمین حالا حرکی
این خونه به این بزرگی رو از کجا خریده اصلا ولش من باید هر جور شده فرار کنم ولی از پنجره نمی تونم خیلی بلنده اوف
رفتم که در اتاق رو باز کنم که....
پارت بعدی لطفن حمایت کنین 🥺🥺❤
p. ³
ا. ت: چشمامو باز کردم دیدم توی یه اتاق بزرگم ولی اتاق سیاهی بود چنتا وسیله هم اونجا بود شبیه وسایل شکنجه بود دست پامو بسته بودم ولی دهنم باز بود که داد میزدم کمک کمک که یکی درو باز کرد با کفشای سیاه براق کت شلوار شیک و بله همون مردی بود که تو او مغازه دیدمش تا چند دقیقه تو شوک بودن که گفتم دستامو باز کن عوضی چرا منو دزدیدی با عصبانیت
گفت اول درست حرف بزن دومن من رئیس تو هستم پارک جیمین حالا هر خری (خر خودتی زبونتو گاز بگیر 😅)
ا. ت: بیا دستمو بازکن زود
جیمین: مگه نگفتم دهنتو ببند
که اروم اروم داشت میومد سمت که نزدیک لبم بود بایه نگاه ترسناک نگاهم میکرد که از ترس داشتم میمردم ولی به رو خودم نیوردم
جیمین: از این ببد منو ددی صدا میکنی و بل بل زبونی هم نمیکی مگر نه برات بد میشه
ا. ت: ولم کن دیونه چی میگی
جیمین: عصبی نگاهم کرد
جیمین: مثل اینه ادم نمیشی
ا. ت: از ترس داشتم میمردم
که دیدن جیمین داره میره سمت یه وسیله ای از ترس داشتم میمردم
که دستشو کشید روی یکی از میله ها و داشت میومد سمت من
همینطور داشت میومد
جیمین: حالا که تنبیهت کردم میفهمی عصبی
ا. ت: از ترس وقت بود گریه کنم ولی خودمو کنترل کردم
که یه چیز داغ رو کمر حس کردم اینگار یه سیخ داگو بکنن تو کمرت
یهو یه جیغ بلند کشیدم داشتم از درد میمردم از خاهش میکردم کردن بس کنه ولی اینه خیالش نبود به کارش ادامه میداد که بعد مین ولم کرد از زور درد وقت گریه میکردم
جیمین اومد سمتم در گوشم گفت نبینم اینجوری بل بل زبونی بکنی مگر نه از این بیشتر درد میکشی جیمین رفت
اجوما اومد دستامو باز کرد بردم داخل یه اتاقی که خیلی خیلی بزرگ بود که از خونه منم بزرگ تر بود 😐
که اجوما منو گذاشت سر تخت و جعبه کمکای اولیه رو اورد کمر خیلی درد میکرد بعد زخمومو پانسمان کرد بعد رفت برام غذا اورد خردم خوابیدم بعد مینی چشمامو باز کردم که یکی درد میزدی
ا. ت: بیا تو
اجوما: خانم این لباسو اوردم بپوشید (استایل بعدی لباسو گذاستم)
ا. ت: چرا من باید این لباسو بپوشم
اجوما: امشب اقا مهمونی ترتیب دادن گفتن که شما این لباسو بپوشید
ا. ت.: اقا غلط کرد باتو (زبانت را گاز بگیر 😑)
اجوما: ولی اقا....
ا. ت: ولی اما نداره برو بیرون
اجوما : چشم
اوفی کشیدم ای خدا اینجا کجاست هر جوری شده باید از اینجا فرار کنم که یه پنجره اونجا دیدیم در پنجره رو باز کردم
پشمام ریخت خیلی ارتفاع داشت خدا مگه این اسمش چی بود اها جیمین حالا حرکی
این خونه به این بزرگی رو از کجا خریده اصلا ولش من باید هر جور شده فرار کنم ولی از پنجره نمی تونم خیلی بلنده اوف
رفتم که در اتاق رو باز کنم که....
پارت بعدی لطفن حمایت کنین 🥺🥺❤
۶.۷k
۱۵ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.