{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از زبان امام باقر ,ع,:

از زبان امام باقر ,ع,:

یادم نمی رود چقدر سفت شد طناب
بر گردن رقیه و بر بازوی رباب

گفتم مزن ولی همه گفتند یکصدا
اولاد حیدرند ، بزنید از پی ثواب
دیدگاه ها (۲)

مِثْلِ عبّٰاسْ کَسْی هَسْت دِلٰاوَرْبٰاشَدْبٰاْ هَمِهْ تِشْن...

چقدر پاشیده از هم پیکرت خوش قدُ بالا بلند شو تا مادرت نبینه ...

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش پایانی)

اینجا چقدر آسمان نزدیک است...

انسان ممکن به خطا هست. ولی خدایی بعضی جا ها.رعایت کنید

قورباغه هایی که مامور خدا بودند!

یادم نمی رود چقدر سفت شـد #طناببر گردن #رقیه و بر بازوی #ربا...

⚜ آه از اسارت...⚜ 💠 یادم نمی رود چقدر سفت شـد طناب💠 بر گردن ...

زبان حال امام باقرعلیه السلام... . یادم نمیرود چقدر سفت شد ط...

رفقازبان حال امام باقرعلیه السلام...خاک تو دهنمیادم نمیرودچق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط