{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنک به دل اسیرمش دردل و جان پذیرمش

آنک به دل اسیرمش دردل و جان پذیرمش

گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش

دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر

باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش
دیدگاه ها (۰)

صدا کن مراصدای تو خوب استصدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که...

به باز آمدنت چنان دلخوشمکه طفلی به صبح عید،پرستویی به ظهر به...

تا كِی به شكل خاطره‌ای گم ببينمت؟در عطر سیب و مزّه‌ی گندم بب...

شباب عمر عجب با شتاب می گذردبدین شتاب خدایا شباب می گذردشباب...

با دل تنگ من از تنگ شکر هیچ مگویچون ترا از دل من نیست خبر هی...

یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان غم مخورکلبهٔ احزان شود روزی گلس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط