*love story*PT17
*سولی ویو*
ازدواج کردی نامجن تازه بچه دارم شدی من این همه راه از کره اومدم به خاطر تو بعدش تو...اشکال نداره...یکی از لباس خواب هام که نسبتا باز بود رو پوشیدم و رفتم توی حال کنار بقیه.
*ا/ت ویو*
سولی رفت توی اتاقی که بهش دادی ولی وقتی اومد بیرون یه لباس نسبتا باز پوشیده بود یکم برام عجیب بود تا اینکه رفت سمت هه سو و گفت
سولی:هه سو بیا باهم بازی کنیم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
+ببخشید ولی الان تایم خواب هه سوعه...هه سو بیا بریم کاراتو بکنیم.
^اومدم مامانی
هه سو رو بردم دستشویی کمکش کردم مسواک بزنه موهاشو بافتم لباس خوابشم تنش کردم و گفتم
+هه سو لطفا با هیچ کس جز دوستای مهدکودکت و بابا نامجون و عمو چانی و خاله گلوری بازی نکن باشه...
^باسه مامانی
+قربون دختر حرف گوش کنم برم من
بغلش کردم پیشونیشو بوس کردم و خوابوندمش عروسک مورد علاقش و بهش دادم و گفت
+شب بخیر...خواب فرشته هارو ببین
^سب توهم بخیل مامانی
چراغ اتاقشو خاموش کردم در رو هم نیمه باز گذاشتم وقتی رفتم طبقه ی پایین پیش نامجون و سولی داشتم پله ها پایین میومدم که دیدم سولی داره خودشو مثل هرزه ها میماله به نامجون رفتم توی اشپزخونه و یه لیوان اب خوردم بعدشم یه خمیازه کشیدم و گفتم
+بیب من دارم میرم بخوابم...
-منم الان میام
+اوک. رفتم مسواکم و زدم کارامو کردم لباس خوابمو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم...و منتظر نامجون بودم سولی رفت توی اتاقشو خوابید نامجونم اومد کنار من دراز کشید
+نامجون بابت پول خونه...چجوری؟
-اون پنج سالی که کره بودم...مافیا بودم...البته الانم هستم فقط توی بخش اطلاعات کار میکنم...پولی که از مافیا بودنم به دست میارم و پولی که از کیلینیک به دست میاد...به همین سادگی...
+نامجونا ه خواهش دیگه هم ازت دارم
-چی؟
+نزار سولی خیلی خودشو بهت بچسبونه...
-چ...چرا؟منکه فقط بغلش کردم
+نه بغل کردن و اینا مشکلی نیست...اینکه منم با پسر خاله هام و اینا همینم...فقط لطفا نزار عین امشب خودشو بهت بمالونه میدونی منظورم چیه که؟
-اهان فهمیدم...باشه(لبخند)(منظورم اینه که ناراحت نشد)
+ممنون
بعدش پتو رو تا گردن رو خودم کشیدم و خوابیدم...
*پرش زمانی ساعت سه صبح*
با حس تشنگی از خواب بیدار شدم...ساعت حدودای سه صبح بود چشمامو مالوندم و یکم اب خوردم بعدشم بلند شدم که برم به هه سو یه سر بزنم...
سولی:ساهت حدودای سه بود وقتی مطمئن شدم همه خوابن رفتم و یه چاقو از توی اشپزخونه بزداشتم...هه کیم نامجون فک کردی میزارم زندگیت خوب باشه...وقتی سمره ی عشقت رو کشتم میفهمی رفتم توی اتاق هه سو میخواستم چاقو رو بزارم کنار گردنش که...
.
.
.
لباس سولی(اسلاید دوم)
ازدواج کردی نامجن تازه بچه دارم شدی من این همه راه از کره اومدم به خاطر تو بعدش تو...اشکال نداره...یکی از لباس خواب هام که نسبتا باز بود رو پوشیدم و رفتم توی حال کنار بقیه.
*ا/ت ویو*
سولی رفت توی اتاقی که بهش دادی ولی وقتی اومد بیرون یه لباس نسبتا باز پوشیده بود یکم برام عجیب بود تا اینکه رفت سمت هه سو و گفت
سولی:هه سو بیا باهم بازی کنیم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
+ببخشید ولی الان تایم خواب هه سوعه...هه سو بیا بریم کاراتو بکنیم.
^اومدم مامانی
هه سو رو بردم دستشویی کمکش کردم مسواک بزنه موهاشو بافتم لباس خوابشم تنش کردم و گفتم
+هه سو لطفا با هیچ کس جز دوستای مهدکودکت و بابا نامجون و عمو چانی و خاله گلوری بازی نکن باشه...
^باسه مامانی
+قربون دختر حرف گوش کنم برم من
بغلش کردم پیشونیشو بوس کردم و خوابوندمش عروسک مورد علاقش و بهش دادم و گفت
+شب بخیر...خواب فرشته هارو ببین
^سب توهم بخیل مامانی
چراغ اتاقشو خاموش کردم در رو هم نیمه باز گذاشتم وقتی رفتم طبقه ی پایین پیش نامجون و سولی داشتم پله ها پایین میومدم که دیدم سولی داره خودشو مثل هرزه ها میماله به نامجون رفتم توی اشپزخونه و یه لیوان اب خوردم بعدشم یه خمیازه کشیدم و گفتم
+بیب من دارم میرم بخوابم...
-منم الان میام
+اوک. رفتم مسواکم و زدم کارامو کردم لباس خوابمو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم...و منتظر نامجون بودم سولی رفت توی اتاقشو خوابید نامجونم اومد کنار من دراز کشید
+نامجون بابت پول خونه...چجوری؟
-اون پنج سالی که کره بودم...مافیا بودم...البته الانم هستم فقط توی بخش اطلاعات کار میکنم...پولی که از مافیا بودنم به دست میارم و پولی که از کیلینیک به دست میاد...به همین سادگی...
+نامجونا ه خواهش دیگه هم ازت دارم
-چی؟
+نزار سولی خیلی خودشو بهت بچسبونه...
-چ...چرا؟منکه فقط بغلش کردم
+نه بغل کردن و اینا مشکلی نیست...اینکه منم با پسر خاله هام و اینا همینم...فقط لطفا نزار عین امشب خودشو بهت بمالونه میدونی منظورم چیه که؟
-اهان فهمیدم...باشه(لبخند)(منظورم اینه که ناراحت نشد)
+ممنون
بعدش پتو رو تا گردن رو خودم کشیدم و خوابیدم...
*پرش زمانی ساعت سه صبح*
با حس تشنگی از خواب بیدار شدم...ساعت حدودای سه صبح بود چشمامو مالوندم و یکم اب خوردم بعدشم بلند شدم که برم به هه سو یه سر بزنم...
سولی:ساهت حدودای سه بود وقتی مطمئن شدم همه خوابن رفتم و یه چاقو از توی اشپزخونه بزداشتم...هه کیم نامجون فک کردی میزارم زندگیت خوب باشه...وقتی سمره ی عشقت رو کشتم میفهمی رفتم توی اتاق هه سو میخواستم چاقو رو بزارم کنار گردنش که...
.
.
.
لباس سولی(اسلاید دوم)
۵.۵k
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.