{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی رد شد شبیه او، پر از ابهام و تردیدم؛

یکی رد شد شبیه او، پر از ابهام و تردیدم؛
همین که دیدمش جا خوردم و ناگاه ترسیدم..

به یک لحظه تمام خاطرات کهنه ام طی شد؛
زمین دور سرم گشت و منم آرام چرخیدم..

همان هیکل همان هیبت، همان چشمان پر شورش؛
تمام ارتفاعش را به چشمم درنَوَردیدم..

همین که یادم آمد خنده‌های بی مثالش را؛
نمیدانم چه شد بی اختیار از خویش خندیدم..

دوباره حال نابی را درون سینه حس کردم؛
دوباره شعله ور گشته تنور سرد امیدم..

تَهِ کوچه به چپ پیچید و یک لحظه نگاهم کرد؛
مسیرم را عوض کردم درون کوچه پیچیدم..

قدم را تندتر کردم رسیدم در کنار او؛
خودم یادم نمی‌آید سؤالی را که پرسیدم..

حواسش پَرت بود انگار که چشمانش به من افتاد؛
خدایا کور میگشتم ولی او را نمی دیدم..

جهان تاریک شد یک لحظه دیدم سایه ی او را؛
چو عطرش با نسیم آمد منم در باد رقصیدم..

همیشه در خیالاتم دلم مغرور و محکم بود؛
دو تار از مویِ او دیدم شبیه بید لرزیدم..

عذابی میکشم وقتی به یادش باز می‌افتم؛
به او گفتم ببخشید و ولی خود را نبخشیدم..

پشیمانی ندارد سود وقتی عاشقش باشی؛
نباید عاشقش میگشتم اما دیر فهمیدم...........
دیدگاه ها (۳)

رک بگویم... از همه رنجیده ام !!!از غریب و آشنا ترسیده ام !!!...

بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارممیانِ عقل و احساسم ز...

چشای من پُر خواهش ِ نگاه تــــو یه نوازش ِبرای این دلِ دیوون...

هــیـــچ نــگــو.....فــقـــط چــشـمــهـایــــت را ببند و نـ...

فصل دومپارت بیست و دوم | حرف‌هایی که شنیده نشدچند ساعت از پی...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت دوازدهم: میانِ عشق و تحقیر 🖤🥀[دیدگاه...

ستاره ی من(پارت ۲)

#سه_و_سه_دقیقه 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰ویو لیلی ___چشامو با ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط