{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان=عشق و نفرت

رمان=عشق و نفرت
پارت³
عروسی و اینا میترسیدم یهو با این فکر که نه بابا فوقش حتمی نمیزارم بشه نفس راحتی کشیدم فاطی جوری نگام میکرد انگار معلول دیده گفتم=ها چیه معلول دیدی ،گفت=خوبه میدونی معلولی ،گفتم=زر اضافی قدغن ،خندید رفت آبمیوه بیاره ۲۱سالشه وانسانی تو دانشگاهش میخونه ابمیوه رو آورد یکم حرف زدیم و خندیدیم دراز کشیدم نفهمیدم کی خابم برد اصن ........
غلتی زدم پاشدم دیدم واو هوا تاریک تاریک به به دوباره اومدم سرمو بزارم رو بالش که دیدم گوشیم زنگ خورد برداشتم با تعجب نگاه کردم علییییییییی ۳۰تماس بی پاسخ از مامانم پیام داده=کجایی بیا خونه دختره خنگ بدو بدو تا بابات باز روانی نشده باتوعم دختره کولی هوی ،وای بیچاره شدم دیدم فاطی ام خوابیده محکم تکونش دادم گفتم=دیر شده شب شدی فاطی من باید برم خدافزززز،بدو بدو از درشون اومدم بیرون از اونجایی که فاصله خونمون کم بود و فقط به اندازه یه ۵تا کوچه اونور تر بدو بدو رفتم از اونجایی که حجاب میگیرم موهام که شبیه جنگل گیسو بود زیاد دیده نشد در خونه رو باز کردم رفتم بالا قبلش دم در خونمون که ۳تا ماشین بی ام و مشکی بود تعجبم رو به خودش جلب کرده بود خونه ما آپارتمان و.....
حدودن ۳طبقه اس و توی هر یه طبقه ۳تا خونس کلا ۹تا خونه نوی آپارتمانمون هس سریع درو باز کردم رفتم تو چشمامو ندونستم اصن کی هس کی نیست گفتم=مامانی ببخشید به خدا با فاطی کفتار حرف میزدیم نفهمیدم کی خابم برد اونم خاب بود به ولله علی ابلفض قسم ،یهو دیدم صدای خنده اومد وا این صدای خنده مامان اینا نبود البته بگم یه داداشم دارم که ۱۴سالشه چشمام رو آروم باز کردم وات تینا کین وا ای وای کم حافظه اون خواستگارا شب شتتتتتتتتتتتتتتتتت با لپای سرخ نگاه کردم یه زن که به نظر خواهش داماد میومد خندید و مامانشم سرشو از روی تاسف تکون داد دختره گفت=عروس خانوم خوشگل نمیخاد با داداش ما یه صحبتی بکنه ،با شاسگولی نگاه کردم انگار کلا خونمونم نمیشناختم بس واقعن این ابجشه خوب حالا داماد کدومه ببینمممممممم نه نه شت این غول پیکر یخ نباید این باشههههههههه چشماش نگاه کردم وا طرف نگامم نمیکنه حالا بخا. ازدواج کنه مامانم گفت عزیزم باهم برید حیاط پارکینگ صحبت کنین اقا رو راهنمایی کن راحت باشین ،پسره پرو پاشد اومد ماشالله هیکلش ۲برابر من بود در خونه رو باز کردم که گفت= من تو اتاق راحت ترم اگه میشه به اتاق راهنماییم کنین ،مامانمم سریع گفت=اره دخترم حیاط خوب نیست برین اتاق درم ببندید راحت صحبت بکنین،رفتیم اتاق در رو بستم رفت
دیدگاه ها (۰)

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

مافیای من

عشق خیانت انتقام

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

The unwanted Roommate ___________________________ویو پارک یو...

The unwanted Roommate _________________________ویو پارک یوری...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:5 میا:خو ا/تی من میرم دیگه مثله اینکه...

Sixteen steps to sin, one step to love.(part 5)

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_25🍷🎸پیتزای توی دهنمو...

p²ویو تهیونگدختره رو بردم خونه...جیمین : سلا..این کیهههههتهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط