رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل سیوپنجم: زیر آسمان شب
نیمهشب بود و اتاقها در سکوت فرو رفته بودن.
ایومی، هانا و رینا خوابیده بودن و از اتاق پسرها هم صدایی نمیاومد. ملیسا که خوابش نمیبرد، گوشیاش رو برداشت تا پیامهاش رو بررسی کنه.
وقتی وارد گروه خانوادگی شد، چند پیام جدید دید.
پیامها دربارهٔ خودش بودن.
**عمهٔ ملیسا:** راستش رو بخواین، سرینا خیلی اجتماعیتر از ملیساست. همیشه همه رو دور خودش جمع میکنه.
**یکی از عموها:** آره، سرینا از وقتی وارد جمع میشه، همهچیز عوض میشه. ملیسا خیلی ساکته و انگار علاقهای به نزدیک شدن به بقیه نداره.
**یکی از پسرعموها:** شاید چون خودش هم زیاد با ما حرف نمیزنه.
ملیسا انگشتش رو روی صفحه نگه داشت.
آنها نمیدونستن چند بار خواسته بود بهشون نزدیک بشه؛ چند بار تلاش کرده بود وارد صحبتهاشون بشه و هر بار، حرفش نادیده گرفته شده بود.
چند پیام دیگه ظاهر شد.
**عمهٔ ملیسا:** به نظرم سرینا بیشتر قدر محبت خانواده رو میدونه.
این بار مادر ملیسا جواب داد.
**مادر:** ملیسا هم بهاندازهٔ سرینا و حتی بیشتر از چیزی که فکر میکنید، به محبت شما احتیاج داره. فقط چون چیزی نمیگه، به این معنی نیست که ناراحت نمیشه.
پدرش هم نوشت:
**پدر:** من نمیدونم چرا مدام این دو دختر رو با هم مقایسه میکنید. ملیسا دختر منه و خوب میشناسمش. اون بارها سعی کرده به شما نزدیک بشه، اما خیلی وقتها حتی فرصت حرف زدن هم بهش ندادید.
چند لحظه بعد، یکی از عموها جواب داد:
**عمو:** کسی قصد ناراحت کردنش رو نداره. داریم فقط نظر خودمون رو میگیم.
**مادر:** شاید قصدتون این نباشه، اما نتیجهٔ این حرفها چیه؟ چرا باید ارزش یک دختر رو با مقایسه کردنش با دختر دیگهای بسنجیم؟
ملیسا دیگه نتونست ادامهٔ پیامها رو بخونه.
چشمهاش پر از اشک شده بود.
حتی وقتی پدر و مادرش ازش دفاع میکردن، باز هم دیدن اسم خودش در میان اون حرفها درد داشت.
از همه بیشتر، مقایسه شدن با سرینا ناراحتش میکرد؛ تنها دخترعمویش که همیشه مرکز توجه خانواده بود.
ملیسا هیچوقت از سرینا متنفر نبود. مشکلش این نبود که سرینا محبت میگرفت.
فقط دلش میخواست خودش هم سهمی از اون محبت داشته باشه.
گوشی رو خاموش کرد و روی تخت نشست.
بعد بیصدا از جاش بلند شد، هودیاش رو پوشید و موهاش رو پشت سرش جمع کرد.
نمیخواست ایومی بیدار بشه و چشمهای خیسش رو ببینه.
آهسته از اتاق بیرون رفت و از در شیشهای راهرو، خودش رو به باغ هتل رسوند.
***
هوای شب خنک بود.
چراغهای کوچکی در امتداد مسیر باغ روشن بودن و صدای آرام آب از فوارهٔ وسط محوطه به گوش میرسید.
ملیسا روی نیمکتی نشست و گوشیاش رو در دست گرفت.
با خودش فکر کرد چرا هنوز حرفهای اونها اینقدر روی قلبش سنگینی میکنه.
مگه تصمیم نگرفته بود دیگه منتظر محبتشون نمونه؟
پس چرا با خوندن چند پیام، تمام ناراحتیهای گذشته دوباره زنده شده بودن؟
سرش رو پایین انداخت.
ـ من که چیز زیادی نمیخواستم...
صدای خودش هم بهسختی شنیده میشد.
ـ فقط میخواستم منم یکی از اعضای این خانواده باشم...
اشکهاش روی گونههاش لغزیدن.
ملیسا سریع صورتش رو پاک کرد، اما اشکهای بعدی هم از راه رسیدن.
***
در یکی از اتاقهای طبقهٔ همکف، کایزن هنوز بیدار بود.
برای برداشتن بطری آب از کنار پنجره رد میشد که حرکت کسی در باغ توجهش رو جلب کرد.
اول تصور کرد یکی از دانشآموزها برای هواخوری بیرون رفته.
اما وقتی بیشتر دقت کرد، ملیسا رو شناخت.
تنها روی نیمکت نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود.
کایزن چند لحظه بهش نگاه کرد.
ملیسا معمولاً وقتی ناراحت بود، سعی میکرد چیزی نشون نده. حتی در اتوبوس هم وقتی بیدار شده بود، فقط عذرخواهی کرده بود و لبخند کوچکی زده بود.
اما حالا، در تاریکی باغ، شونههاش از گریه میلرزید.
کایزن بطری رو روی میز گذاشت، ژاکتش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
نیمهشب بود و اتاقها در سکوت فرو رفته بودن.
ایومی، هانا و رینا خوابیده بودن و از اتاق پسرها هم صدایی نمیاومد. ملیسا که خوابش نمیبرد، گوشیاش رو برداشت تا پیامهاش رو بررسی کنه.
وقتی وارد گروه خانوادگی شد، چند پیام جدید دید.
پیامها دربارهٔ خودش بودن.
**عمهٔ ملیسا:** راستش رو بخواین، سرینا خیلی اجتماعیتر از ملیساست. همیشه همه رو دور خودش جمع میکنه.
**یکی از عموها:** آره، سرینا از وقتی وارد جمع میشه، همهچیز عوض میشه. ملیسا خیلی ساکته و انگار علاقهای به نزدیک شدن به بقیه نداره.
**یکی از پسرعموها:** شاید چون خودش هم زیاد با ما حرف نمیزنه.
ملیسا انگشتش رو روی صفحه نگه داشت.
آنها نمیدونستن چند بار خواسته بود بهشون نزدیک بشه؛ چند بار تلاش کرده بود وارد صحبتهاشون بشه و هر بار، حرفش نادیده گرفته شده بود.
چند پیام دیگه ظاهر شد.
**عمهٔ ملیسا:** به نظرم سرینا بیشتر قدر محبت خانواده رو میدونه.
این بار مادر ملیسا جواب داد.
**مادر:** ملیسا هم بهاندازهٔ سرینا و حتی بیشتر از چیزی که فکر میکنید، به محبت شما احتیاج داره. فقط چون چیزی نمیگه، به این معنی نیست که ناراحت نمیشه.
پدرش هم نوشت:
**پدر:** من نمیدونم چرا مدام این دو دختر رو با هم مقایسه میکنید. ملیسا دختر منه و خوب میشناسمش. اون بارها سعی کرده به شما نزدیک بشه، اما خیلی وقتها حتی فرصت حرف زدن هم بهش ندادید.
چند لحظه بعد، یکی از عموها جواب داد:
**عمو:** کسی قصد ناراحت کردنش رو نداره. داریم فقط نظر خودمون رو میگیم.
**مادر:** شاید قصدتون این نباشه، اما نتیجهٔ این حرفها چیه؟ چرا باید ارزش یک دختر رو با مقایسه کردنش با دختر دیگهای بسنجیم؟
ملیسا دیگه نتونست ادامهٔ پیامها رو بخونه.
چشمهاش پر از اشک شده بود.
حتی وقتی پدر و مادرش ازش دفاع میکردن، باز هم دیدن اسم خودش در میان اون حرفها درد داشت.
از همه بیشتر، مقایسه شدن با سرینا ناراحتش میکرد؛ تنها دخترعمویش که همیشه مرکز توجه خانواده بود.
ملیسا هیچوقت از سرینا متنفر نبود. مشکلش این نبود که سرینا محبت میگرفت.
فقط دلش میخواست خودش هم سهمی از اون محبت داشته باشه.
گوشی رو خاموش کرد و روی تخت نشست.
بعد بیصدا از جاش بلند شد، هودیاش رو پوشید و موهاش رو پشت سرش جمع کرد.
نمیخواست ایومی بیدار بشه و چشمهای خیسش رو ببینه.
آهسته از اتاق بیرون رفت و از در شیشهای راهرو، خودش رو به باغ هتل رسوند.
***
هوای شب خنک بود.
چراغهای کوچکی در امتداد مسیر باغ روشن بودن و صدای آرام آب از فوارهٔ وسط محوطه به گوش میرسید.
ملیسا روی نیمکتی نشست و گوشیاش رو در دست گرفت.
با خودش فکر کرد چرا هنوز حرفهای اونها اینقدر روی قلبش سنگینی میکنه.
مگه تصمیم نگرفته بود دیگه منتظر محبتشون نمونه؟
پس چرا با خوندن چند پیام، تمام ناراحتیهای گذشته دوباره زنده شده بودن؟
سرش رو پایین انداخت.
ـ من که چیز زیادی نمیخواستم...
صدای خودش هم بهسختی شنیده میشد.
ـ فقط میخواستم منم یکی از اعضای این خانواده باشم...
اشکهاش روی گونههاش لغزیدن.
ملیسا سریع صورتش رو پاک کرد، اما اشکهای بعدی هم از راه رسیدن.
***
در یکی از اتاقهای طبقهٔ همکف، کایزن هنوز بیدار بود.
برای برداشتن بطری آب از کنار پنجره رد میشد که حرکت کسی در باغ توجهش رو جلب کرد.
اول تصور کرد یکی از دانشآموزها برای هواخوری بیرون رفته.
اما وقتی بیشتر دقت کرد، ملیسا رو شناخت.
تنها روی نیمکت نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود.
کایزن چند لحظه بهش نگاه کرد.
ملیسا معمولاً وقتی ناراحت بود، سعی میکرد چیزی نشون نده. حتی در اتوبوس هم وقتی بیدار شده بود، فقط عذرخواهی کرده بود و لبخند کوچکی زده بود.
اما حالا، در تاریکی باغ، شونههاش از گریه میلرزید.
کایزن بطری رو روی میز گذاشت، ژاکتش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
- ۹۴۱
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط