ادامه ی قسمت دوم رمان هفتمین سایه
در گوشهی تصویر، دختری با موهای بلند مشکی ایستاده بود.
دختری که چهرهاش دقیقاً شبیه سورا بود.
سورا عکس را به نور نزدیک کرد.
روی پشت آن نوشته شده بود:
سئول، زمستان ۲۰۱۹. شب آخر.
اما چیزی عجیبتر وجود داشت.
هفت نفر از پسرها به دوربین نگاه میکردند.
هیونجین به دختر نگاه میکرد.
و دست دختر در دست او بود.
سورا احساس کرد نفسش بند آمده است.
«این امکان نداره...»
عکس را برگرداند و نامه را باز کرد.
خط اول با نام او شروع میشد.
«سورای عزیزم،
اگر این نامه رو میخونی، یعنی دوباره برگشتی و حافظهات هنوز پاک شده.
من نمیدونم این بار چقدر فرصت داریم.
فقط سه چیز رو به خاطر بسپار:
اول، به آینهای که در عمارت قرار داره نگاه نکن.
دوم، هرگز کلید نقرهای رو به هیونجین نده.
و سوم...
اگر دیدی یکی از اعضای گروه میگه تو رو از قبل میشناسه، ازش بپرس آخرین بار چه کسی دروازه رو بست.
اگر جواب داد «من»، فرار کن.
اگر جواب داد «هیچکس»، بهش اعتماد کن.
اما اگر جواب داد...»
ادامهی نامه پاره شده بود.
سورا چند بار بخش آخر را خواند.
بعد صدایی از پشت سرش گفت:
«نباید اون نامه رو میخوندی.»
سورا با وحشت برگشت.
هیونجین پشت در ایستاده بود.
---
«چطور منو پیدا کردی؟»
هیونجین به نامه نگاه کرد.
«چون میدونستم اینجا میای.»
سورا کلید نقرهای را در مشت پنهان کرد.
«تو از اون دختر توی عکس چی میدونی؟»
هیونجین نزدیکتر آمد.
«سورا، لطفاً اون عکس رو بذار زمین.»
«جوابم رو بده! اون دختر کیه؟»
هیونجین به تصویر نگاه کرد.
چشمانش برای لحظهای پر از اندوه شد.
«اون کسی بود که قرار بود با من از این دنیا فرار کنه.»
سورا با ناباوری گفت:
«اون منم؟»
هیونجین چیزی نگفت.
«من و تو هفت سال پیش همدیگه رو میشناختیم؟»
«آره.»
«دوست بودیم؟»
هیونجین نگاهش را پایین انداخت.
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
قلب سورا بهشدت میتپید.
«پس چرا توی نامه نوشته بهت اعتماد نکنم؟»
هیونجین به او نزدیک شد، اما این بار سورا عقب نرفت.
«چون آخرین باری که بهم اعتماد کردی، من نتونستم نجاتت بدم.»
برای اولین بار، صدای هیونجین شکست.
«و هر روز از اون شب، آرزو کردم که کاش جای تو من ناپدید شده بودم.»
سورا نمیدانست باید چه بگوید.
در چهرهی هیونجین چیزی بود که نمیشد بهراحتی جعلش کرد.
پشیمانی.
اندوه.
و ترسی که انگار سالها در وجودش ریشه دوانده بود.
اما درست وقتی سورا خواست از او سؤال دیگری بپرسد، چراغهای اتاق شروع به چشمکزدن کردند.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
صدای بنگ چان از راهرو بلند شد:
«هیونجین! از اتاق بیا بیرون! همین الان!»
هیونجین ناگهان به طرف در برگشت.
«سورا، کلید رو بده به من.»
سورا به نامه نگاه کرد.
به یاد جملهی دوم افتاد.
هرگز کلید نقرهای رو به هیونجین نده.
دستش را محکم بست.
«نه.»
هیونجین به طرفش برگشت.
«سورا، وقت نداریم!»
«چرا؟ چی داره میشه؟»
صدای ضربهای از زیر کف اتاق بلند شد.
بعد ضربهی دوم.
و سوم.
انگار کسی از زیر زمین میخواست بیرون بیاید.
هیونجین با وحشت گفت:
«دروازه داره باز میشه!»
سورا کلید را بیرون آورد.
در همان لحظه، کلید نقرهای شروع به درخشیدن کرد.
دیوار روبهرو ترک برداشت و پشت آن، راهرویی ظاهر شد که هیچوقت در نقشهی ساختمان وجود نداشت.
انتهای راهرو، آینهای عظیم قرار داشت.
همان آینهای که سورا در خوابهایش میدید.
از پشت آینه صدای دختر بلند شد:
«سورا... بالاخره کلید رو پیدا کردی.»
سورا به هیونجین نگاه کرد.
«اون کیه؟»
هیونجین آرام جواب داد:
«کسی که نباید از اون طرف برگرده.»
صدای دختر خندید.
«دروغ میگه، سورا.»
نور آینه قویتر شد.
«ازش بپرس چرا توی عکس، خودش سایه نداره.»
سورا به عکس قدیمی نگاه کرد.
دختر و هفت عضو گروه سایه داشتند.
اما هیونجین...
هیچ سایهای نداشت.
سورا آهسته سرش را بلند کرد.
هیونجین دیگر شبیه پسری نبود که چند لحظه پیش از نجاتندادن او حرف میزد.
چهرهاش سرد شده بود.
چشمهایش در نور آبی آینه میدرخشیدند.
و برای اولین بار، لبخندی زد که هیچ شباهتی به لبخندهای قبلیاش نداشت.
«حالا دیگه میفهمی چرا نباید به من اعتماد کنی.»
دروازه باز شد.
باد شدیدی تمام کاغذها را در اتاق به هوا فرستاد.
سورا فریاد زد.
اما پیش از آنکه بتواند فرار کند، دستی از درون آینه بیرون آمد و مچ دستش را گرفت.
هیونجین به طرفش دوید.
«سورا! دستت رو ول نکن!»
#رمان #اسکیز #استری_کیدز #فوریو #لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #اکسپلور #ویسگون
دختری که چهرهاش دقیقاً شبیه سورا بود.
سورا عکس را به نور نزدیک کرد.
روی پشت آن نوشته شده بود:
سئول، زمستان ۲۰۱۹. شب آخر.
اما چیزی عجیبتر وجود داشت.
هفت نفر از پسرها به دوربین نگاه میکردند.
هیونجین به دختر نگاه میکرد.
و دست دختر در دست او بود.
سورا احساس کرد نفسش بند آمده است.
«این امکان نداره...»
عکس را برگرداند و نامه را باز کرد.
خط اول با نام او شروع میشد.
«سورای عزیزم،
اگر این نامه رو میخونی، یعنی دوباره برگشتی و حافظهات هنوز پاک شده.
من نمیدونم این بار چقدر فرصت داریم.
فقط سه چیز رو به خاطر بسپار:
اول، به آینهای که در عمارت قرار داره نگاه نکن.
دوم، هرگز کلید نقرهای رو به هیونجین نده.
و سوم...
اگر دیدی یکی از اعضای گروه میگه تو رو از قبل میشناسه، ازش بپرس آخرین بار چه کسی دروازه رو بست.
اگر جواب داد «من»، فرار کن.
اگر جواب داد «هیچکس»، بهش اعتماد کن.
اما اگر جواب داد...»
ادامهی نامه پاره شده بود.
سورا چند بار بخش آخر را خواند.
بعد صدایی از پشت سرش گفت:
«نباید اون نامه رو میخوندی.»
سورا با وحشت برگشت.
هیونجین پشت در ایستاده بود.
---
«چطور منو پیدا کردی؟»
هیونجین به نامه نگاه کرد.
«چون میدونستم اینجا میای.»
سورا کلید نقرهای را در مشت پنهان کرد.
«تو از اون دختر توی عکس چی میدونی؟»
هیونجین نزدیکتر آمد.
«سورا، لطفاً اون عکس رو بذار زمین.»
«جوابم رو بده! اون دختر کیه؟»
هیونجین به تصویر نگاه کرد.
چشمانش برای لحظهای پر از اندوه شد.
«اون کسی بود که قرار بود با من از این دنیا فرار کنه.»
سورا با ناباوری گفت:
«اون منم؟»
هیونجین چیزی نگفت.
«من و تو هفت سال پیش همدیگه رو میشناختیم؟»
«آره.»
«دوست بودیم؟»
هیونجین نگاهش را پایین انداخت.
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
قلب سورا بهشدت میتپید.
«پس چرا توی نامه نوشته بهت اعتماد نکنم؟»
هیونجین به او نزدیک شد، اما این بار سورا عقب نرفت.
«چون آخرین باری که بهم اعتماد کردی، من نتونستم نجاتت بدم.»
برای اولین بار، صدای هیونجین شکست.
«و هر روز از اون شب، آرزو کردم که کاش جای تو من ناپدید شده بودم.»
سورا نمیدانست باید چه بگوید.
در چهرهی هیونجین چیزی بود که نمیشد بهراحتی جعلش کرد.
پشیمانی.
اندوه.
و ترسی که انگار سالها در وجودش ریشه دوانده بود.
اما درست وقتی سورا خواست از او سؤال دیگری بپرسد، چراغهای اتاق شروع به چشمکزدن کردند.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
صدای بنگ چان از راهرو بلند شد:
«هیونجین! از اتاق بیا بیرون! همین الان!»
هیونجین ناگهان به طرف در برگشت.
«سورا، کلید رو بده به من.»
سورا به نامه نگاه کرد.
به یاد جملهی دوم افتاد.
هرگز کلید نقرهای رو به هیونجین نده.
دستش را محکم بست.
«نه.»
هیونجین به طرفش برگشت.
«سورا، وقت نداریم!»
«چرا؟ چی داره میشه؟»
صدای ضربهای از زیر کف اتاق بلند شد.
بعد ضربهی دوم.
و سوم.
انگار کسی از زیر زمین میخواست بیرون بیاید.
هیونجین با وحشت گفت:
«دروازه داره باز میشه!»
سورا کلید را بیرون آورد.
در همان لحظه، کلید نقرهای شروع به درخشیدن کرد.
دیوار روبهرو ترک برداشت و پشت آن، راهرویی ظاهر شد که هیچوقت در نقشهی ساختمان وجود نداشت.
انتهای راهرو، آینهای عظیم قرار داشت.
همان آینهای که سورا در خوابهایش میدید.
از پشت آینه صدای دختر بلند شد:
«سورا... بالاخره کلید رو پیدا کردی.»
سورا به هیونجین نگاه کرد.
«اون کیه؟»
هیونجین آرام جواب داد:
«کسی که نباید از اون طرف برگرده.»
صدای دختر خندید.
«دروغ میگه، سورا.»
نور آینه قویتر شد.
«ازش بپرس چرا توی عکس، خودش سایه نداره.»
سورا به عکس قدیمی نگاه کرد.
دختر و هفت عضو گروه سایه داشتند.
اما هیونجین...
هیچ سایهای نداشت.
سورا آهسته سرش را بلند کرد.
هیونجین دیگر شبیه پسری نبود که چند لحظه پیش از نجاتندادن او حرف میزد.
چهرهاش سرد شده بود.
چشمهایش در نور آبی آینه میدرخشیدند.
و برای اولین بار، لبخندی زد که هیچ شباهتی به لبخندهای قبلیاش نداشت.
«حالا دیگه میفهمی چرا نباید به من اعتماد کنی.»
دروازه باز شد.
باد شدیدی تمام کاغذها را در اتاق به هوا فرستاد.
سورا فریاد زد.
اما پیش از آنکه بتواند فرار کند، دستی از درون آینه بیرون آمد و مچ دستش را گرفت.
هیونجین به طرفش دوید.
«سورا! دستت رو ول نکن!»
#رمان #اسکیز #استری_کیدز #فوریو #لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #اکسپلور #ویسگون
- ۸.۴k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط